چهارشنبه سی ام مهر ۱۴۰۴ | 10:47 | امیر رضا اصنافی -
کار به دانشجو می سپاری و خیالت راحت است که انجام می دهد. می بینی انجام نداد، مجوز هم لغو شد و آبرویت می رود با همکارانت جلسه می گذاری، تقسیم کار میکنی و قرار می شود کارها در روز خاصی ارسال شوند ولی خبری نمی شود. پیگیری میکنی میگوید سرم شلوغ است، جلسه دارم، نمی رسم! واقعاً سر شما از من شلوغ تر نیست! دلزده شده ام از این همه بی خیالی و جدی نگرفتن ها.
سه شنبه بیست و نهم مهر ۱۴۰۴ | 14:0 | امیر رضا اصنافی -
در جلسات از کسانی که بیش از وقتشان حرف می زنند، زیاد هم حرف میزنند و آخرش که تذکر بهشان داده میشود ده دقیقه است وقتتان تمام شده و می گویند من هنوز کلی اسلاید دارم خیلی خوشم می آید! چون در چهره شان هیچ اثری از نگرانی که وقتش تمام شده، حاضران به او خیره نگاه می کنند و باید تمام کند، نیست. با اعتماد به نفس کامل کل مطلب را خط به خط میخواند. حرص را ما می خوریم که وقت گذشته و کارهای دیگر هم داریم!
دوشنبه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۴ | 11:11 | امیر رضا اصنافی -
دیروز که رفتم دنبال ملیکا جان، هنگامی که باید تعطیل می شدند صدای یک موسیقی ملایم گوش نواز آمد. اولش گفتم چقدر با سلیقه این جایی که این موسیقی روح نواز را گذاشته است. بعد یک دفعه دیدم در مدرسه باز شد و بچه ها از ساختمان آمدند بیرون. تازه فهمیدم این زنگ تعطیلی بود! یادم آمد که ما با صدای زنگ آخر گوشخراش را می شنیدیم و از جا می پریدیم. بلانسبت، مثل سگ پاولف به این صدای زنگ شرطی می شدیم و هی هی کنان می آمدیم بیرون. اما این بچه ها خیلی آرام از ساختمان می آیند بیرون و با صدای موسیقی زیبا پدر و مادر به استقبالشان می روند. تفاوت نسلها را ببین.
شنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۴ | 8:50 | امیر رضا اصنافی -
وقتی برای یک کار اداری تماس میگیرم همچین می گویند امر؟!! که جا می خورم و احساس عذاب وجدان می کنم که نکند دارم با سوالم وقت آنها را میگیرم؟! امر؟!!
پنجشنبه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۴ | 18:51 | امیر رضا اصنافی -
چهارشنبه صبح رفتم به برنامه وارنیش دندان بچه های مدرسه ملیکا جان که با حضور برخی مسئولان وزارت بهداشت و آموزش و پرورش برگزار شد. برنامه جالبی بود و به بچه ها آموزش می داد که چطور مسواک بزنند. بچه ها هم با هیجان شعری را که یاد گرفته بودند در خصوص مسواک زدن، با صدای رسا خواندند و حسابی کیف کردند. گویا به بچه ها می گویند در طول روز دو بار دو دقیقه باید مسواک کنند. من خاطرم هست که وقتی بچه بودیم در برنام محله بهداشت مرحوم رضا ژیان به همراه تیم هنرمندش میگفتند صبح و ظهر و بعد از شام مسواک بزن مسواک/ تا دهان تو گردد خوش بود و تمیز و پاک! حالا بچه ها دو بار دو دقیقه مسواک کنند. ما 45 ساله ها چقدر تناقض دیدیم! بعد از آن رفتم جلسه دفاع در پژوهشکده علوم شناختی و بعد هم دنبال ملیکا جان رفتم که بسپارم به مادربزرگش و خودم تا ساعت 4 مشغول کارهایم بودم. بعد از دوسال تصمیم گرفتم چهارشنبه را بروم فوتسال. شش گل خورده برای روز اول بد نبود! البته که نمی خواستم خیلی به بدنم فشار بیاورم ولی خب به هر حال 45 سالمان است و باید مراقب باشم.شب بدون ملیکا سپری کردیم. انگار یک چیزی کم داشتیم. حس جالبی نبود. ولی خب به هرحال که باید به فکر کنیم تا ابد پیش ما نیست و یک روز می رود پی زندگی اش. همچنانکه ما هم تا ابد پیشش نیستیم. بگذریم. از هفته بعد هم کلاسها شروع میشود و بچه های کارشناسی می آیند. انتظار 12 ساله...ببینیم چی از آب در می ایند!
