دیروزبعد از کلاس درس مدیریت اسناد، فرصتی شد تا بروم دفتر پست و مدارکم را برای گرفتن مدرک دانشنامه ام از دانشگاه شیراز ارسال کنم به امور دانش آموختگان این دانشگاه. ساعت یک هم یک جلسه با همکاران دانشکده به صورت آنلاین داشتم راجع به ایجاد اتاق فرار و چگونگی برگزاری این رویداد. خوشبختانه کارم در دفتر پست زود تمام شد و ده دقیقه وقت داشتم. از در دانشگاه وارد شدم و در حالیکه روبرویم را می دیدم صدایی عجیب توجهم را جلب کرد! بله یک ماشین تویوتا دنده عقب آمده بود و زده بود به در عقب! با شگفتی آمدم پایین و دیدم کلا انگار باید در عقب را عوض کنم! چند دقیقه ای سکوت بین ما و آن آقای راننده رد و بدل شد و گفت زنگ بزنم پلیس؟ گفتم بله بزن! خلاصه پلیس آمد و کروکی کشید و او را مقصر دانست. حالا مکافات دویدن دنبال خسارت داریم و صافکاری و این چیزها. دردسرتان ندهم حالم گرفته شد و رفتم جلسه. در جلسه هم درباره چگونگی برگزاری رویداد اتاق فرار بحث کردیم. به نظر میرسد اتفاق جالبی بشود.
ساعت دیگر سه شده بود. رفتم مهدکودک دنبال ملیکا جان. کمی در حیاط با دوستانش بازی کرد و دیگر راه افتادیم در ترافیک پارک وی و صدر! ساعت شش رسیدیم منزل و کم کم باید وسائل را برای سفر به نایین اماده می کردیم. یک سفر غیر منتظره پیش آمده بود و باید می رفتیم. پدرخانمم به خاطر مریضی و بی حالی منزل ما ماند و ما رفتیم ترمینال بیهقی. هنوز 20 دقیقه تا حرکت اتوبوس فرصت باقی بود. نمی دانم این در صندوق عقب چه بلایی سرش آمده بود که بسته نمی شد! فقط یک ربع معطل ور رفتن با این قفل بودم که بالاخره بسته شد. خسته و نالان سوار اتوبوس شدیم و از خستگی هر سه تایی مان تا خود نایین خوابمان برد! صبح بعد از کمی استراحت، ملیکا جان را برداشتم و بردم کتابخانه. از قبل چند کتاب را برای اهدا به کتابخانه انتخاب کرده بودم. ملیکا جان هم خیلی ذوق داشت برود کتابخانه. دفتر نقاشی و مداد رنگی ش را هم آورده بود. توی راه که می آمدیم چند تا آب انبار دیدیم که برایش جای تعجب بود که اینها چیست. برایش توضیح دادم که آب انبار چه بوده و چه کاری با آن می کردند. رسیدیم به کتابخانه عمومی امام الرحمه نایین که اگر درست خاطرم مانده باشد در بلوار بعثت بود. وارد کتابخانه شدیم و کتابها را به آقای کتابدار که نامشان آقای محمدی بود دادم. ملیکا هم نشست پشت میز مخصوص کودکان و مشغول نقاشی شد. دقایقی بعد خانم کتابدار یعنی خانم رضایی هم آمدند و گفتم که من می خواهم خودم و ملیکا را عضو کتابخانه کنم. هر دو بزرگوار با خوشرویی مشغول کار شدند. مراجعان هم یکی یکی می رفتند به سالن مطالعه. دقایقی بعد با هر دو کتابدار بزرگوار، مشغول گفتگو شدم. خیلی خوشحال شدم که دو متخصص کتابداری در این کتابخانه مشغول کارند. خاطرم آمد که آقای بزدانی فر چند سال پیش آنجا بودند. آقای یزدانی فر را از همایش کتابداری اصفهان در سال 1386 می شناختم. گویا رفته اند نجف آباد. طی گفتگو با آقای محمدی متوجه شدم کتابخانه عمومی بزرگ نایین در مجاورت شهرداری در حال ساخته شدن است و با هم نقشه هایش را دیدیم. خیلی طرح جالب و زیبایی بود. امیدوارم زودتر به نتیجه برسد و هم مردم هم بیش از پیش به کتابخانه مراجعه کنند. نقاشی ملیکا جان تمام شده بود و میخواست برگردد منزل عزیزجان. یک کتابخانه کودک کشیده بود. خانم رضایی زحمت کشیدند و دو کتاب به ملیکا جان هدیه کرد. موقع رفتن هم یک عکس یادگاری با دوستان گرفتیم. برایشان آرزوی موفقیت می کنم برای این مسئولیت فرهنگی عظیمی که در شهر تاریخی نایین دارند.