چهارشنبه سی ام آبان ۱۴۰۳ | 7:40 | امیر رضا اصنافی -
به جنابعالی گفتند کتابدار مدرسه باش، بچه ها را برای کتابخوانی و پژوهش جذب کن، برایشان کارگاه سواد اطلاعاتی بگذار، نه اینکه مثل مجسمه بنشینی توی کتابخانه و اخم کنی و بعد بچه های کوچولو بهت بگویند این معلم الکیه! این همه وقت نگذاشتیم تو را در دانشگاه تربیت کنیم اسمت را به جای کتابدار بگویند معلم الکی! پس مشکل از خودمان هست. جدی نمی گیریم خودمان را سبک می شماریم خودمان را. تا این مسیر را می رویم جامعه هم به ما می گوید الکی! البته که سیستم آموزشی و خانواده هم مقصر هست و اگر بچه ای چنین حرفی را در مدرسه یا خانواده زد، کسی نباید با او بخندد بلکه باید در غم مطلق فرو برود که چرا فردی که نقش آگاهی بخش را در جامعه دارد چنین مورد تمسخر قرار میگیرد؟! از قدیم گفته اند حرمت امامزاده به متولی اش است. وقتی جامعه و مدرسه کتابدار را ازرشمند نداند هرکسی از راه برسد کنایه ای به او می زند.
سه شنبه بیست و نهم آبان ۱۴۰۳ | 15:58 | امیر رضا اصنافی -
امروز رفتم به جلسه شعر خوانی انجمن علوم تربیتی. بهشان گفته بودم اهل شعر نیستم و بر خلاف همشهری هایم سعدی و حافظ هیچ ژن شاعرانه ای ندارم! ولی فرصتی شد کتابهای پدرهمسرم را معرفی کنم و توضیح بدهم که ایشان بدون هیچ تحصیلات آکادمیک در حوزه ادبیات، شاعر خبره ای هست و هشت کتاب منتشر کرده است. نشست خوبی بود و کمی خستگی ام را برطرف کرد. باید بعدش سریع می رفتم دنبال ملیکا جان و بعد هم رسیدگی به تکالیفش و کارهای خودم. دوباره قلبم دچار تپلش های زیاد شده. حتماً به خاطر فشار کاری زیاد است. چه عرض کنم.
سه شنبه بیست و نهم آبان ۱۴۰۳ | 15:56 | امیر رضا اصنافی -
فراوانی دلخوری هایم از آدم های اطرافم به دلایل مختلف زیاد شده. پس یا اشکال از من هست یا باید آدمهای حلقه اعتمادم را کمتر کنم.
حافظ وظیفه تو دعا گفتن است و بس
در بند آن مباش که نشنید یا شنید
دوشنبه بیست و هشتم آبان ۱۴۰۳ | 15:49 | امیر رضا اصنافی -
با کمک any desk یکی از همکاران را برای درخواست اعتبار ویژه پژوهشی اش راهنمایی کردم و کارش انجام شد. بعدش حس خوبی داشتم یک جور حس کتابدارانه. راستی گفتم کتابدارانه، امسال آقای اسبری کتابدار دانشکده مان جزو کتابداران برگزیده شد. خیلی برایش خوشحالم. مرد زحمت کش و بی ادعایی است. مبارکش باشد. بالاخره به حقش رسید.
امروز و فردا روزهای پرکاری بوده و خواهند بود. از کارگاه نمایه های استنادی که داشتم تا جلسه شب علم و بعد نشست نقد کتاب و دنبال ملیکا جان رفتن و ناهارش را دادن و خلاصه خیلی خسته شدم. فردا هم از هفت و نیم صبح تا عصر جلسه ام و نشست های مختلف. آبان و آذر است و حسابی پر کار. خیلی نیاز به استراحت و یک سفر دارم. خیلی زیاد. ولی خب...همیشه کسی که همیشه در دسترس هست و مشغول هست مشمول استراحت نیست! کمرنگ که باشی بیشتر دیده می شوی!
