پنجشنبه هجدهم دی ۱۴۰۴ | 18:50 | امیر رضا اصنافی -
این هفته کلاسها مجازی بودند و البته من مجبور بودم برای دوره آموزش مجازی هم دوباره یک دوره جبرانی مجازی بگذارم! کلاسهای دکتری هم تمام شد و دانشجویان ارائه داشتند. خیلی ارائه های خوبی داشتند و قابلیت مقاله شدن را دارد. سه شنبه دیگر شورا ندداشتیم و من به کارهای عقب افتاده م رسیدم. داوری برخی مقالات بود و ارسال یکی دو اثر بود. در عین حال کارهای روتین پژوهش هم سرجایش بود. سه شنبه و چهارشنبه هم کلاسهای ملیکاجان مجازی بود و ماند پیش مادرش. البته سه شنبه را دانشگاه رفتیم و باید عصر دکتر گوش می بردیم دخترم را. نتیجه خیلی خوشایند نبود...باید صبر کنیم ببینیم چی میشود. چهارشنبه برای اولین بار طی این دو ماه تنها رفتم دانشگاه. بچه ها ماندند منزل. عصر باید می رفتیم دکتر متخصص ولی از صبح خیلی کار داشتم. برنامه ریزی ترم بعد، و گفتگویی جدی در خصوص مسائل پژوهشی داشتیم. چند ملاقات کوتاه داشتم و رفتم منزل دنبال بچه ها. تا کارها را انجام دادیم و برگشتیم منزل ساعت هشت و نیم شب شد. پنجشنبه هم دنبال کارهای درمانی بودیم و سر به کتابخانه حسینیه ارشاد زدیم و فعلاً کارهای پنجشنبه تمام شد! البته من از ساعت 2 بیدارم و روی طرح جلد یک کتاب شعر و شاخص های استادان خاموش کار می کنم! نتایج البته جالب بودند. چشمهایم از شدت خواب باز نمیشد. بعد از ناهار آنقدر خسته بودم که حتی صدای دریل کاری همسایه مزاحم و کم خرد ما بیدارم نکرد!
دوشنبه پانزدهم دی ۱۴۰۴ | 11:21 | امیر رضا اصنافی -
استاد مشاور شمشیر دو لبه و گاهی بی فایده است و گاهی سودمند! گاهی وقتها اصلا مشاور اصلا نقشی ایفا نمیکند و فقط اسمش را میخواهد باشد. اما سودمندی اش کجاست؟ وقتی که نزدش می روید وقت می گذارد و صحبت می کند و راهنمایی می کند. گاهی هم خودش دست به کار می شود مقاله از پایان نامه را می فرستد. شده حکایت ما که وقت گذاشتیم برای ایشان، صحبت کردیم و پیگیر بودیم. نه جلسه دفاعش بودیم و نه اسممان حتی به عنوان تشکر و تقدیر در دو مقاله اش آمد. این است مرام روزگار!
دوشنبه پانزدهم دی ۱۴۰۴ | 9:5 | امیر رضا اصنافی -
فکر می کنم وقتی در یک فیلدی تخصص ندارم و فقط توهم دانایی اش را دارم بهتر است مجله تاسیس نکنم، همایش هم برگزار نکنم. چون اینطور هم خلق اله را معطل می کنم و هم دیگر کسی به من اعتماد نمیکند.بعد هم زمانی یک دوره بین المللی برای دانشگاه می گذارم که خودم حرفی برای گفتن داشته باشم! وقتی حرفی ندارم پس دست به این هم نمی زنم!
جمعه دوازدهم دی ۱۴۰۴ | 18:34 | امیر رضا اصنافی -
چندی پیش دیدم که یکی از دوستان و همکلاسی های خیلی اسبق، همایشی را دارد برگزار می کند. کمیته علمی را نگاه کردم. برخی شاید فقط در ذهنشان به آن موضوع فکر کرده بودند! بعد رزومه خودم را یک نگاه دیگر کردم. نشانی از بی ارتباطی به همایش نمیخورد و بلکه هم بیشتر از اعضای کمیته علمی آن همایش در آن موضوع پژوهش داشتم. بعد پاشدم رفتم جلوی آینه خودم را دیدم! نشانی از کج و کوله بودن هم در خودم ندیدم. شاید مشکل چیز دیگری است!
