دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۴ | 11:43 | امیر رضا اصنافی -
چه روز پر مشغله ای. از صبح که کارهای روزانه و جلسات مرتب در دانشکده، بعد هم بچه ها را به مسجد بردن و ملیکا جان را رساندن به کلاس زبان، بردن پدر و مادر همسر به دکتر، بازگشت به کلاس زبان و بالاخره رسیدن به خانه! آخر شب هم دیدیم که یک پیام غافلگیر کننده از جانب همسایه های عزیز آمد که خیلی غافلگیر شدیم و البته خوشحال! چون با این کارشان بالاخره آن روی خود را نشان دادند و بازی شروع کردند که خوب نیست! چقدر این واژه فارسی همسایه قشنگ است. یعنی سایه هم باشیم. نه اینکه سایه مان را کم کنیم! خدا به داد برسد با این همسایه نماهای مردم آزار.
جمعه بیست و چهارم بهمن ۱۴۰۴ | 15:5 | امیر رضا اصنافی -
سفری یک روزه آخر هفته به قزوین. واقعاْ انگار توان سفر یک روزه را ندارم. بدن خسته و چشمان خواب آلود! رانندگانی که گویا مسابقه مرگ گذاشته اند و رقابت در خلافکاری و شرارت. با این همه سفر با دوستان قدیم و بازی کردن بچه ها با هم و خالی شدن انرژی کوچولوها یک ضرورت بود. قزوین هم شهر زیبایی بود. انگار یک نمای کوچک از اصفهان است. لازم است دو سه روزی در این شهر گشت و دید. سفر یک روزه خستگی را به تن می گذارد. بچه ها از باغ وحش باراجین لذت بردند و حسابی کیف کردند. فارغ از هر چیز با ذهنهایی شاد به مرالها غذا دادند. از دیدن مارهاو خزندگان لذت بردند. زندگی راکن ها را دیدند. البته من حس خوبی نداشتم! تصور می کردم ما در یک قفس بودیم و حیوانات می آمدند ما را تماشا می کردند! فکر میکنم شیر نیر هم برای همین بی حوصله بود! البته جاهای دیدنی دیگر قزوین مثل حمام قدیمی، خانه امینی ها و بازار هم از جمله اهداف بازدید بود که دیگر من یکی دو مورد آخر را نا نداشتم پا به پای جوانها بروم و در ماشین استراحت کردم. سعی کردم در این سه روز تعطیلی به کارهای زمین مانده علمی ام فکر نکنم! ذهن را خالی کنم برای هفته جدید که دیگر تا اخر سال تعطیلی و استراحت در کار نیست. اسفند هست و ماه پر کار و زمان که انگار می دود و از ما جلوتر است.
سه شنبه بیست و یکم بهمن ۱۴۰۴ | 14:4 | امیر رضا اصنافی -
دیشب حوالی موزه سینما بودیم و در پارک قلمستان مجاور سرای محله باغ فردوس قدم می زدیم. همسرم گفت که اینجا باید یک کتابخانه تخصصی معماری باشد که 20 سال قبل آنجا کارمی کرده. جلوتر رفتیم دیدیم ساختمان همان است ولی شده کتابخانه عمومی. چقدر خوشحال شدیم که اینجا یک کتابخانه عمومی کشف کردیم! اصلا تصورش را نمی کردم اینجا کتابخانه باشد. ولی فکر می کنم برای این منطقه کم است. یعنی چند وقتی هست که ماشین را بیرون پارک می کنم و پیاده از در استخر می آیم دانشگاه. هم هوای خوب و پیاده روی مبسوطی هست و هم اینکه موقع برگشتن که می خواهم دنبال ملیکا جان بروم در ترافیک بلوار و میدان درکه گیر نمی کنم. امروز چشمم به ابرکی افتاد که بالای سر دانشکده بود. یک ابر کوچولوی سفید. حالا که ظهر شده دیگر اثری از آن ابر کوچک نیست. ابرها باز آمدند و شاید تا عصر بارندگی داشته باشیم. امروز کمی کارهای آموزشی و پژوهشی را با هم جلو بردم. بعد هم که جلسه شورای پژوهشی داشتیم و یکی دو ملاقات دیگر. پیگیر اصلاح یکی دو مقاله بودم که فرستادم. فعلا تعطیلات میان ترم دانشجویان است و از یکی دو هفته دیگر ترم جدید شروع می شود. با کارشناس گروه برنامه ها را نهایی کردیم تا مشکلی نباشد. هنوز نمیدانیم کلاسها حضوری هست یا مجازی. چیزی رسماً نگفته اند ولی به هرحال برای هردویش حاضریم. هوای امروز نسبتاً گرم هست و انگار بوی بهار هم می آید. از پنجره به بیرون نگاه میکنم. بین هوای ابری و نسبتاً غبارآلود امروز ابرک سفید من آمده دوباره...