سه شنبه بیست و دوم مهر ۱۴۰۴ | 22:1 | امیر رضا اصنافی -
بعد میگویند چرا یک دفعه قلبت تپش دارد، چرا دچار حمله پنیک میشوی. خب همین چیزها آدم را به هم می ریزد. دو سال همراهی و مشورت، آخرش ما را ندید گرفت و کار خودش را کرد. یا اینکه طرف بدون اینکه خبر بدهد از مسیر دیگری مواردی که می خواهد جور می کند و می رود و دست دراز می کند و طلب کار است. آن یکی فصل به فصل پیدایش نیست و وقتی می آید پیگیر موارد دیگر است. یکی دیگر یک جور دیگر شما را سرکار می گذارد. خلاصه هرکسی یک جور خنجر می زند. بیخود نمیگویند به یادگار نوشتم خطی به دلتنگی/ به روزگار ندیدم رفیق یک رنگی
یکشنبه بیستم مهر ۱۴۰۴ | 19:18 | امیر رضا اصنافی -
امروز چشممان به دیدن دانشجویان کارشناسی روشن شد. اولی با کلی ابهام و سوال آمد و وقتی برایش با حوصله و کامل توضیح دادم، هیجان زده رفت. دومی اما عجیب تر بود. طوری مادرش سوال می کرد که این رشته کتابداری که نیست؟! که انگار یک چیز زشت و ناپاک است! گفتم شما به درد این رشته نمیخورید. این رشته کسی را می خواهد که فرهنگ را بشناسد، تمدن را بشناسد، کسی که اهل مطالعه و خواندن باشد. شما این کاره نیستید. خوش آمدید بروید هر جا دوست دارید. هرکسی اکراه دارد کتابدار باشد یا متخصص علم اطلاعات به این رشته نیاید و آن را نیالاید. این رشته افراد شایسته را جذب می کند نه هرکسی را.
یکشنبه بیستم مهر ۱۴۰۴ | 10:14 | امیر رضا اصنافی -
تا حالا دقت کردید اگر یک روزی با سیستمهای پشتیبانی آنلاین که کاربر انسانی دارد کار کنید مثل یک کتابخانه، فلان شرکت تجاری یا ارتباطی، اگر بین اولین پیام شما تا بعدی کمی فاصله بیفتد کاربر پاسخگو می رود، یا میگوید زود باش سریع تر بگو و مجبورید از اول یک گفتگوی تازه ایجاد کنید؟ ولی اگر بین گفتگوی شما با مثلا کوپایلوت یا چت جی پی تی یک ماه هم فاصله بیفتد نمی گوید کجا بودی! چقدر معطل کردی! وقت من رو گرفتی! انگار که نه خانی آمده نه خانی رفته جوابت را میدهد بدون اینکه خم به الگوریتمهایش بیاورد.
