گویا من احتیاجی به رفرش شدن ندارم. هرروز پنج صبح بیدار،مقدمات رفتن به محل کار حاضر، تا عصر بدو بدو و دوباره برگشت به منزل. گویا برای ((رفرش)) شدن ما در اولویت قرار نداریم.
گویا من احتیاجی به رفرش شدن ندارم. هرروز پنج صبح بیدار،مقدمات رفتن به محل کار حاضر، تا عصر بدو بدو و دوباره برگشت به منزل. گویا برای ((رفرش)) شدن ما در اولویت قرار نداریم.
شنبه و یکشنبه برای ما شبهایی بخارایی بود. شنبه که شب کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران بود. این شب را تنهایی رفتم دانشگاه تهران. ماشین را در خیابان 16آذر پارک کردم و وارد دانشگاه شدم. هنوز سخنرانی ها شروع نشده بود و تازه استادانصاری پشت تریبون رفته بودند. با شور و حرارت در باره ایرج افشار و شروع به کار خودش در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران و سروسامان دادن به آنجا صحبت کردند. صحبتهای بقیه سخنران ها به ویژه آقای عمرانی هم خیلی قابل توجه بود به ویژه درباره ادوار رکود و پیشرفت کتابخانه. کمی سخنرانی ها طولانی شد و من هم خسته بودم و آمدم بیرون. با دوستان گرم صحبت شدیم. با آقای حافظیان درباره تصمیم آقای ملک صحبت کردم و اینکه ای کاش می شد منصرفش کرد و او هم گفت به هیچ وجه کوتاه بیا نیست! خلاصه این شب بخارا هم گذشت و من تا رسیدم منزل ساعت شد ده شب. دیروز هم با چند تا مهمان از دانشگاه امام جعفر صادق عراق جلسه داشتیم و درباره تفاهم نامه دانشگاه صحبت می کردیم. بعد از ظهر با بچه ها رفتیم به شب بخارای دیگری که این بار مربوط به شورای کتاب کودک بود. وارد سالن خانه اندیشمندان علوم انسانی که شدیم جا خوردیم! جا نبود برای نشستن! خیلی ها سرپا بودند. به ناچار دو ساعت برنامه را سرپا ایستادیم. جاذبه شورا چه دارد که این همه آدم را با این همه گرفتاری می کشاند؟ بعد از 60 سال! دیدم نمیشود توی سالن با این همه آدم ایستاد رفتم شیرینی دانمارکی به یاد 15 سال قبل، چند تا گاتا گرفتم. گاتا هم گاتای قدیم! کوچک شده و تلخ! قبلاً شیرین بود و بزرگتر! برگشتم سالن و بقیه مراسم را بودم. آخرش هم گپی با دوستان و عکس یادگاری و شب بخارایی دیگر تمام شد.
یک
در کل از آدم های دور بزن خوشم نمی آید. وقتی یک روال را به صورت عادی طی نمی کند و بعد دور می زند و با دیگری صحبت می کند و کارش را می برد جلو یعنی دو رو هست و یک فرصتی می خواسته تا این را نشان دهد. دوست ندارم با این زرنگ نماها کار کنم.
دو
مرد حسابی خودت توافق کردی که این کار را انجام بدهیم. حالا نظرت عوض میشود و میگویی چون در اینکار مشارکت نداریم پس هیچی؟ یعنی همان ضرب المثل معروف؟! بعد اینطوری میخواهی که کار ترویجی هم انجام دهی؟!
این هفته که یک روز در میان سر کار رفتیم ولی بااین حال پرکار و پر فعالیت بود. به ویژه چهارشنبه و پنجشنبه. پنجشنبه که من کلاس با شرکت سیراف داشتم و تجربه خیلی خوب دیگری برایم شد. بعد هم پیگیر حمایت از همایش قطب آموزش عالی بود که هفته بعد برگزار خواهد شد. کنار همه اینها کارهای خانه هم بود. با این حال آخر هفته خوبی را با دوستان در منزل یکی از بزرگواران در کرج گذراندیم همراه با صبحانه آش کاکو شیرازی! بچه ها که خیلی کیف کردند و حسابی با هم بازی کردند. یاد روزهای بچگی در دهه 60 افتادم شبها منزل خاله یا دایی بودیم و خوش بودیم و از گردش روزگار خبر نداشتیم. بچه های ما که پسر عمو و پسر دایی و دختر خاله ندارند که!
