چهارشنبه هشتم بهمن ۱۴۰۴ | 22:41 | امیر رضا اصنافی -
دو تا از بچه ها در مدرسه با هم جر و بحث داشتند و کارشان به دعوا کشیده بود و آخرش هر کدام با گریه سعی کرده بودند از خودشان دفاع کنند. مادر یکی شان می آید مدرسه و به معلم ها می توپد که چرا به بچه من بی احترامی کردید و گریه ش انداختید؟! یک صحبتی هم با ملیکای ما کرده بود که تو وقتی داشتند بجه من را اذیت می کردند کجا بودی؟! ملیکا جان هم گفته بود من اصلا خبر نداشتم اینها با هم دعوا کردند من توی کتابخانه داشتم کتاب میخواندم! اصلا کاری به کار کسی نداشتم! کنار دوست مهربان و بی زبانش بوده است دیگر.