دوشنبه بیست و هشتم آبان ۱۴۰۳ | 8:11 | امیر رضا اصنافی -
در مراسم هفته کتاب، هیچ جایی برای گروه ما نبود! نه دعوتنامه ای نه خبری! ما هیچ ما نگاه!
دوشنبه بیست و هشتم آبان ۱۴۰۳ | 7:59 | امیر رضا اصنافی -
در چنین روزی هشت سال پیش چراغ خانه ما روشن شد و ملیکا جان به دنیا آمد. صبح خیلی زود به بیمارستان فرمانیه رفتیم ولی خانم کوچولو ساعت 10 شب چشم به دنیا گشود! لحظه ای که داخل بخش آوردنش با چشمان باز دور و برش را نگاه میکرد و دور دهانش را می لیسید! هشت سال پر از تلخی و شیرینی گذشت. مشغله های من در روابط عمومی نمی گذاشت خیلی به او برسم و توجه کنم متاسفانه. دلواپسی های دیر صحبت کردنش، تب شدیدش در مسکو که ما را نصف جان کرد، چالش دندان درآوردن، پیش دبستانی و مدرسه رفتن و خلاصه خیلی چیزهای دیگر. این هشت سال سریع گذشت و چندین هشت سال دیگر می گذرد که شاید او باشد و ما نباشیم...دخترم تولدت مبارک. بهترین ها را برایت آرزو میکنم.
دوشنبه بیست و هشتم آبان ۱۴۰۳ | 7:52 | امیر رضا اصنافی -
آقای دکتر غائبی را همیشه تحسین می کنم. نجیب، متواضع، دانشمند، بی ریا و در عین حال بدون تعارف. امکان ندارد در یک جلسه دفاع، یا پرونده ارتقا باشیم و نظرات دقیق و علمی و صریحی را ندهد. امکان ندارد راهنمایی از او بخواهید و کمک نکند. دنبال منفعتش هم نیست. مثل زمانی که برای رساله دکتری ام از او کمک گرفتم و متواضعانه راهنمایی ام کرد. برایم جای تعجیب داشت که چرا این سالها در انجمن کمتر نقش آفرینی می کند که ناگهان سال قبل پذیرفت که دبیر علمی کنگره انجمن باشد. جای خوشحالی داشت. چقدر هم پیگیر و پر تلاش حاضر شد و کنگره را به سلامت و میمنت برگزار کرد. در جلسه اختتامیه کنگره، خیلی کوتاه صحبت کرد و آخرش خیلی آرام گفت: الحمدلله که توفیق از اوست...خاطرم هست وقتی که پیامکی 13 سال قبل از او بابت همکاری هایش تشکر کردم همین را گفت و چقدر این کلام آرام بخش است...
یکشنبه بیست و هفتم آبان ۱۴۰۳ | 11:40 | امیر رضا اصنافی -
امان از این شرکت های بیمه که وقتی ازشان طلب دارید دهها سند و برهان می آورند که فلان کد نیست، فلان سند نیست، شبا مشکل دارد، سیستم خراب است، حالا دیر نمیشود، چرا اینقدر عجله دارید...اما وقتی شما بدهی دارید اوضاع عوض میشود. یک ماه است انواع وب سایت های واسطه بیمه های مختلف، پیامک می دهند که فلان روز آذر زمان انقضای بیمه نامه خودروی شماست. اگر پرداخت نکنید بهمان می شود و فلان می شود و غیره! این یکپارچگی سیستم های اطلاعاتی برای وصول طلبشان محشر است! آدمیزاد یاد شرخرهای چک های بی محل می افتد.
یکشنبه بیست و هفتم آبان ۱۴۰۳ | 11:22 | امیر رضا اصنافی -
سهممان از هفته کتاب و روز کتابدار کلاً دو دقیقه. اشکال ندارد. می گذرد...