خدا رحمت کند عاحرف لرستانی را. یک تکه کلامی در سریال قهوه تلخ داشت که می گفت: نام- پیشه- قصدت از دخول به کاخ! حالا هرکه و هرچه بود و اصلا بی ربط و با ربط. همین را می گفت.حالا شده حکایت ما. هر چقدر درخواست دانشجویانمان را تایید می کنیم که پایان نامه ایشان تمام شده و آماده دفاع است و اسفند ماه می تواند از رساله خود دفاع کند، باز سیستم عدم تایید می زند و عبارتی به این مضمون توسط کارشناس درج می شود که: میزان پیشرفت و تاریخ احتمالی دفاع! انگار یک ربات است که باید حتماً این عبارت را بگوید و تا نگویی آماده دفاع یعنی همان پیشرفت صد در صدی باورش نمیشود. این بار دیگر از لجم نوشتم که میزان پیشرفت 100 درصد و تاریخ دفاع را با روز و ساعت نوشتم. خیلی وقت ها باید برای کارهای اداری از سد کارشناسان عزیز رد شویم!
خرش از پل گذشت. دیگر نه پیامی نه ملاقاتی و نه پیگیری. شکر خدا درست شد و خیالش راحت شد. ما هم وسیله ای برای این کار بودیم. شاد کردن دیگران کسب و کارم شده انگار.
امروز جلسه دفاع خانم مهگل کامروا بود. موضوع پایان نامه اش درباره اثرات زیست محیطی، اقتصادی، فرهنگی و کاربردی کتابهای دست دوم بود. در جلسه ارزیابان، ایده ای را درباره پذیرایی در جلسات دفاع مطرح کردند. ارزیابان از حوزه کتابداری نبودند و حوزه تخصصی آن ها محیط زیست بود. به همین منظور، پیشنهاد کردند که دفاع سبز برگزار شود! یعنی به جای پک های پذیرایی در ظروف یک بار مصرف از روش های دیگری برای پذیرایی استفاده شود. ایده دفاع ساده و سبز توسط دکتر ملاصالحی و مهندس درویش مطرح شد. ایده ای که مورد استقبال قرار گرفت و احتمالاً در جلسه شورای دانشکده مطرح شود. فعلا خوشبختانه از مرحله تجملات در دفاع ها گذشتیم و دانشجویان کم کم یاد گرفته اند که جلسه دفاع هم یک جلسه آموزشی و کلاس است و قرار نیست جشن باشد که پذیرایی های مفصل داشته باشیم. این دفاع سبز هم به آن اضافه شود عالیست.
یک روز که ملیکا جان را از کتابخانه بر می گرداندم دیدم که سپر کنار راننده شکسته و انگار کسی کوبیده بهش. خیلی فکر کردم که چطور یک ماشین یا موتور میتواند بخورد زیر سپر! برایم عجیب بود که این اتفاق در عرض ده دقیقه چطور رخ داده. خلاصه رفتم پیش صافکار. کسی که منصف بود و در عین حال کاربلد. از آنجایی که دفعه قبلی در تابستان که سراغش آمده بودم جلوی مغازه بغلی توقف کرده بودم و پیرمرد صاحب مغازه حسابی فحاشی کرده بود که چرا اینجا پارک کردی، زود رفتم جلوی مغازه خودش روی پل ایستادم تا بیاید. ساعت یازده آمد و مشغول به کار شد. با هم صحبت می کردیم تا گذر زمان حس نشود. مکانیکی کنار مغازه هم که دستش خالی بود و ماشینی دستش نبود آمد و شروع به گفتگو کرد. برایم جالب بود که می گفت دو پسر دارد که هر دو پزشکی خوانده اند. آنهم در دانشگاه دولتی. می گفت تمام تلاشم را کرده ام که این دو کمبودی نداشته باشند. سفر نرفتم. تفریح نکردم تا راحت باشند و درس بخوانند. حتی کمی کار فنی هم یادشان داده ام که در زندگی نمانند. خلاصه با لایه هایی از زندگی ش آشنا شدم که خیلی جالب بود. با خودم می گفتم کتابداری اجتماعی یعنی همین نقش کتابدار انسانی را داشته باشی و با مردم گفتگو کنی تا بفهمی شان. ما کتابدارها تراپیستهای رایگانی هستیم که روی آگاهی آدمها تاثیر می گذاریم. بی آنکه به ساعتمان نگاه کنیم که ...