یکشنبه بیستم مهر ۱۴۰۴ | 8:8 | امیر رضا اصنافی -
دیروز خیلی سرم شلوغ بود و باید جلسه ای با یکی از شرکت های مرکز رشد دانشگاه می گذاشتم. یک جلسه ای هم با یکی از استادان گروه ریاضی داشتم که بررسی یک پلتفورم مربوط به اطلاعات سلامت بود. کار جالبی بود. ترکیبی از ریسرچ گیت، گوگل پلاس و اینستاگرام با تمرکز صرف بر سلامت روان بود. نمی رسیدم ملیکا جان را از مدرسه بردارم. این شد که همسرم این زحمت را کشید که بعد مطلع شدم آویسا جان و ماناجان هم آمدند منزل ما تا شب! هم تکالیف مدرسه را انجام داده اند و هم خوش گذشته بهشان. من هم دیروز حالم خیلی بد بود. فشار بالا، سرگیجه، و تب. انگار سرم لازم بودم! وقتی سرم را زد دیگر به خواب رفتم تا وقتی محکم چسب را کشید که از خواب پریدم و چشمان گرد پرستار را دیدم که گفت خواب بودی؟! فقط نگاهش کردم که خودش بی صدا بیرون رفت. عجب سال عجیبی است امسال. از اول سال با مریضی شروع شد و هنوز ادامه دارد.
امروز صبح که داشتم ملیکا جان را می بردم مدرسه از بلوار دانشگاه رد می شدیم. چشمش افتاد به تابلوی پارک علم و فناوری دانشگاه. گفت باباجان میشه یک روز من رو ببری این پارک؟! خنده ای کردم و گفتم باباجان پارک علم و فناوری با پارکی که شما می روید تفریح و بازی فرق دارد. خودش را از تک و تا نینداخت و گفت خب باشه! میرم فناوری را می بینم و مطالب علمی را. کلی چیز یاد میگیرم! من چیزی نگفتم و در سکوت رانندگی کردم و به حماقتم در دستکم گرفتن این نسل فکر کردم!
دوشنبه چهاردهم مهر ۱۴۰۴ | 8:26 | امیر رضا اصنافی -
سئوال درستی بود از یک کودک نسل زد! دخترم پرسید بابا جان چرا زمان شما آلبوم عکس بود ولی الان عکس چاپ نمیکنید؟ جواب دادم خب...خب...راستش...الان مثل قدیم نیست. عکسها را دیجیتالی می گیریم. گفت خب اینها که ممکن است از بین بروند و حذف بشوند؟ کجا نگهداری می کنیم؟ گفتم روی هارد. گفت به درد نمیخورد. باید همه را چاپ کنیم. توی آلبوم بگذاریم. نگاهی بهش کردم و به کارم ادامه دادم. یک کمی حرف حساب می زد ولی فعلاً جای توجیه و توضیح بیشتری نداشت!
یکشنبه سیزدهم مهر ۱۴۰۴ | 11:58 | امیر رضا اصنافی -
این کفترهای دانشکده، هرروز ساعت 12 طوری میایند پشت پنجره و به داخل اتاق می زنند که انگار با چشمانشان میگویند پس کی ناهار میدهی؟! یا میگویند این چیست امروز آورده ای؟! بعد هم قهر می کنند و میروند. روزهایی که کلاس دارم جالب است که همه شان جمع می شوند و همدیگر را حسابی نوک می زنند برای دو لقمه برنج! این هم سرگرمی ظهرهای من است.
شنبه دوازدهم مهر ۱۴۰۴ | 7:39 | امیر رضا اصنافی -
بی سواد باش ولی پولدار! دیروز داشتم می رفتم که بند ساعتم را عوض کنم در بین راه یک تابلوی خیابانی مغازه ای، توجهم را جلب کرد. این که می گویم تابلوی خیابانی یعنی اینکه طرف خیابان را هم برای تبلیغاتش تصرف کرده بود. روی تابلو نوشته انواع جوجه، بال و کتف طمع دار! سه بار هم درشت تایپ و پرینت کرده بود. برایم جالب بود که نه خودش، نه تایپیستش و نه کسی که پرینت گرفته حواسشان نبوده که این طعم است نه طمع! خواستم بروم با شوخی بهش بگویم که منصرف شدم. به قول معروف، واسه خیلی ها پول از سواد هم مهمتر است! بعد دوباره با خودم فکر کردم وقتی یک کتابفروشی یا کتابخانه در آن حوالی نیست طبیعی هست که کاسب جماعت هم اینطور کاسبی کند. بگذریم.