دوشنبه بیستم بهمن ۱۴۰۴ | 14:4 | امیر رضا اصنافی -
حل چالش دیگران شده کسب و کار من! یکی برای کفایت پژوهشی اش یکی برای درسی که غایب بوده و مشابه آن. بعد یک روزی که نوبت خودم برای یک مشکلی می رسد که دیگران باید کمک کنند حل شود هیچ دست یاری دهنده ای نیست. یعنی نه عوض دارد نه گله!
شنبه هجدهم بهمن ۱۴۰۴ | 13:45 | امیر رضا اصنافی -
عجیب است. ما در مرام کتابدارانه مان این است که هرکسی سوالی از ما پرسید کامل جوابش را می دهیم تا جای سوالی باقی نماند و طرف اطلاعات کامل بگیرد. ولی بعضی از کاسبان که امکان تعامل از طریق پیام رسان ها با آنها وجود دارد ترجیح میدهند مشتری آویزان بماند. دو خط سوال پرسیدم طرف جواب داده:س.ب. یعنی زورش می آید بگوید سلام بله! یا نمونه دیگر اینکه می گوید فایل را الان بفرستید ولی سه روز بعد جواب می دهد. یا آن یکی پیک آمده وسیله ای را تحویل بدهد وقتی تکرار میکنی گفتی کجا؟! داد می کشد گفتم نزدیک دانشکده! واقعاً صلاحیت شغلی در همه جا هست و باید جدی گرفته شود. حتی اگر به زعم خودش دون ترین کار دنیا را داشته باشد باید به بهترین نحو ممکن انجام دهد که هم خودش لذت ببرد و هم مشتری!
پنجشنبه شانزدهم بهمن ۱۴۰۴ | 7:32 | امیر رضا اصنافی -
هفته قبل امکان این فراهم شد که برویم یکی از فیلمهای جشنواره فجر در سینماتوگراف موزه سینما. آخرین بار که این سینما را رفتیم حدود 10 سال قبل و پیش از دنیا آمدن ملیکا جان بود. فیلم غبار میمون را دیدیم که برای ملیکا جان مناسب نبود. نشست توی لابی و با سرفیس مشغول تماشای کارتون شد. قصد ندارم فیلم را نقد کنم. فقط جنبه هایی از فیلم برایم جالب بود و آن اینکه بخش عمده ای از لوکیشن فیلم در آرشیو و کتابخانه بود و یکی از نقش های عمده در این فیلم نقش کتابدار بود که با یکی از بازیگران اصلی فیلم برای تبادل اطلاعات تعامل بسیار داشت. شاید از معدود دفعاتی بود که یک فیلم ایرانی به نقش کتابدار در تبادل اطلاعات می پرداخت. هر چند که متوجه نشدم دقیقاً نقش غبار میمون در این فیلم چه بود ولی برایم بیشتر نقش کتابدار و کتابخانه جذابیت داشت. یک کتابدار در هر شرایطی می تواند نقش عمیق خود را در ارائه اطلاعات دقیق ایفا کند. حتی شاید بهتر از گوگل!
سه شنبه چهاردهم بهمن ۱۴۰۴ | 19:10 | امیر رضا اصنافی -
من همیشه معتقدم باید نظم در زمان را رعایت کرد. به خصوص اول صبح. بدم می آید از اینکه در ترافیک اتوبان صدر گیر کنم و حرص بخورم. ولی خب. چه می شود کرد؟ هر روز هفته درگیر این ماجرای دیر شدن هستیم و کاری اش هم دیگر نمی شود کرد. رسیدم دانشگاه، از خستگی گیر کردن در ترافیک دیگر نای کار کردن نداشتم. با این حال، مرتب هم کار پیش می آمد. مراجعه دانشجویی نداشتم ولی کارهای دیگر پیش می آمد. در ملاقات آخر، آقای اعرابی رئیس روابط عمومی اسبق آمد و با دکتر مظاهری گپ و گفتی دو ساعته داشتیم. تاریخ دانشگاه است این مرد. باید یک تاریخ مدون و مکتوب از صحبت هایش در آورد و از تجربه هایش استفاده کرد.
