اینترنت که قطع بود، یادداشتهایم را در دفتری می نوشتم تا بعد تایپ کنم. این یادداشت مربوط به سوم بهمن هست. دیشب تا دیروقت بیدار بودم. دل درد شدیدی داشتم. یک کم ناراحت بودم که سر مشق های ملیکا جان کمی تند باهاش برخورد کردم. البته یک خرده لازمش بود کمی داشت حاضر جوابی می کرد. در حد یک اخم و بگو و مگو با هم چالش داشتیم. خلاصه ساعت سه صبح خوابیدم. کاری نمیشد کرد. نشستم از روی لب تابم فیلم سینمایی زولو را دیدم. یاد بچگی ها افتادم که این فیلم را شبکه استانی می گذاشت. صبح اوضاع کمی بهتر بود! رفتیم کتابخانه حسینیه ارشاد. بخش کودکان جابجا شده و آمده طبقه بالا. چقدر کودک بود! در شرایطی که اینترنت هم نبود یک عالمه بچه کتابخوان در کتابخانه بودند. کتابهای قدیم را پس دادیم و کتابهای تازه گرفتیم. چند وقتی هست از آقای بد اخلاق خبری نیست و بازبین دیگری که مهربان و خوش خلق هست نشسته است. موقع رفتن دیدم یک نفر موتور سوار روی کلاه موتوری اش شاخ گذاشته! با خودم گفتم آدمیزاد به جایی رسیده که دوست دارد روی سرش شاخ بگذارد! سر راه روغن گیربکس ماشین را هم عوض کردم. احمد پسر متواضع و خبره ای هست البته گاهی مراقب کلامش نیست و ناسزایی چیزی نثار شاگردش میکند! ولی در مجموع خیلی با وجدان کار میکند. خسته برگشتم منزل. به برنامه های پیش رویم فکر کردم تا خوابم برد و این روز را هم تمام کردم.