شنبه دوازدهم مهر ۱۴۰۴ | 7:30 | امیر رضا اصنافی -
هنوز کلاس ها شروع نشده ولی هفته پر کار و شلوغی بود. شنبه با دوستان جهاد دانشگاهی، درباره ایده مسابقه مشاوره و روانشناسی بین دانشجویان جلسه ای داشتیم و فکر کنم به نتیجه ای هم نرسد. چون دامنه کار را خیلی بزرگ در نظر گرفتیم. احتمالاً باید کمی جمع وجورش کنیم تا انجام شدنی باشد. جلسه شورای دانشکده هم که سروقتش برگزار شد و به مسائل پژوهشی و آموزشی پرداختیم. ملیکا جان را برداشتم از مدرسه و آوردمش دفترم که مشغول کارهایش باشد. یکشنبه شورای انتشارات بود و باید درباره برخی کتابها و داوری شان بحث می کردیم. باز هم چالش! ملیکا را زود بردم از مدرسه که برسیم به امتحان زبانش. دوشنبه هم رفتم به جلسه کمیته جشنواره کتابخانه ملی برای هفته پژوهش. جلسه فعال و بسیار خوبی بود. سه شنبه هم کمیته ارزیابی کتاب و بحث درباره آیین نامه امتیاز دهی داشتیم. نگاه علوم انسانی همیشه موثر است به خصوص برای نرم کردن علوم سخت!
باز هم زود برگشتیم منزل تا ملیکا به کلاس زبانش برسد. توی راه رادیو نمایش گوش می کردیم. همیشه من و ملیکا جان در سکوت به نمایشها گوش می دهیم. برنامه استودیو هشت داشت پخش می شد و موضوع برنامه اش این بود که اگر فیلمساز بودید چه فیلمی برای سالمندان می ساختنید. دخترم گفت منهم دوست دارم پیامک بدهم. پشت چراغ قرمز پارک وی، فرصت مناسبی بود. پیامکش را ارسال کردم. گفته بود دوست دارم از شیوه تصادف کردن و شاعر شدن پدربزرگم فیلم بسازم. مجری هم با هیجان خاصی پیامش را خواند. ملیکا کیف کرد و چشمانش برق زد و از خوشحالی قهقه زد! چه کیفی کرد دخترم..
چهارشنبه هم که جلسه با کانون پرورشی فکری داشتم. باید طرحم را بازنگری کنم. بعد هم درباره همکاری دانشکده و کانون صحبت کردیم. پنجشنبه روز نظافت بود. جایی نرفتیم. افتادیم به آوار خانه و گردگیری و جارو ومرتب کردن. نیمه شب هم حال ملیکا جان بد شد و شروع به بالا آوردن.. شب را بیدار ماندیم. گویی هویجی را بدون جویدن خورده بود و سرمعده اش گیر کرده بود. جمعه فرصت خوبی برای تمدد اعصاب بود و رفتم به استخر باشگاه پیام. بعد از مدتها جسم و روانم را استراحت دادم و رفرش کردم. آماده برای هفته ای پر کار دیگر...
دوشنبه هفتم مهر ۱۴۰۴ | 5:31 | امیر رضا اصنافی -
مقررات برای همه است. حتی او. یک با یک همیشه که برابر نیست. ولی او به قدری عصبانی بود که نمی فهمید چه می گوید. زمین و زمان را به هم دوخته بود و چشمانش را بسته بود و فقط فریاد می کشید. باور کردنی نبود او استاد است! اتوکشیده و زیرک و خوش بیان. اما این بار چهره ای دیگر از او می دیدم. ترجیح دادم دربرابر این واکنش تند که برایم تعریف کرده بودند سکوت کنم. فقط در دلم خوشحال بودم که 26 سال قبل برای کنکور، کتابداری را انتخاب کردم و نسخه ای برای روح و روان جامعه نمی پیچم!
