شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۲ | 13:29 | امیر رضا اصنافی -
چند روز پیش که در حال مرور سایت دانشگاه بودم، خبری توجهم را جلب کرد. صدمین شماره آیینه خرد. همین یک تیتر ساده کافی بود بروم به شش سال پیش! سالهایی که آیینه خرد در حال متولد شدن بود و تصورش را نمی کردیم به صد شماره برسد. تقریبا از نیمه دوم سال 1396 بود که در کنار مستندسازی های مرسوم در روابط عمومی و حوزه ریاست دانشگاه، بحثی مطرح شد که رویدادهای هفتگی دانشگاه را به صورت تصویری و مکتوب مدون کنیم. در ابتدا، گزارش های مصوری با عنوان دانشگاه در هفته ای که گذشت تهیه می شد و محدود بود به قرار دادن عکس و تیتر رویدادهای مهمی که طی هفته در دانشگاه اتفاق افتاده است. بعد از مدتی، این قالب تغییر کرد و شکل خبرنامه ای به خود گرفت که البته عنوانش هم تغییر نکرده بود ولی دیگر محدود به عکس نبود. اخبار دانشگاه از روی سایت، به این خبرنامه منتقل میشد که این کار هم تقریباً هر هفته حاضر بود و به صورت یک فایل پی دی اف اطلاع رسانی می شد. اما کم کم با هم اندیشی هایی که انجام شد و طی جلسات مکرری که برگزار می شد، مقرر شد یک خبرنامه رسمی داشته باشیم و نام آیینه خرد در یکی از جلسات انتخاب شد. خرد، عبارت دوگانه ای است که هم انعکاس دهنده اندیشه دانشگاهی و علمی است و هم سرنام عبارت خبرنامه روابط عمومی دانشگاه. اما قبل از اینکه آیینه خرد رونمایی شود و منتشر گردد، قالب بندی اصلی آن مشخص شد که هر شماره چه ستون های ثابتی وجود داشته باشد و هر شماره هم سعی می شد نسبت به شماره قبل، شکل جدی تر و رسمی تر و در نهایت کامل تری به خود بگیرد. این خبرنامه، هر هفته منتشر می شد. انتشار مداوم یک هفته نامه کار ساده ای نیست و وقت زیادی را می طلبد. به همین خاطر تصمیم گرفته شد فاصله زمانی انتشار خبرنامه کمی بیشتر شود و طبیعتاً در فصل تابستان که رویدادها کمرنگ تر بود فاصله انتشار آیینه خرد هم بیشتر می شد. برای بهار 1397 و 1398 ویژه نامه های نوروزی تهیه و در روز مراسم دید و بازدید نوروزی به صورت محدود در اختیار همکاران قرار می گرفت و نسخه هایی هم به صورت مجلد برای وزارت عتف ارسال می شد. طی این سه سال و اندی که مجموعه روابط عمومی دانشگاه، چابک تر و پرکارتر شده است، شاهد این بودم که نه تنها آیینه خرد متوقف نشد بلکه با رنگ و جلایی جدید به مخاطبان عرضه می شود و حتی این خبرنامه که آیینه رویدادهای دانشگاه و فعالیت های روابط عمومی آن است، دو زبانه هم شده است که میتواند ارزش افزوده ای برای آن باشد. باری، دیدن تیتر خبر صدمین شماره آیینه خرد...دوران زایش این خبرنامه را همانند یک فیلم از جلوی دیدگانم گذراند. به همه دست اندرکاران این خبرنامه خدا قوت می گویم و آرزو دارم که هزارمین شماره این خبرنامه نیز منتشر شود.
سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۴۰۲ | 9:53 | امیر رضا اصنافی -
بعضی واژه ها در ذهن معانی مختلفی را درست می کنند و گاهی آدم های بزرگ را به اشتباه می اندازند چه برسد به بچه ها! هفته پیش ملیکا جان با من آمده بود دانشگاه. در حال تماشای کارتون بود که من سری زدم به سرویس بهداشتی تا دستم را بشویم. موقع برگشتن صدای گریه ملیکا را شنیدم. داشتن به مسئول دفترم می گفت بابام کو؟! ایشون هم گفت که رفته سرویس بهداشتی! ملیکا هم با گریه می گفت: سرویس بهداشتی؟! تنهایی؟! چرا منو با خودش نبرد؟! حالا من تنهایی اینجا چه کار کنم؟! طفلی فکر کرده بود من با سرویس دانشگاه رفته ام منزل!
سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۴۰۲ | 9:45 | امیر رضا اصنافی -
تقریبا از هفته دوم مرداد، رفتیم به تعطیلات دو هفته ای دانشگاه. کارهای اداری به حالت تعطیل در آمد و رفتیم تا نفسی بکشیم بعد از یک ترم سنگین کار. البته در دو سه اول تعطیلات می آمدم دانشگاه و کارهای خود را جلومی بردم. در هفته اول تعطیلات چندروزی را در نائین سپری کردیم. شهر موزه ای. شهر تاریخی که شرحش را در پستهای قبلی نوشتم. در هفته دوم به شیراز با قطار رفتیم و سری به پدر و مادر زدیم که حسابی شکسته شده اند. کسانی که یک روز یکی شان معلم و یکی شان کارمند اداره مخابرات بودند الان بازنشسته اند و در تنهایی به سر می برند.در این یک هفته نگذاشتیم آب در دلشان تکان بخورد که البته وظیفه مان بود. ملیکا کوچولو هم این وسط برای خودش جولان می داد و حسابی کیف می کرد. یک روزش را رفتم چهارراه مشیر و برایش جوجه رسمی خریدم تا سرگرم بشود. البته خودم هم هوایی جوجه پنبه ای شده بودم و یاد بچگی ها! روز آخر هم که دیگر داشتیم می رفتیم قطار با چهارساعت تاخیر حرکت کرد که در نوع خودش کم نظیر بود! به خاطر خرابی دیزل مجبور شدم این همه ساعت معطل باشیم. ولی حداقل، حسن قضیه این بود که دیزل وسط بر و بیابان خراب نشد که دیگر کاری نمیشد کرد. به هرحال، خواب و استراحت و با لپ تاب کار کردن در قطار چیز دیگری است و می توان حسابی از وقت استفاده کرد. در ایستگاه راه آهن هر چند میتوانستیم با مترو تا منزل برویم ولی آنقدر وسیله زیاد بود که یک تپسی گرفتیم و ماشالا راننده ش که جوانی خوش مشرب بود تا خود مقصد یک رویه حرف زد! ملیکا هم دیگر از خستگی وسط راه خوابش برد. در راه فکر می کردم این هفته را که نمیشود ملیکار ا مهد کودک برد چه باید بکنیم؟ باز هم باید دست به دامن پدر و مادر همسر گرامی شویم!
جمعه سیزدهم مرداد ۱۴۰۲ | 8:55 | امیر رضا اصنافی -
در روز اختتامیه کنگره انجمن کتابداری ایران، کتاب زندگی نامه دکتر مهراد که توسط انتشارات نشر کتابدار منتشر شده بود به دستم رسید. مدتها بود فرصت این را نداشتم که کتاب را مطالعه کنم. تااینکه در سفری که با قطار برایم پیش آمد موقعیت فراهم شد این کتاب را با خیال راحت و کامل بخوانم. چیزی که برای من خیلی جالب بود سوالات دقیقی بود که آقای محسنی از دکتر مهراد می پرسید. یعنی نکته ای را ناگفته نمی گذاشت و سعی می کرد یک ذهن کاوی اساسی از دکتر مهراد داشته باشد. از خانواده گرفته تا تحصیل و کار و آی اس سی. مخصوصاً قسمتهای آخر کتاب که مربوط به رفتن از آی اس سی بود کمی غمگین کننده بود و قابل درک بود که پس از سالها زحمت برای این مرکز منطقه ای و آی اس سی، دل کندن از آن چقدر دشوار بوده است. خواندن این کتاب، مثل یک واحد درسی است که میتواند برای همه دانشجویان رشته ما از کارشناسی تا دکتری، و حتی اعضای هیئت علمی و کتابداران آموزنده باشد. زندگی همراه با عشق و تعهد و علاقه به خانواده و رشته و حرفه.
شنبه هفتم مرداد ۱۴۰۲ | 22:57 | امیر رضا اصنافی -
امروز با یکی درباره فعالیت کتابخانه ها صحبت می کردم. داد سخن پراکند که بله! جامعه کتابخوان نیست! حتی اگر کتاب هم در کتابخانه ها بریزی رویکرد مردم فلان است و این جامعه کتاب نخوان است. فلذا باید که...گفتم: عزیز دل! یواش! ترمز! کجا داری میری برادر؟! جامعه را ول کن. خودت! بله خود شما که میگویی جامعه اینطور و آن طور، تا حالا رفتی توی کتابخانه عمومی محله تان که ده دقیقه هم با شما فاصله ندارد بنشینی فقط نوشته هایت را آنجا ثبت کنی؟! یا برخی قرار با همکارانت را آنجا بگذاری؟ یا بالاتر از آن، عضو آن کتابخانه باشی؟! دوباره شروع کرد که نخیر! فایده نداره من بروم که چه بشه؟من یک نفر چه تاثیری دارم؟ گفتم که ماجرای خطبه معروف ابوسعیدابوالخیر را تعریف کردم بارها برایتان. قضیه همان است. خود شما اگر بروی همین کتابخانه چند کوچه بالاتر، الگوی جوان ها می شوی و لازم نیست مرتب از زبانت برای حرف زدن استفاده کنی! کافی است جامعه عمل شما را ببیند. نمی شود ادای روشنفکری و نویسندگی را درآورد و بعد، وقت عمل، بشوی یک انسان درخود مانده! کمی نگاهم کرد و گفت ولمون کن بابا. دیدم ایشان خیلی دوست دارد فقط حرف بزند و ادا در بیاورد و گفتگو با او فایده ندارد. گفتم هر طور خودتان می دانید.ولی با ادابازی نمیشود جامعه را فرهنگی کرد. یک نفر هم به اندازه یک جامعه است. این یک نفرها همیشه مفید هستند همیشه.
جمعه ششم مرداد ۱۴۰۲ | 18:31 | امیر رضا اصنافی -
دو سه روزی هست آمدیم نایین. هوا بسیار گرم هست و غیر قابل تحمل. البته شبها کمی خنک است و این خاصیت کویری بودن شهر را نشان میدهد. مراسم تاسوعا و عاشورا را در نایین دیدم و نظم و ترتیبشان بسیار برایم جالب بود. در کنار این، خیلی وقت بود دوست داشتم یک مهارت جدید را کسب کنم و آن موتورسواری بود! امروز برای اولین بار در این 43 سال زندگی ام سوار موتور شدم و راندم! البته اولش خیلی مایه خنده شدم ولی کم کم قلقش دستم آمد. خوشحال بودم که یک تجربه جدید و یک مهارت تازه کسب کردم! شاید اصلاً بعدا بیشتر به درد بخورد!