شنبه بیست و ششم آبان ۱۴۰۳ | 13:49 | امیر رضا اصنافی -
امروز مطلع شدم یکی از دانشجویان کارشناسی رشته روانشناسی به رحمت خدا رفت...خیلی ناراحت کننده بود. هرروز او را می دیدم که با عصای سفید خود و با همراهی مادرش می آمد دانشکده. واقعاً چقدر مرگ به ما نزدیک است..چقدر زیاد...روحش شاد باشد. روزگار است دیگر چه می شود کرد.
شنبه بیست و ششم آبان ۱۴۰۳ | 8:9 | امیر رضا اصنافی -
وقتی پای رشته، حرفه و به خصوص انجمن به میان می آید دیگر بی تفاوت بودن معنی ندارد. ما برای رشته دل سوزی نکنیم کی بکند؟! دو روز که کنگره متخصصان علوم اطلاعات برگزار شد دو روز آموختنی بود. هم کار دانشجویان تحسین برانگیز بود که نشان دادند نمی خواهند آدمهای بی تفاوت و معمولی باشند و با تمام قوا برای امورات اجرایی کنگره زحمت کشیدند و هم منش و روش استادانم از آقایان عمرانی و حافظیان و دکتر غایبی و دکتر رضایی شریف آبادی گرفته تا دکتر کوکبی و فرج پهلو و همه همکاران، حرفه مندان و بزرگواران و در کل این کاره های رشته مان. درسی برای من کتابدار بود که بی تفاوت نباشم و به قول استاد انصاری بخشی از فرش این رشته را بگیریم و با هم پهنش کنیم. خود ما انجمن هستیم. رشته و حرفه ما را می سازیم قبل از اینکه برایمان نسخه بپیچنند و ویرانش کنند. بی تفاوت و معمولی نباشیم...به خاطر رشته مان و به خاطر حرفه مان.
شنبه بیست و ششم آبان ۱۴۰۳ | 7:47 | امیر رضا اصنافی -
دیروز ملیکا جان را بردیم باغ کتاب، فیلم سینمایی ببعی قهرمان را که خیلی دوست داشت ببیند. خودش تنهایی رفت داخل سالن سینما و ما هم بیرون منتظر شدیم تا بیاید. وقتی بیرون آمد خیلی سرخوش و سرحال بود. اولین تجربه سینما رفتنش به تنهایی..در و دیوار طبقه زیرین را می دیدم. پوستر فیلم های قدیمی از اجاره نشین ها و بانو بگیرید تا مهاجر و دیده بان و فیلمهای فاخر دیگر. داشتم پوستر فیلم بانو را می دیدم. خسرو شکیبایی، عزت اله انتظامی، فردوس کاویانی، حمیده خیرآبادی، بیتا فرهی. همه به رحمت خدا رفته اند. فقط اسم و رسمشان باقی مانده.
با خودم فکر میکردم چقدر سینماداری تغییر کرده. زمان ما سالن های سینمای بزرگ و طویل، پرده عریض، صدای دالبی، تاریک شدن مطلق سینما...تازه وقتی سینما تاریک می شد من خوابم می برد. عاشق خوابیدن توی سینما بودم و یادم نیست زمانی فیلمی را کامل دیده باشم! وقتی 5 سالم بود تازه فیلم شهر موشها آمده بود. تبلیغش را شبکه یک پخش می کرد و ما هیجان زده دوست داشتیم ببینیمش. بالاخره یک روز ساعت سه بعد ازظهر در گرمای تابستان رفتیم سینما بهمن در چهارراه زند! جمعیت موج می زد! در سینما که باز شد همه حمله کردند داخل! اوایل فیلم خوابم برد و وسطهایش بیدار شدم و حوصله ام سر رفت! خلاصه هیچ وقت در بچگی نتوانستم توی سینما مثل آدمیزاد بنشینم و فیلم ببینم و لذت ببرم. اما بعدها در سینما غیر از محتوای فیلم، یک چیزی بیشتر توجهم را جلب می کرد و آن تیتراژ پایانی بود. دوست داشتم ببینم چه کسانی عوامل فیلم هستند و برای همین تا آخرین لحظه اش که دیگر سال تولید را درج می کرد می نشستم! در حالیکه رسم این است تا فیلم تمام می شود جماعت فیلم بین بلند می شوند و می روند و صدای تق تق صندلی ها می آید. هنوز هم این عادت را دارم و تا تیتراژ آخر را نبینم ول کن نیستم! بالاخره یک عده آمده اند و زحمت کشیده اند و فیلم را ساخته اند تیتراژ آخر چه گناهی دارد که نباید ببینیم؟ همین را بگو!