خب شد چهل و پنج دقیقه...سری بعدی می بینمت. هزینه را هم بیرون حساب کن..شاید لازم باشد ما هم تکانی به خودمان بدهیم بلکه جامعه افزون بر تراپیست به کتابدار اجتماعی اش هم نیاز داشته باشد؟
خبر تعطیلی کتابفروشی باغ ملک مثل تیری در قلبم بود. دیروز که ملیکا جان و مادرش را بردم به مراسمی که دعوت بودند سری به اقای ملک زدم. آقای محمدی هم آنجا بود. دو ساعتی با هم گپ زدیم. میگفت خیلی خسته شده و فشار کاری ش زیاد شده. همه کارها را یک تنه انجام می دهد و با این سن و سالش سرشار از انرژی. خیلی ناراحت بودم که از یک ماه دیگر این کتابفروشی که به تنهایی کار چندین کتابخانه را انجام می دهد تعطیل می شود. با آقای محمدی به او اصرار کردیم یک یا دو روز در هفته را تعطیل کند ولی کار سرجایش باشد. ولی انگار خیلی تصمیمش جدی است. امیدوارم که از تصمیمش منصرف شود و جماعتی را که به شوق کتاب گرفتن به سراغ او می آیند ناامید نکند. تا ساعت هشت شب آنجا بودم و دیدم که چقدر مشتاقان کتاب زیادند. حیف نیست فست فودی باز باشد و این کتابفروشی بسته؟!
1. یکشنبه دفاع یکی از دانشجویان بود که با محوریت بررسی هشتگ های کتابخوانی در فضای مجازی کار کرده بود. از دانشجویان ورودی سال 98 که بالاخره با هر ضرب و زوری بود به خط پایان رساندیمش. الحق هم کارش خوب بود. بعد از آن سریع رفتیم به مراسم شب های بخارا. این بار شب استاد عبدالحسین آذرنگ. استاد ویرایش، استاد نشر و اطلاع رسانی. چهره خسته و شکسته اش نشان از یک عمر تجربه و تلاش و پختگی داشت. کتاب زندگی نامه اش را در مقابل در سالن می فروختند. به یک چشم بر هم زدنی تمام شد و هرکسی آمد کتاب را خرید. ملیکا جان و دوست تازه اش نهال خانم هم در سالن برای خودشان جولان می دادند. امان از این بچه های نافرمان و باهوش! بچه ها را بردم محوطه پارک ورشو تا با هم بازی کنند. پارک ورشو و خانه اندیشمندان علوم انسانی مرا یاد روزهایی انداخت که در اینجا جلسات ادکا را داشتیم. روزهایی که من دبیر ادکا بودم و دبیرخانه ادکا هم اینجا بود. چه دوران سخت و در عین حال شیرینی بود. چیزی که برایم عجیب بود حضور نداشتن دانشجویان بود. هر که در جلسه بود مردان و زنان پیری بودند که عمری را در کار کتابت و ویراستاری و کتابداری گذرانده بودند یا چند نفری هم با سن و سال ما. انگار برای نسل جدید دیدن یک آذرنگ از نزدیک مهم نیست. آرزویی که ما در دوران دانشجویی داشتیم که یک بار دکتر حری را از نزدیک ببینیم! ولی گویی این نسل اولویت های دیگری دارد.
