سفری یک روزه آخر هفته به قزوین. واقعاْ انگار توان سفر یک روزه را ندارم. بدن خسته و چشمان خواب آلود! رانندگانی که گویا مسابقه مرگ گذاشته اند و رقابت در خلافکاری و شرارت. با این همه سفر با دوستان قدیم و بازی کردن بچه ها با هم و خالی شدن انرژی کوچولوها یک ضرورت بود. قزوین هم شهر زیبایی بود. انگار یک نمای کوچک از اصفهان است. لازم است دو سه روزی در این شهر گشت و دید. سفر یک روزه خستگی را به تن می گذارد. بچه ها از باغ وحش باراجین لذت بردند و حسابی کیف کردند. فارغ از هر چیز با ذهنهایی شاد به مرالها غذا دادند. از دیدن مارهاو خزندگان لذت بردند. زندگی راکن ها را دیدند. البته من حس خوبی نداشتم! تصور می کردم ما در یک قفس بودیم و حیوانات می آمدند ما را تماشا می کردند! فکر میکنم شیر نیر هم برای همین بی حوصله بود! البته جاهای دیدنی دیگر قزوین مثل حمام قدیمی، خانه امینی ها و بازار هم از جمله اهداف بازدید بود که دیگر من یکی دو مورد آخر را نا نداشتم پا به پای جوانها بروم و در ماشین استراحت کردم. سعی کردم در این سه روز تعطیلی به کارهای زمین مانده علمی ام فکر نکنم! ذهن را خالی کنم برای هفته جدید که دیگر تا اخر سال تعطیلی و استراحت در کار نیست. اسفند هست و ماه پر کار و زمان که انگار می دود و از ما جلوتر است.