یکشنبه بیستم آبان ۱۴۰۳ | 8:26 | امیر رضا اصنافی -
یکی دو سالی هست معنی این شعر را بهتر می فهمم. دلا خون کن به تنهایی که از تن ها بلا خیزد. منم و دفترم و آدم هایی که می آیند و کاری دارند و انجام می شود و می روند و پشت سرشان را نمی بینند و آدم هایی که کنارمان هستند و انگار نباشند بهتر است. بگذریم. هفته پیش یک کارگاه درباره آینده پژوهی داشتم که مباحث خیلی قابل تاملی از سوی شرکت کنندگان مطرح شد. به ویژه اینکه از معدود دفعاتی بود که این کارگاه خیلی به من چسبید! از اینکه صرفاً بچسبم به اسلایدها و وراجی کنم بیزارم. دوست دارم بحث کنیم، تجربه ها را قسمت کنیم و این کارگاه اینطوری شد که می خواستم! خبری از بدیهیات و این چیزها نبود. من بیشتر از جمع شرکت کننده ها یاد گرفتم. کارگاه های هفته پژوهش را هم برنامه ریزی کردیم! چیز خوبی شد. صدایش بعداً در می آید. هنوز زود است اطلاع رسانی کنیم!
جمعه هجدهم آبان ۱۴۰۳ | 10:35 | امیر رضا اصنافی -
رفته بودیم به یک همایشی. در ورودی همایش دو میز بود.یکی کتابفروشی یکی بسته غذا و خوراکی. داشتم با کتابفروش که دوست قدیمی ام بود صحبت می کردم. در لابلای صحبت هایش گفت ببین مردم انقدر که می روند آن روبرو و لقمه بر می دارند سراغ لقمان که این ور هست نمی آیند! هر چند که رفیق قدیمی بودیم ولی حرفش حسابی تکانم داد. البته من لقمه ها را برنداشتم ولی در عوض چندین لقمان از او خریدم!
جمعه هجدهم آبان ۱۴۰۳ | 8:34 | امیر رضا اصنافی -
کتابی چند روز قبل دستم رسید که درباره زندگی ابراهیم گلستان و اشخاصی که در زندگی اش بودند مطالب خواندنی داشت. طی دو روز که از دانشگاه بر می گشتم غروبها این کتاب را خواندم و تمام شد. نظراتش درباه شخصیتهایی مثل جلال ال احمد، شاملو، کیارستمی، ناتل خانلری قابل تامل بود. شخصیت یک دنده و خودمحورش جالب بود. هوش و ذکاوت بالا، کاربلدی اش و غرور عجیبش، آینده نگری اقتصادی و دوری جستن از هرگونه نوشتن و ساختن از جمله مواردی بود که در این کتاب به آن پرداخته شده است. البته من مستند ابراهیم گلستان نقطه سر خط را هم دیده ام با لهجه شیرین شیرازی اش که فقط برای کسانی که این لهجه را می شناسند قابل شناسایی است! به هرحال قصدم این نیست که بخواهیم تجلیل یا نقدی از او داشته باشم. فقط اینکه برخی لایه های شخصیتش که انگار پشت غرور وهم انگیزش قرار گرفته قابل توجه هست و شاید بتوان از آن درسهایی گرفتت و آموخت که باید چگونه فکر کرد و چگونه راه را طی کرد. نظرش درباره سایر شعرا و روشن فکران و نویسندگان را باید خواند و شنید و دید و بعد خود قضاوت کرد که واقعاً چگونه بوده است. به هرحال، این کتاب با سایر منابعی که راجع به گلستان از نوع ابراهیمش خوانده بودم فرق داشت و افق های تازه ای را جلوی من باز کرد.
