همین است دیگر. یک نانی قرضت می دهند نانشان را پس بده! تعجبی ندارد.
همین است دیگر. یک نانی قرضت می دهند نانشان را پس بده! تعجبی ندارد.
مدتی پیش دانشجویان دانشگاه شهید بهشتی را برای بازدید به کتابخانه ملی ایران بردم. یکی از قسمت هایی که دانشجویان دیدند کتابخانه کودکان بود که برایشان جذابیت داشت و شاید بیش از سایر قسمت ها آنجا ماندگار شدند. به دانشجویان گفتم که آیا می دانید کتابخانه مرکزی دانشگاه ما هم کتابخانه کودکان و نوجوانان دارد که اظهار بی اطلاعی کردند. نزدیک به شش سال است که یک بخش کتابخانه مرکزی دانشگاه شهید بهشتی به اسم کتابخانه کودکان و نوجوانان ایجاد شده است که می توان گفت جزو اولین ها در کتابخانه های مرکزی دانشگاه های کشور محسوب میشود. حالا چرا در یک کتابخانه دانشگاهی؟! درست است که وظیفه اصلی کتابخانه مرکزی هر دانشگاه ارائه خدمات به دانشجویان و اعضای هیات علمی است اما نباید فراموش کرد که به هر حال دانشجویان، کارکنان و اعضای هیات علمی نیز فرزندانی دارند که شایسته است دانشگاه به عنوان یک فضای علمی، آنها را نادیده نگیرد و با ایجاد یک کتابخانه هرچند کوچک، دنیایی بزرگ را برای آنها باز کند. وقتی بچه ها ببینند دانشگاه که می تواند آینده تحصیلی آنها هم در اینجا رقم بخورد برایشان فضایی را ایجاد کرده است که می توانند با راحتی و آسایش مطالعه کنند، دانشجویان را ببینند، بالنده شوند و انگیزه داشته باشند برای تلاش و فعالیت، نگاهشان و افق بینشی که دارند متحول خواهد شد. تجربه ای خوب را تابستان امسال در کتابخانه کودک دانشگاه شهید بهشتی سپری کردیم که تلاشی بود جهت آگاه سازی نسل آینده. دوره کتاب آگاهی که برای سه ماه تعطیلی و اوقات فراغت کودکان همکاران دانشگاهی طراحی شده بود، دوره ای کم نظیر بود که طی آن کتابدار کودک پرسش هایی را مطرح می کرد و طی آن بچه ها باید از دل کتابهای مختلف پاسخ را می یافتند و می نوشتند. این یعنی گام های اولیه تحقیق. چه چیزی از این بهتر که یک کتابدار کودک بتواند در یک محیط دانشگاهی کودکان را راهنمایی کند و آنها بتوانند از همین کودکی با اصول جدی و علمی تحقیق آشنا شوند. استاندارد بودن قفسه ها، میز و صندلی ها و فضای داخلی کتابخانه کودک، نکته ای دیگر است که در این کتابخانه به چشم می خورد و جزو ملزومات فعالیت هر کتابخانه برای جذب مخاطب خاص خود است. این کتابخانه به اندازه دنیای کودکان کوچک است ولی اثرش به اندازه همه نسل ها و همه عمر کودکان دنیاست و می تواند شهروندان مسئولیت پذیر و نسل روشن و آگاه تربیت کند و تحویل جامعه بدهد. همین رسالت برای یک کتابخانه کافیست که آگاهی و دانایی را ترویج کند.
امروز ملیکا جان اولین سمت زندگی اش را دریافت کرد. شد مسول ردیف خودشان در کلاس! امیدوارم این کوچولوها بتوانند به خوبی از پس کاری که مسولش شده اند بر آیند و مدیریت کردن را چه در زندگی و چه در محیط کار خوب یاد بگیرند. خیلی خوشحال بود که مسول شده و ما هم در شادی اش شریک شدیم.
آنقدر بخیل بودی که زورت آمد یک توصیه نامه بنویسی. هفته ای 4 الی 5 تا درخواست توصیه نامه دستم می رسد و همه را تایید میکنم تا یک نفر به زندگی و کارش برسد. ولی تو؟! خیلی بخیل هستی. حیف از دانشگاهی که در آن عضو هستی!
نمی دانم روی پیشانی من چه نوشته یا تقدیرم را چطور رقم زده اند. اگر کسی کاری داشته باشد برایش از جان و دل مایه می گذارم تا راضی برود کار خودم گیر افتاده به این بشر دو پا، تعلل می کند، دو پهلو حرف می زند، بالا و پایین می رود...خدا کند دست هیچکس برای هم نوع خودش دراز نشود.
از جلوی مدرسه ای که رد می شوم خانم ناظم با صدای بلند در بلندگو عربده می کشد: معلمهای عزیز کلاسها تخلیه بشن! اولیا لطفا دم در نایستید! بچه ها برید کنار دیوار! و این چرخه تا ده دقیقه ادامه دارد! بلندگو اسمش رویش هست! بلندگو. نیازی به داد کشیدن نیست بزرگوار.