رفتم دنبال ملیکا جان که برویم کلاس زبانش. مادرش صبح زحمت کشیده و کارنامه اش را گرفته بود. همه اش خیلی خوب! البته بارها به او گوشزد کرده ام که استعداد و هوش کافی نیست. پشتکار هم لازم است. کمی روی پشتکارش باید بیشتر کار کند. به سختی به کلاس زبان رسیدیم. با هفت دقیقه تاخیر. ترافیک خیلی سنگین بود. باران نم نم می زد. داخل ماشین نشستم تا کلاسش تمام شود. رادیو نمایش گوش می کردم. درباره اهمیت کتاب و این موارد صحبت می کرد. یکی دو نفر چند مطلب مطرح کردند که مسئولیت کتابداری اجتماعی ام گل کرد و پیامک فرستادم و مجری هم خواند و قرار شد پیگیری هم بشود! همزمان به صورت آنلاین در جلسه انجمن کتابداری شرکت کردم. مباحث مربوط به ارزیابی انجمن و دریافت رتبه سالانه مطرح بود. کنگره انجمن هم فعلاً به تعویق افتاده است تا اردیبهشت سال دیگر. ملیکا جان را برداشتم و رفتیم منزل. همسرم زودتر رسیده بود. فکر کرده بودیم جلسه انجمن حضوری هست و تا کتابخانه ملی رفته بود!
حالا چرا تیتر زدم سه تا پانزده؟ خیلی جالب است که 15 بهمن و 15 شعبان با یک پانزدهم دیگر متقارن شده و آن پانزدهمین سال استخدام من در دانشگاه شهید بهشتی است. بهمن 1390 بود که رسماً به این خانواده پیوستم. این یعنی نیمی از دوران خدمتم تمام شد. به همین سرعت. مانده نیم دیگر اگر زنده باشم! یعنی چیزی تا بازنشستگی نمانده است. این پانزده سال که مرتب در حال دویدن بودم. پیمانی بشود رسمی، رسمی بشود قطعی. استادیار بشود دانشیار. مقاله ها و کتابها بیشتر و ترفیع بیشتر، گرفتن دوره کارشناسی و ارشد و خلاصه همانطور که این سالها سریع گذشت این سال های پیش رو هم می گذرد. بازنشسته می شویم و سایه نشین و دیگر گمان نمیکنم کسی سراغمان را بگیرد تا بانگ جرس آید و ناگهان بانگی برآید و خواجه برود.
سه شنبه چهاردهم بهمن ۱۴۰۴ | 5:33 | امیر رضا اصنافی -
این روزها امتحانات تمام شده و در حال تصحیح اوراق هستم. کارهای اداری پژوهش را انجام می دهم گاهی و بعضاً به پژوهش های عقب مانده می رسم. گاهی ملاقات کوتاهی دارم و گاهی هم تا عصر خبری از ملاقات و تلفن نیست. کمی دلخورم و حتی با این جوانک مسئول دفترم سرسنگینم. حالا این جوانک چه گناهی کرده که باید تاوان دلخوری مرا بدهد؟! ظهر از دکتر محسن چند تا بلیط جشنواره فیلم گرفتم. عصر رفتم دنبال ملیکا جان که باز مشقهایش نیمه تمام بود. با همسرم سر آتش نشانی پارک وی قرار گذاشتیم برویم سینماتوگراف برای دیدن فیلم غبار میمون. البته چون برای ملیکا جان فیلمش مناسب نبود او نشست بیرون و با تبلت مشغول تماشای کارتون شد. بعد از فیلم کمی در مجموعه موزه سینما چرخیدیم. برایش فضای موزه جالب بود. عاشق موزه و موزه گردی است. تا شام خوردیم و برگشتیم منزل ساعت 9 شب بود. ماه شب کامل بود و دورش غبار. ممکن است باران بیاید...شاید..