سه شنبه پانزدهم آبان ۱۴۰۳ | 19:28 | امیر رضا اصنافی -
رشته علم اطلاعات و دانش شناسی و مباحث آنقدر برای دیگران جذابیت دارد که هرکسی به خودش اجازه می دهد وارد این حوزه بشود و انواع و اقسام کارگاه های آموزشی تخصصی رشته ما را برگزار کند. خوبست ما هم برویم مدتی جزوات رشته های دیگر را بخوانیم و بعد برای جماعتی کارگاه برگزار کنیم؟! به قول معروف چرا خجالت بکشیم یا بکنیم رودربایستی؟! اینقدر که محتوای علم اطلاعات و دانش شناسی برای دیگران جذابیت دارد خیلی از همکاران یا دانشجویان خودمان خودزنی میکنند و ریشه رشته را می زنند! این هم از عجایب روزگار است.
سه شنبه پانزدهم آبان ۱۴۰۳ | 18:30 | امیر رضا اصنافی -
هیچ اشکالی ندارد دخترم. می بریمت یک جای بهتر که بعد از مدرسه بتوانی مشق هایت را بنویسی و درس هایت را بخوانی. نگران آن به اصطلاح مدیر بدسگال نباش که الفبای مدیریت را هم بلد نیست. بگذار در دنیای کوچک خودش باشد و فکر کند با رفتار غیر حرفه ای و غیر اخلاقی ش پیروز شده. نخیر. او بدجوری زمین خورد و فقط خودش را تحقیر و کوچک کرد. تو بزرگ از اویی. ما بالاتر از اوییم. ولی یادت باشد حق را بگویی و حق طلب باشی حتی اگر دوستانت همراهی ات نکردند دخترم. خوشحالم که پای مطالبه و حقمان ماندیم و نگذاشتیم چندرغاز سبب شود شخصیت خود را بفروشیم به او.
دوشنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۳ | 21:57 | امیر رضا اصنافی -
44 سالگی چه حسی دارد؟ مثل روز اول تولد؟ مثل بیست سالگی؟ مثل چهل سالگی؟ نمی دانم. شاید آدم کمی بی حوصله تر و بد اخلاق تر می شود! شاید هم پخته تر و عمیق تر. علایقش فرق میکند. سلیقه هایش عوض می شود. هیجان کمتری دارد. دنبال دکتر و دارو هست. دنبال پول بیشتر هست. دنبال آرامش و آسایش خانواده اش هست. چه بخواهیم و نخواهیم طبیعت کارش را می کند. زمان می گذرد. زمانه نیز هم! پیر میشویم. باز هم دنبال گمشده ای هستیم که نمی دانیم هست یا نیست! ساکت تر می شویم. کم کم ریش و شقیقه ها سفید می شود. نمی دانم. برای من شاید همه اینها بوده در 44 سالگی ام در روز سیزده آبان!
پنجشنبه دهم آبان ۱۴۰۳ | 12:35 | امیر رضا اصنافی -
تبلیغ گرفتن دانشجوی کارشناسی و همینطور کارشناسی ارشد علم سنجی را به انگلیسی در لینکدین شروع کردم. مثل اینکه خودم باید دست به کار شوم! کس نخارد پشت من...
