یکشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۴۰۴ | 12:15 | امیر رضا اصنافی -
هنوز خبری از برگشتن به تهران نیست. امروز بالاخره رفتم کتابخانه عمومی نایین و چند تا کتاب و مجله برای خودم و ملیکا جان گرفتم. مدتی هم در شهر گشتم تا باطری قلم نوری را پیدا کنم که نشد. خیلی راه رفتم نزدیک به شش کیلومتر! دست از پا درازتر برگشتم منزل. هنوز خجالت می کشم که سربار صاحبخانه ایم! برای همین سعی می کنم روزها منزل نباشم و خریدهای خانه را انجام دهم و کمتر مفت خوری کنم! از بعد ازظهر هم کلاس مجازی ملیکا جان شروع شد و مشغول است! امان از سر به هوایی اش. ملیکا جان با دختری به اسم نهال در اینجا دوست شده و خیلی وقت ها را با او می گذراند. امروز بچه ها را بردیم کتابخانه عمومی نایین. بعدش هم بردیمشان نارین قلعه و مسجد جامع نایین را دیدند. به قول ملیکا جان برای تحقیقاتش لازم است!
رفتیم کتابخانه دو تا مورد جالب توجهم را جلب کرد. یکی اینکه خانمی داشت به کتابدار که بسیار خوش برخورد هم بود می گفت دکتر به من گفته حافظه ات ضعیف شده باید کتاب بخوانی. من هم آمدم عضو کتابخانه بشوم و کتاب بگیرم و بخوانم که دچار الزایمر نشوم. یکی دیگر هم خانمی بچه ای داشت حدود 3 ساله. آورده بودش کتابخانه. بچه با ذوق و شوق طوری کتابها را ورق می زد که انگار سالهاست این یار مهربان را می شناسد. تازه به دختر من می گفت نی نی بیا پیشم با هم کتاب بخوانیم! بچه ها هم غیر از چند کتاب که امانت گرفتند بازی هم بردند که شب دور هم بازی کنند. هنوز خبری از بازگشت به خانه نیست.دلتنگ خانه ایم. شلوغی بلوار قیطریه، ترافیک اتوبان صدر...
امروز برای ملیکا جان تکالیف ریاضی، فارسی، علوم و زبان داشتیم که سرش گرم باشد. یاد سال قبل افتادم که شب احیا را در حسینیه رستم اباد بودیم و بعدش می رفتیم منزل خودمان. الان مدتهاست خانه را ندیدیم. امروز هم گذشت. کم کم باید فکر رفتن به شیراز باشیم. عجب سال عجیبی شد. عجب سال پر تنش و چالشی شد. عجب...عجب...
بالاخره تمرین موتورسواری کردم. سه سال پیش البته اولین بار مزه موتورسواری را چشیدم ولی دیگر یادم رفته بود. بنابراین خواستم دوباره امتحان کنم و یادم بیاید. با اینکه چند بار ناشی گری کردم و موتور کپ می کرد و خاموش می شد ولی کم کم ترسم ریخت و توانستم بر موتور مسلط شوم. آخر خجالت اور است که بچه های نوجوان به راحتی موتورسواری میکنند و من با 45 سال سن هنوز بلد نیستم. باز هم صبح رفتیم کتابخانه عمومی نایین و کتاب دادیم و کتاب گرفتیم! سرم را با کتاب خواندن گرم می کنم هنوز و گاهی هم بعد ازظهر ها می زنم بیرون و در خیابان های نایین قدم می زنم. روزی شش کیلومتر راه می روم! حالا یا به قصد خرید یا کنجکاوی. کم کم همه خیابان های نایین را بلد شده ام. از خیابان کارگاه تا خیابان امام و مسجد جامع و غیره... با اینها زمستان را سر می کنم...