طرف تا وقتی که می خواست فصل های کتابش کامل بشود مرتب پیام می داد پس چی شد؟ پس چی شد؟ وقتی چندین ساعت وقت گذاشتم و برایش ارسال کردم بعد از دو ماه جواب پیام ها را نمی دهد! اینست مرام آدم ها.
به کسی که در مقاله ای یا طرحی مشارکتی ندارد و یک دفعه ظاهر می شود و میگوید یا اسم من را هم می گذاری یا هر چی دیدی از چشم خودت دیدی چی میشود گفت؟ راهزن علمی؟ زورگیر علمی؟ باجگیر علمی؟ چه عرض کنم. تا حالا این مدلش را فقط در دوره دانشجویی م دیده بودم!
نمی دانم چرا اینقدر بی رحم شده ایم. این همه سرعت برای چه؟ کجا را قرار است بگیریم؟ شکمی پر کنیم و تفریحی کنیم...در طول یک روز این پنجمین گربه ای بود که با درنده خویی ما آدمها زیر ماشین رفت و جان داد. انگار شرط بسته بود با رفیقش سر گربه چطور می ترکد. چرااینقدر درنده خو شده ایم؟ از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست...
امروز خیلی حالم بد بود. هم فشارم پایین بود و هم سرما خوردگی داشتم. جلسه شورای دانشکده هم کنسل شد.ملیکا جان هم تب داشت و نتوانست مدرسه برود. این بود که کلا امروز دو تایی افقی در منزل افتادیم. بی رمق و بی حال. بعد از ظهر که حالم بهتر شد رفتم بیرون کمی خرید کنم و بوی باران به مشامم خورد. برگهای زرد پاییزی که در پیاده روهای چیذر افتاده بودند. ولی برگهای خیس خش خش نمیکنند. به هرحال حس پاییزی خوبی بود. پاییز رادوست دارم فصل خودم هست!
برای صافکاری ماشین رفته بودم. صبر کردیم تا صاحب مغازه بیاید. کمی که گذشت صاحب دکان کناری با تشر و بی ادبی گفت ماشینت رو از جلوی مغازه من بردار. گفتم یک سوال می پرسم و بعد می رویم کمی صبر کنید. دیدم پیرمرد دست بردار نیست. شروع کرد به فریاد زدن و فحاشی کردن! گذاشتم خوب فحاشی کرد و عربده کشید. رفتم جلو و در گوشش گفتم ببین همه حرفهایت رو ضبط کردم. یا دهانت را می بندی و می روی توی مغازه ات یا ممکن است بعدا مجبور بشوی خودت بیای دنبال ما و عذرخواهی کنی! دمش را گذاشت روی کولش و رفت. بقیه مغازه دارها بعدا گفتند از دست این پیرمرد بی تربیت عاصی شدیم. واقعا از قدیم بیخود نگفتند اصل بد نیکو گردد آنکه بنیادش بد است.
در حال انجام کارهایم در اتاق بودم و ملیکا جان در حال تماشای دربی! هر از گاهی داد می کشید پرسپولیس قهرمان میشه! و بند افکارم پاره می شد. آخرش دیگر لب تاب را برداشتم آوردم توی سالن جایی که تلویزیون بعد از مدتها روشن شد! دخترکم هیجانی داشت و مرتب می گفت گل بزن گل بزن! من هم خونسرد کارم را انجام می دادم. یادم به دوره نوجوانی ام افتاد که چقدر پیگیر دربی می بودم و بابت شکست یکی از این دو تیم ناراحت می شدم! ۴۴ سالگی کجا و ۱۸ سالگی کجا...امشب تازه فهمیدم که دیگر جوان نیستم!
اول مهر یک دفعه دوز کارها رفت بالا. اول شروع سال تحصیلی مدرسه بعدش جلسه سنگین شورای انتشارات و بعد پیش دفاع دکتری در گروه علوم تربیتی پشت بندش کلاس مجازی. تخت گاز رفتیم امروز!
اول مهر هست و هیجانش. دلهره اش. دل کندن از خانه و پدر و مادر. رفتن سر کلاس و دوستان تازه. درسهای جدید. حس خاکستری مبهمی که نمیتوان توصیفش کرد. ملیکا جان دیشب از هیجان خوابش نمی برد. پیام می فرستاد برای معلم کلاس اولش و او هم خیلی حرفه ای پاسخ می داد. صبح خیلی زود بیدار شدیم و با او راهی مدرسه شدیم. حیاط رنگ آمیزی شادی داشت. پدر و مادرها همه هیجان زده بودند. کمی توی حیاط تنهایی قدم زد. دوستانش را که دید با هیجان به سمتشان رفت و دیگر یادش رفت ما را! رفتند توی صفشان که جشن بگیرند جشن پاییز، جشن مدرسه. ما هم کم کم رفتیم دنبال کار خودمان! تا 9 ماه دیگر که این داستان ادامه دارد...