جمعه چهارم مهر ۱۴۰۴ | 8:36 | امیر رضا اصنافی -
دیروز ملیکا جان را مثل هر پنجشنبه بردم کتابخانه عمومی...وارد کتابخانه که شدیم سلام و علیکی کردیم و اسممان را گفتیم و ثبت کرد و رفتیم پایین. کتابها را امانت گرفتیم و آمدیم بیرون تا آقای بازبین چک کند. فکر میکنم کلاً ایشان طوری تنظیم شده که 4 کار بکند. اسم ورودی ها را ثبت کند، کلید کمد بدهد، کتابهای خروجی را چک کند و کلیدهای کمدها را پس بگیرد. بقیه موارد با چهره ای سرد در حال چک کردن موبایل است. این اولین نقطه ورودی کتابخانه است که میتواند مراجعه کننده را جذب یا دفع کند. پس هر رفتار تلخ یا گشاده رویی، میتواند بر آمدن یا نیامدن مراجعه کننده اثر بگذارد. چون مراجعه کننده از کتابخانه این نقطه را به عنوان نقطه حیاتی آغاز تعامل، می شناسد و اگر نقطه مناسب نباشد مراجعه کننده می رود و پشت سرش را هم نمی بیند. همین احساس را دوره کارشناسی داشتم زمانی که دانشجوی ترم یک بودم یک خانم بسیار مسن و اخمو و یک آقای سبیل از بناگوش در رفته هیکلی را به صورت شیفتی گذاشته بودند بازبین کتابخانه. کاری که الان گیتهای نرم افزاری انجام می دهند. باید تاریخ خروج کتابها را چک می کرد. من همیشه می ترسیدم بروم داخل کتابخانه چون این دو بزرگوار خیلی ترسناک بودند! خیلی طول کشید که به شخصیت آنها عادت کنم و همین قضیه چهارسال طول کشید! بنابراین حواسمان باشد چه کسی را در نقطه ورودی یک کتابخانه می گذاریم و بعد نگران این باشیم که مراجعه کننده نداریم. بدانیم از همین نقطه ضربه می خوریم یا برعکس، از همین نقطه صعود می کنیم. این نقطه ورود را جدی بگیریم.
سه شنبه یکم مهر ۱۴۰۴ | 18:41 | امیر رضا اصنافی -
امروز ملیکا جان را برای سومین سال به مدرسه خاورمنش بردیم. به همین سرعت سه سال گذشت. خیلی زود با همکلاسیهایش رفت داخل مدرسه و دیگر ما را فراموش کرد. ما هم برگشتیم سر کار. دیگر آن هیجان کلاس اولش را نداشتیم! همه چیز عادی شده بود. اول مهر برای دانشگاه نبود چون کلاسها از نیمه دوم مهر شروع می شود. بنابراین به کارهای شخصی و اداری پرداختم و بعد هم رفتم شورای پژوهش و گزارش عملکرد سالانه ام را دادم. برگشتم دانشگاه و کمی کارهای اتوماسیونی را انجام دادم و ظهر رفتم مدرسه دنبال ملیکاجان. چون کلاس زبان داشت بعد از ناهار رفتیم به سمت اندرزگو که کلاس زبانش را برود. من هم رفتم دندانپزشکی. در میانه روز هم بحثی با برخی دوستان راجع به یک شبکه کتابخانه ای داشتیم و کلی چالش! اینکه ما مخالف فعالیتهای این شبکه نیستیم بلکه بیاید مجوز خود را بگیرد، فلسفه وجودی اش را بگوید، بعد بیاید دوره بگذارد، سخنرانی بگذارد. سلمنا، پول بگیرد بابت گواهی هایی که می دهد که این خود تالی فاسد دارد! اینکه دیگر عین روز روشن است. خلاصه نیمی از وقت نیمروز هم سر این بحثها رفت. هوا به طرز محسوسی خنک شده و بوی پاییز خوش رنگ و هزار رنگ می آید. فصل من و ملیکا جان...