سه شنبه هشتم آبان ۱۴۰۳ | 13:34 | امیر رضا اصنافی -
معمولاً وقتی داخل یا خارج دانشگاه می شوم برخی همکاران را که ماشین ندارند سوار میکنم تا مسافتی را که به محل کارشان یا ایستگاه اتوبوس بی ار تی نزدیک باشد پیاده شان میکنم. چند شب پیش از روی عادت مسیر زعفرانیه را رفتم تا سر ایستگاه پارک وی پیاده شان کنم و اصلاً یادم رفته بود این بندگان خدا هم هستند! حواسم به ملیکا جان بود و با او صحبت میکردم. در یک جا که در ترافیک گیر کردم و صدای پچ پچ شنیدم تازه به صرافت افتادم که ای وای! چه کرده ام. خلاصه کلی عذرخواهی کردم ولی فکر کنم دیگر خرابکاری را کرده بودم. دیگر بعید میدانم با من همسفر شوند...
سه شنبه هشتم آبان ۱۴۰۳ | 5:6 | امیر رضا اصنافی -
چه روزگاری بود. هفته ای که نه ولی ماهی یک بار دور هم جمع می شدیم و فارغ از همه چیز یک دل و هم دل بودیم. جمعمان پراکنده شد و هرکسی به یک گوشه دنیا رفت. دیگر خبری از همان پیام های کوتاه تبریک نوروز هم نشد. هرکسی رفت دنبال گرفتاری خودش. پیام ها بی پاسخ ماند. تبریک ها بی جواب ماند. دیگر نه حالی پرسیده می شود و نه احوالی. گویی دیگر رفیق نیستیم و رقیبی هستیم برای هم که قرار است منافع هم را به خاطر بیندازیم. انگار دیگر مزده و زنده مان فرقی به حالشان ندارد. چنین اسم رسم روزگار. از قدیم گفته اند برای کسی تب کن که برایت بمیرد. به قول ملیکا کوچولوی ما واللا!
دوشنبه هفتم آبان ۱۴۰۳ | 10:4 | امیر رضا اصنافی -
امروز در یک کارگاه خوب شرکت کردم. نحوه تهیه چکیده گرافیکی برای مقالات. یکی دو تا از شرکت کننده ها میگفتند خبر نداشتیم. اطلاع رسانی ضعیف بود. ابزارهای اطلاع رسانی عبارتند از: اتوماسیون اداری، سایت، پیامک، فضای مجازی، پوسترها و بنرهای نصب شده. به نظر دیگر چه شیوه ای باید باشد که اطلاع رسانی ضعیف نباشد؟! آمدن به خواب آدمها؟! این را قبلاً هم در یک پست دیگر گفتم وقتی هیچ یک از ابزارهای فوق را استفاده نمی کنیم دلیلی ندارد بگوییم اطلاع رسانی ضعیف است. مگر اینکه رو بیاوریم به کبوترهای نامه بر، کارت پستال،و نظایر آنها! به قول ملیکا کوچولوی ما والا!
جمعه چهارم آبان ۱۴۰۳ | 19:21 | امیر رضا اصنافی -
بالاخره بعد از هفت سال دومین طرح برون سازمانی ام تمام شد و گواهی اختتامش را گرفتم. البته که مبلغش چشم گیر نبود ولی مهم برای من تجربه جدید علمی و بعد هم امتیاز پژوهشی اش بود. حالا منتظر تسویه نهایی هستم تا جبران زحمات دانشجویانی که با من کار کنند انجام دهم.
جمعه چهارم آبان ۱۴۰۳ | 19:15 | امیر رضا اصنافی -
بعد از تقریبا هشت سال امسال اولین سالی هست که نیستم. برایم عجیب بود. فکر کنم سال های قبل به خصوص پارسال، کم از وقت پنجشنبه و جمعه ام زدم تا سروکله بزنم با این کتابها و تست نوشتن ها! البته از یک طرف هم بد نشد. وقتم را در موقعیتهای دیگر صرف کردم. به هرحال خیاط هم در کوزه می افتد گاهی. این چرخش روزگار است و گریزی از آن نیست. به قول مرحوم حسین پناهی، نازی...چه حوصله ای دارند آدم ها...
