بالاخره تهران هم برف آمد. برف سنگین و جان داری هم بارید. طوری که سه شنبه و چهارشنبه تعطیل شد. از آن برفهای دوست داشتنی که 2 سال منتظرش بودیم. شنبه دیگر حوصله ام واقعاً از در خانه ماندن سررفت و آمدم دانشگاه به کارهایم رسیدم. داوری برخی مقالات را انجام دادم و تکمیل مقاله صلاحیت شغلی کتابداران برای گنجینه اسناد. یکی دو تا مجله هم ددلاین داوری شان گذشته بود و چون ایمیلم باز نمیشد نشد داوری کنم این شد که داوری را پس گرفتند. دکتر خجسته مهر از اهواز تماس گرفت که متن کامل مقاله را بفرستم. از همایش موزه زندان ها تماس گرفتند که متن مقاله را بفرستم. تمرکز لازم دارم که بنشینم و کار کنم. امروز هم پرونده ارتقای یکی از همکارانم بود که از این مرحله رد شد و رفت مرحله بعد. زحمت زیادی کشیده بود. بلافاصله رفتم جلسه بعد! همزمان امتحانات دانشجویان هم بود. کارشناسی ها مجازی و دکتری ها و ارشد ها حضوری. با دکتر محسن رفتیم به سلف دانشگاه. دکتر کشاورز هم به ما پیوست و کمی درباره چالشهای ترم بعد صحبت کردیم. بعدش باید می رفتم دنبال ملیکا جان که برود کلاس زبان و مادر همسرم را هم ببرم دکتر چشم. اتوبان ها بسیار شلوغ بودند. با این حال به موقع رسیدیم. به شدت خسته بودم و احتیاج به استراحت داشتم. چشمم افتاد به یک صندوق پست که روی زمین افتاده و رویش برگ پوشیده شده است. چه نامه ها که با این صندوق به مقصد نرسیده و چه رازها که در دلش نگه نداشته بود. این هم یک دگردیسی رسانه است و یک کهکشان دیگر. از کهکشان نوشتاری تا کهکشان ابری و برفی!