2. دیروز یک جلسه حساس و حیاتی در زندگی کاری ام داشتم. جلسه ای که ظاهراً به خیر گذشت. اتفاقاً دیروز مصادف بود با سالگرد استخدام من در سال 1390. 13 سال از آن روزی که با خوشحالی از دفتر منابع انسانی دانشگاه برگشتم و حکم استخدامی در دستم بود و به همسرم تلفن زدم که بالاخره کابوس 3 ساله تمام شد و استخدام شدم. 13 سال پر از فراز و نشیب داشته ام. همکارانی که آمدند و رفتند. تلاش های زیادی که کردم رشته را به همکاران دانشگاه و مدیران معرفی کنم. کارهای اجرایی که داشتم از روابط عمومی و مدیریت گروه و روابط عمومی. خلاصه 13 سال پر از تلاش و فعالیت سپری شد. تقریباً نیمی از دوران خدمتم تمام شده...نمیدانم 13 سال دیگر چه خواهد شد. اصلاً عمری باقی هست؟ اصلاً در دانشگاه هستم؟ خدا می داند و بس
3. دلگیر نشوم؟ چرا نشوم؟ میایی و میروی و ما را به هیچ می انگاری؟ نمیدانم چرا دوستان لژیونر ما اینقدر بی وفا و بی معرفت شده اند؟ جز یکی از دیگران هیچ خبری نیست. وقتی هم می آیند طوری بی سروصدا می روند که گویی اگر به ما می گفتند آمدیم اینجا فرصت نیست ببینیمتان خداحافظ چیزی ازشان کم می شود یا ما جیبشان را خالی میکنیم. این نشد رسم دوستی و اصلاً این را دیگر نمیشود اسمش را رفاقت گذاشت...بله دلگیرم. خیلی هم دلگیرم. البته از دل برود هر آنکه از دیده رود...
چندین ماه هست که چند دانه علمی کاشته ام. نمی دانم کی ثمر می دهد و اثر ثمری دارد یا هدر میرود؟ به هر صورت امیدوارم بالاخره یکی از آنها نتیجه دهد. به قول مرحوم انتظامی که در فیلم دیوانه ای از قفس پرید میگفت یک پنجه تار هم زدم صداش بعد در میاد!
این هفته که ملیکا جان با مادرش رفتند کتابخانه حسینیه ارشاد کارت عضویتش را هم گرفت. البته کارت جدید. کارت قبلی مربوط به 16 آذر 1395. تقریبا 18 روزش بود که او را عضو کتابخانه حسینیه ارشاد کردم. آن موقع عکسی که دادیم به کتابخانه تصویر قنداق شده اش بود! ولی الان یک عکس آدم حسابی دارد! خیلی خوشحال است که یک شهروند حسابی و کتابخوان است. هر هفته می رود آنجا و حسابی کیف می کند.
خاطرم هست که وقتی کلاس اول راهنمایی بودم، آخرین امتحان را که دادیم صحنه ای بسیار عجیب و حال به هم زنی از دوستانم دیدم. کتابهایشان را به آسمان پرداخت می کردند و بعد با لگد زدن به آن پاره پاره ش می کردند. حالا از این درس یا معلمش بدتان می آمد چرا با کتاب زبان بسته اینطوری می کنید؟! این تصویر بسیار بدی در ذهنم گذاشت. در حالیکه خودم کتابهایم را به افرادی که لازم داشتند می دادم یا نگه می داشتم. طوری که هنوز بعد از سالها گذشتن از دوران تحصیلم در مدرسه هنوز برخی دفترها و کتابهایم را در منزل پدری دارم. این را که عرض کردم دلیلش این بود که امروز صبح ملیکا جان سر میز صبحانه که معمولاً صحبتهایمان گل می کند گفت برخی دوستانش می گویند وقتی سال تمام شد می روند توی جنگل و کتابهایشان را آتش می زنند. چون از این درس بدشان می آید! با خودم گفتم واقعاً با این بچه ها چه می کنیم که از یک درس یا نحوه تدریس نفرت پیدا میکنند و این کینه را سر کتابهایشان خالی میکنند! بعد از ملیکا جان پرسیدیم که شما چه کار میکنی؟ گفت می دهم به کسانی که احتیاج دارند! گفتم الحق که دختر خودمی! کپی برابر اصل.
خوب مبارک باشد. به ما هم می گفتید که در این زمینه هم تخصص دارید و به عضویت آنجا درآمدید جای دوری نمی رفت! جایتان را نمی گرفتیم که حضرت استاد.