چهارشنبه دوم آبان ۱۴۰۳ | 15:51 | امیر رضا اصنافی -
میان این همه موج منفی که این هفته به دلایل گوناگون گرفتم یک خبر خوب بود و کمی خیالم را راحت کرد. بالاخره مجوز اخذ دانشجوی کارشناسی را گرفتیم! این یعنی ریشه دار شدن گروه و رشته در دانشگاه شهید بهشتی. البته هنوز سرفصل جدید مصوب نشده و امیدوارم تا آذرماه که مصوب شود درخواست سال بعد ما هم برسد. خیلی سختی کشیدیم تا این مجوز برسد. امیدوارم که دانشجو هم بیاید!
سه شنبه یکم آبان ۱۴۰۳ | 15:40 | امیر رضا اصنافی -
همیشه از بازی مار و پله بدم می آمد. یا باید تاس بندازید که شش بیاید و همینطور باید صبر کنید تا رقیب جلو برود. یا اگر حرکت می کنید درست وقتی نزدیک خط پایانی هستید مار نیشتان می زند و باید برگردید. حکایت ما هم همینطور است. یا باید معطل آمدن رشته مان بشویم، بعد مشکلات دیگر، بعد یک همکار می رود و همکار دیگر بیاید آیا بشود آیا نشود و کلی تاس انداختن ها و معطل شدن ها و نیش خوردن و سقوط آزاد! برای همین این مار و پله را دوست ندارم.
سه شنبه یکم آبان ۱۴۰۳ | 15:14 | امیر رضا اصنافی -
هرروز که می خواهم کارم را در دانشگاه شروع کنم، لیستی از کارهایم دارم که در انتهای ساعت اداری، خطشان می زنم و خیالم راحت می شود که امروز را صفر کردم. ولی گاهی وسط این کارها یک کارها و وظایفی پیش می آید که حسابی آدم را درگیر می کند. گاهی دیگر از خط اصلی هم دور می افتم. به این کارها می گویم سزارینی! چون باید فوراً انجام بشود و اگر باد پشتش بیفتد دیگر فایده ندارد! روزی نیست که این کارها نباشد. این خودش هیجان روز است دیگر!
سه شنبه یکم آبان ۱۴۰۳ | 8:26 | امیر رضا اصنافی -
عادت دارم همیشه 9 شب می خوابم.از بچگی این عادت را داشتم. دوست و آشنا می دانند جز در مواقع بسیار ضروری این ساعت به بعد تماسی نمیگیرند. غرق خواب بودم که با صدای آیفون از خواب پریدم. عینکم را پیدا نمیکردم. به سختی خودم را به آیفون رساندم. دیدم یک نفر ما ماسک جلوی آیفون است. با صدای خواب آلود گفتم بله بفرمایید؟! گفت میشود بیایید دم در؟! با تعجب گفتم: ببخشید شما؟! گفت از اورژانس هستیم. همسایه تان حالش بد شده! اولش فکر کردیم دزد هست و آمده منزل را چک کند که هستیم یا نه. ولی با احتیاط رفتم در را باز کردم و دیدم بله ماموران اورژانس هستند. گفتند:((همسایه طبقه پایین شما حالش به هم خورده و به ما زنگ زده.)) چون نمیتواند بالا بیاید گفت به شما بگویم در را باز کنید. البته ما همیشه از ترس دزد، شبها در ساختمان را قفل می کنیم. خلاصه رفتند پایین. همسرم همراهی شان کرد چون همسایه مان یک خانم میانسال تنهاست. غیر از واحد کناری کس دیگری از ماجرا مطلع نشد که آنها هم از روی صدای صحبت در راه پله ها بیرون آمدند. خلاصه تا 4 صبح بیدار بودیم تا حالش بهتر شد و مشغول استراحت. نه مدیر ساختمان بیرون آمد نه همسایه طبقه سوم کینه توز که همیشه ما را سرزنش می کند که چرا نگذاشتید ساختمان را بکوبیم و 10 واحدی بسازیم! قرار هم نیست رزومه بنویسیم ولی به هرحال همسایه باید به داد همسایه برسد وقتی آشنایی نیست.