سه شنبه نهم دی ۱۴۰۴ | 12:21 | امیر رضا اصنافی -
سر میز صبحانه گردوها را می شکستم. برخی سیاه بودند و پوک و برخی سفید و خوب. زیر لب گفتم چه عجب این یکی سالم و سفید از آب در آمد. ملیکا جان همانطور که داشت لقمه صبحانه اش را می خورد گفت: بله! بخور که زودتر مقاله هات را بنویسی! نمیدانم جدی می گفت؟ کنایه زد؟ فقط نگاهش کردم و چیزی نگفتم. سرم را انداختم پایین و باقی گردوها را شکستم!
یکشنبه هفتم دی ۱۴۰۴ | 14:5 | امیر رضا اصنافی -
من مانده ام برای یک دورهمی ساده آنلاین که به قول خودشان گفت و شنود معلمان رشته هم هست دیگر چه نیازی به یادمان حضور؟! یا همان گواهی؟ مگر علی دهباشی برای شبهای بخارا یادمان حضور می دهد؟ مگر شورای کتاب کودک برای همایش سالانه اش که بیش از صد نفر را فقط با یک فراخوان می کشاند به هر جایی از تهران یادمان حضور می دهد؟ یک مهمانی آنلاین است دیگر. دیگر چه نیازی است جماعت کتابدار را با یادمان حضور بکشانیم و جلسه مان را پر نور کنیم!
یکشنبه هفتم دی ۱۴۰۴ | 5:58 | امیر رضا اصنافی -
اولین بار نام بهرام بیضایی را در کودکی شنیدم. زمانی که در آن دوران فیلم باشو غریبه ای کوچک را می دیدم. با آن حس و حال 9 سالگی، فیلم را درک می کردم و غرق آن می شدم. عصرهای جمعه مرا یاد مدرسه و مشق های نیمه نوشته می انداخت و شاید وقتی دیگر، سمبل آن بود! زمانی که پای جعبه جادویی می نشستیم و در سالهای اواخر دهه 1360 و فیلم شاید وقتی دیگر را می دیدیم. بعدها فیلم مسافران را طبق رسم پنجشنبه ها که با مادر به سینما می رفتیم در سینما سعدی شیراز دیدیم. فیلمی که برای من کودک 11 ساله ترسناک ولی در عین حال جذاب بود. بازی درخشان جملیه شیخی و دیگر حرفه ایهای سینما. فیلم تئاتر گونه بیضایی. اول فیلم برایم با ترس شروع شد با صدای هما روستا: ما به مقصد نمی رسیم...ما همگی می میریم...و خانواده ای که برای عروسی می رفتند و در جاده تصادف می کنند و کسانی که مرگ آنها را باور ندارند. سالها بعد با یکی از رفقا سگ کشی را دیدیم و خاطرم هست با آقای دکتر حمیدی از چهارراه سینما سعدی تا فلکه قصردشت پیاده آمدیم و درباره فیلم صحبت کردیم. بعد هم که وقتی همه خوابیم که بارها و بارها آن را دیدم. انگار فیلم یک صحنه تئاتر بود و یک فیلم نبود. و بعد هم دیگر هیچ. خبری از او نبود. ولیکن کتابهایش را می خواندم. مجلس ضربت زدن کتابی بود که محو آن می شدم. یا جدال با جهل و سایر کتابهایش. انگار بیضایی یک کتابشناس بود یک کتابشناس فیلم ساز، یک فیلم ساز مولف و یک تئاتری حرفه ای. از بیضایی می خواندیم و از بیضایی می دیدیم وقتی همه خواب بودند. بیضایی هم رفت و شاید وقتی دیگر باشو غریبه نباشد و جایگزینی هم شاید نداشته باشد.
شنبه ششم دی ۱۴۰۴ | 12:6 | امیر رضا اصنافی -
گاهی فکر میکنم دوبلورهای انیمیشنهای جدید و گروههای مختلف که طی این 20 سال سر برآورده اند آیا اساساً شناختی از کودک و نوجوان دارند؟ آیا با ادبیات کودک ونوجوان آشنا هستند؟ آیا واقعاً می دانند که مخاطب کودک از تکیه کلامها و عباراتی که استفاده میکنند چقدر الهام میگیرند؟ دوبله فقط ادا درآوردن و نعره کشیدن و واژه های بزرگسالان را به کار بردن نیست. حالا که از حلق مبارک نان در می آورند خوب است چند تا کتاب ادبیات کودک هم بخوانند تا متوجه باشند در دوبله هر عبارتی را نباید بر زبان بیاورند.