سه شنبه چهاردهم بهمن ۱۴۰۴ | 5:24 | امیر رضا اصنافی -
اینترنت که قطع بود، یادداشتهایم را در دفتری می نوشتم تا بعد تایپ کنم. این یادداشت مربوط به سوم بهمن هست. دیشب تا دیروقت بیدار بودم. دل درد شدیدی داشتم. یک کم ناراحت بودم که سر مشق های ملیکا جان کمی تند باهاش برخورد کردم. البته یک خرده لازمش بود کمی داشت حاضر جوابی می کرد. در حد یک اخم و بگو و مگو با هم چالش داشتیم. خلاصه ساعت سه صبح خوابیدم. کاری نمیشد کرد. نشستم از روی لب تابم فیلم سینمایی زولو را دیدم. یاد بچگی ها افتادم که این فیلم را شبکه استانی می گذاشت. صبح اوضاع کمی بهتر بود! رفتیم کتابخانه حسینیه ارشاد. بخش کودکان جابجا شده و آمده طبقه بالا. چقدر کودک بود! در شرایطی که اینترنت هم نبود یک عالمه بچه کتابخوان در کتابخانه بودند. کتابهای قدیم را پس دادیم و کتابهای تازه گرفتیم. چند وقتی هست از آقای بد اخلاق خبری نیست و بازبین دیگری که مهربان و خوش خلق هست نشسته است. موقع رفتن دیدم یک نفر موتور سوار روی کلاه موتوری اش شاخ گذاشته! با خودم گفتم آدمیزاد به جایی رسیده که دوست دارد روی سرش شاخ بگذارد! سر راه روغن گیربکس ماشین را هم عوض کردم. احمد پسر متواضع و خبره ای هست البته گاهی مراقب کلامش نیست و ناسزایی چیزی نثار شاگردش میکند! ولی در مجموع خیلی با وجدان کار میکند. خسته برگشتم منزل. به برنامه های پیش رویم فکر کردم تا خوابم برد و این روز را هم تمام کردم.
یکشنبه دوازدهم بهمن ۱۴۰۴ | 19:28 | امیر رضا اصنافی -
هفته قبل، امتحان پایان ترم دانشجویان کارشناسی را در سامانه ال ام اس بارگذاری کردم. زمان بندی را هم روی دو ساعت تنظیم کردم که اگر کسی اینترنتش قطع بود بتواند پاسخ دهد. امروز بعد از یک هفته پاسخ ها را بارگذاری کردم تا مطالعه کنم. چیزی عجیب توجهم را جلب کرد. اینکه 98 درصد از این دانشجویان پاسخ ها را دست نویس، اسکن و ارسال کرده بودند. انتظارش را نداشتم که اینگونه عمل کنند. توقع داشتم که حتماً در یک فایل ورد تایپ می کنند و فایل را می فرستند ولی انگار با حوصله نشسته و نوشته بودند. چه دست خطهای خوانا و زیبایی. تقریباً همه نمره عالی گرفتند. نمیدانم از شیوه تدریس من بوده یا خودشان خوب خوانده بودند یا سوالات آبکی بود! شاید هم همه ش با هم؟
شنبه یازدهم بهمن ۱۴۰۴ | 18:51 | امیر رضا اصنافی -
سال 1387 که آستین هایم را بالا زدم و همه کار را برای سرپا نگهداشتن گروهمان انجام دادم تا امروز چیزی کم نگذاشتم. آدم هایی آمدند و رفتند. دانشجویانی که آمدند و رفتند. غصه هایی که سر گروه خوردم و دم بر نیاوردم تا مبادا اعضای گروه دچار تنش شوند. 17 سال از آن روز گذشت. حالا انگار یک نسیم تغییری دارد میزود. دیگر وقتش رسیده. شاید فکرهایی تازه تر و آدم هایی جدیدتر...خیلی برایش زحمت کشیدم ولی برای من نیست. دست به دست می چرخد...
چهارشنبه هشتم بهمن ۱۴۰۴ | 22:41 | امیر رضا اصنافی -
دو تا از بچه ها در مدرسه با هم جر و بحث داشتند و کارشان به دعوا کشیده بود و آخرش هر کدام با گریه سعی کرده بودند از خودشان دفاع کنند. مادر یکی شان می آید مدرسه و به معلم ها می توپد که چرا به بچه من بی احترامی کردید و گریه ش انداختید؟! یک صحبتی هم با ملیکای ما کرده بود که تو وقتی داشتند بجه من را اذیت می کردند کجا بودی؟! ملیکا جان هم گفته بود من اصلا خبر نداشتم اینها با هم دعوا کردند من توی کتابخانه داشتم کتاب میخواندم! اصلا کاری به کار کسی نداشتم! کنار دوست مهربان و بی زبانش بوده است دیگر.
دوشنبه ششم بهمن ۱۴۰۴ | 21:29 | امیر رضا اصنافی -
امروز جلسه خوبی در ایران خودرو داشتیم. تقریباً تا ظهر طول کشید و بحث ارتباط با صنعت از سوی داشکده به جاهای خوبی رسید. خسته رسیدم دانشکده. فرصت صرف ناهار نبود. رفتم به پارک علم و فناوری دانشگاه یک جلسه هم آنجا بود. ادبیات تعامل با صنعت و شرکت ها خیلی متفاوت است. نکات قابل توجهی را اموختم. امروز به خاطر مجازی بودن مدرسه ها ملیکا جان همراهم نبود و تا ساعت پنج عصر ماندم و کارهایم را کردم. در را که باز کردم دیدم فقط دکتر محسن هست و با هم کمی گپ زدیم. مسئول دفتر نبود. جوانکی پر کار و شاد و با انگیزه ولی گاهی پر حرف است! من هم دیگر در سن و سالی نیستم بتوانم با حوصله گوش بدهم. ترافیک برگشت بسیار سنگین بود. دیر رسیدیم منزل. ملیکا جان مشغول مشق نوشتن بود. مادربزرگش داشت نصیحتش می کرد که جدول ضرب را آنقدر تمرین کن که در ذهنت حک بشود. ملیکا جان هم جواب داد مگر من هکرم! تفاوت ذهنی نسل جدید را کاملاً لمس کردم و به خود لرزیدم که چقدر با این بچه ها فاصله دارم.
یکشنبه پنجم بهمن ۱۴۰۴ | 21:6 | امیر رضا اصنافی -
بالاخره تهران هم برف آمد. برف سنگین و جان داری هم بارید. طوری که سه شنبه و چهارشنبه تعطیل شد. از آن برفهای دوست داشتنی که 2 سال منتظرش بودیم. شنبه دیگر حوصله ام واقعاً از در خانه ماندن سررفت و آمدم دانشگاه به کارهایم رسیدم. داوری برخی مقالات را انجام دادم و تکمیل مقاله صلاحیت شغلی کتابداران برای گنجینه اسناد. یکی دو تا مجله هم ددلاین داوری شان گذشته بود و چون ایمیلم باز نمیشد نشد داوری کنم این شد که داوری را پس گرفتند. دکتر خجسته مهر از اهواز تماس گرفت که متن کامل مقاله را بفرستم. از همایش موزه زندان ها تماس گرفتند که متن مقاله را بفرستم. تمرکز لازم دارم که بنشینم و کار کنم. امروز هم پرونده ارتقای یکی از همکارانم بود که از این مرحله رد شد و رفت مرحله بعد. زحمت زیادی کشیده بود. بلافاصله رفتم جلسه بعد! همزمان امتحانات دانشجویان هم بود. کارشناسی ها مجازی و دکتری ها و ارشد ها حضوری. با دکتر محسن رفتیم به سلف دانشگاه. دکتر کشاورز هم به ما پیوست و کمی درباره چالشهای ترم بعد صحبت کردیم. بعدش باید می رفتم دنبال ملیکا جان که برود کلاس زبان و مادر همسرم را هم ببرم دکتر چشم. اتوبان ها بسیار شلوغ بودند. با این حال به موقع رسیدیم. به شدت خسته بودم و احتیاج به استراحت داشتم. چشمم افتاد به یک صندوق پست که روی زمین افتاده و رویش برگ پوشیده شده است. چه نامه ها که با این صندوق به مقصد نرسیده و چه رازها که در دلش نگه نداشته بود. این هم یک دگردیسی رسانه است و یک کهکشان دیگر. از کهکشان نوشتاری تا کهکشان ابری و برفی!