پنجشنبه چهارم دی ۱۴۰۴ | 21:44 | امیر رضا اصنافی -
با اینکه هفته پژوهش تمام شده و رویدادها و موارد مرتبط آن کمتر شده ولی هنوز جلسات و کارهای ما سرجایش هست. به خصوص چهارشنبه ها که اوج کارهای ما در هر هفته است. چون باید از صبح می رفتم کتابخانه ملی برای جلسه جشنواره هفته پژوهش، مجبور شدم کلاسم را تعطیل کنم و شب قبلش به صورت مجازی در گوگل میت برگزار کردم. از یک طرف هم باید می رفتم حوالی میدان آرژانتین کارت سوخت ماشین را که سوخته بود تحویل می گرفتم. تقریباً یک ساعت معطل شدم. فرایندش خیلی طولانی بود ولی به هر صورت قورباغه ای بود که باید قورت می دادم. خوشبختانه سهمیه ش هم سر جایش بود. برگشتم دانشگاه و در نشست سردبیران نشریات اسکوپوس شرکت کردم و بعد هم گپ و گفتی با دکتر قانع و فرشید. رفتم دانشکده و جلسه ای با دکتر مظاهری داشتم. کارتابلم را هم صفر کردم و رفتیم به سمت جردن برای دندانپزشکی. قرار بود پنجشنبه برویم برای همایشی در قم ولی تکلیفم روشن نشد که واقعاً ارائه دارم یا خیر! عطایش را به لقایش بخشیدم و رفتیم منزل. شب مهمان غافلگیرکننده ای داشتیم. یکی از دوستانمان با 3 بچه شان. لحظه ای یاد مهمانی های دهه شصت افتادم که یک دفعه می رفتیم منزل فامیل بدون اینکه از قبل خبر بدهیم. چند دقیقه ای خوش گذشت و دور از همه دغدغه ها. بچه ها شب ماندند و ساعتهای خاطره انگیزی برایشان ساخته شد. داشتم فکر میکردم 5 دی چه مناسبی هست؟ یادم آمد 14 سال قبل مادر بزرگ (مادر پدر) و 25 سال بیش مادر بزرگ(مادر مادر) در این روز ابدی شدند. مادربزرگهای دوست داشتنی و مهربان که همیشه سر ماندنشان در منزل ما بین نوه ها بحث می شد. روحشان شاد.
دوشنبه یکم دی ۱۴۰۴ | 19:54 | امیر رضا اصنافی -
شب یلدا را منزل برادرم سپری کردیم. خیلی معمولی و ساده. یک ماه بود ندیده بودیمش. بچه که بودم به شب یلدا میگفتم شب یزدان! اولین باری که این شب یزدان را در کودکی قرار بود دور هم باشیم، می ترسیدم. فکر می کردم قرار است اتفاق بدی بیفتد. هر چند که در چند شب یلدا واقعا هم اتفاقات بدی افتاد. درگذشت یکی از همسایگان، یا تصادف بدی که من کردم و با ماشین رفتم توی پیاده رو! شب بسیار بد و سردی بود. خیلی ترسیده بودم. ماشین چپ کرده بود و رفته بودم پیاده روی متروی حقانی. 13 سال قبل این اتفاق افتاد و بد جوری توی ذهنم مانده است. بگذریم. امروز صبح مدرسه ها دیرتر شروع شدند. نزدیک به یک ساعت دفتر مدیر بودم برای امضای اسناد مالی به عنوان مسئول انجمن مدرسه! برگشتم دانشگاه و رفتم خانه فرهنگ. آنجا واحد انتقال خون آمده بود. رفتم به مراسم اهدای خون پیوستم! آخرین بار در تیرماه در نایین خون داده بودم. برگشتم دانشکده و رفتم کلاس. بحث راجع به متاورس و کاربردش در روانشناسی بود برای درس آموزش و رسانه. بعد هم کارهای روزانه و اداری و کمی گفتگو با مسئول دفترم برای کارها. بعد هم دنبال ملیکا رفتن و آمدن به خانه.
شب برای کار بانکی رفتم بیرون و از اوج درختهای پارک قیطریه، ماه نو را دیدم. بسیار زیبا بود مثل داس مه نو که شاعر توصیف کرده! برگشتم منزل و پیام رسانها را باز کردم و خشکم زد! دکتر برومند...دانشکده علوم ورزشی...ایست قلبی...رحمت خدا....سرم درد گرفت....برومند مهربان با سلام و علیک گرمش موقعی که توی سالن ورزش می کردیم. چهره خندان...باورم نمیشود. باورم نمیشود. خدایا این ساعت پنج...این ساعت پنج.