دوشنبه سی ام تیر ۱۴۰۴ | 14:57 | امیر رضا اصنافی -
داشتم فکر می کردم که برای چی باید به این کارشناس توضیح بدهم! هر چی توضیح می دادم متوجه نمی شد. آخر سر کنایه زدم که انگار برای شما ((باورپذیر)) نیست! کمی مکث کرد و فکر نمی کرد من اینطور با او بحث کنم. ولی چاره ای نبود باید محکم و البته سرد با او برخورد می کردم. عجب از این کارشناس مردد برای من و پذیرنده برای دیگران!
دوشنبه سی ام تیر ۱۴۰۴ | 7:32 | امیر رضا اصنافی -
نقد علمی و درست یعنی این. نقاط مثبت کار را بگویی، چالشهای علمی را هم مطرح کنی، پیشنهادهای سازنده ای بدهی. نه اینکه بگویی وقتی پایان نامه را دیدم من تا صبح خوابم نبرد، سر درد شدیدی گرفتم، انگار آمدیم فقط بخوریم و پذیرایی بشویم! ما به یک دوره بازآموزی و دانش افزایی برای داوری همه آثار علمی نیاز داریم. انگار خیلی رها شده ایم.
یکشنبه بیست و نهم تیر ۱۴۰۴ | 10:45 | امیر رضا اصنافی -
بچه ها رفتند مشهد. جایشان خالیست. دلم تنگ شده و قدرشان را بیشتر می دانم. اخوی جان هم دیشب منزل ما بود و کمی با هم صحبت کردیم. بعد از سه سال چالش الان نسبتاً راضی تر از محیط کارش شده شکر خدا. صبح کمی دیرتر آمدم از منزل بیرون. باید قفس جوجه ها را مرتب می کردم و غذایشان را بدهم. خانه را تر و تمیز کردم و لوستر آشپزخانه را هم نصب کردم. هشت صبح از منزل زدم بیرون. عجب ترافیکی بود اتوبان صدر! هشت و نیم رسیدم دانشگاه و یکراست رفتم سراغ کارهایم. پوستر ایفلای قزاقستان را طراحی کردم و فرستادم. البته با کمک دوست عزیز و آنلاینم چت جی پی تی. یک قالب خوب ازش گرفتم و محتوا را داخل آن قرار دادم و سابمیت کردم. جلسه ساعت ده شروع شد ورفتم به جلسه. بعد هم شورای کتاب و بعد هم جلسه دفاع خانم داودآبادی. روز گرم و پر کاری بود. انگار تابستان نیست و تعطیلات!
جمعه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۴ | 13:23 | امیر رضا اصنافی -
سه گانه شر!
دیروز یک سه گانه شرمانند برای ما رخ داد که خطر از بیخ گوشمان گذشت. اول، لوستر آشپزخانه به طرز ناگهانی جلوی پای همسرم افتاد و خرد و خمیر شد و به صورت معجزه آوری روی سرش فرود نیامد. دوم، منتظر بودم که ملیکا جان و مادرش از کتابخانه حسینیه ارشاد برگردند. در سایه پارک کرده بودم و مشغول گوش کردن رادیو نمایش. دیدم یک پراید افتاد داخل جوی. رفتم کمکش کردم و دو سه نفری ماشین را در آوردیم. وقتی می رفتم سمت ماشین چنان خودم داخل جوی افتادم که گفتم دست و پایم شکست! ولی به خیر گذشت. سوم، تمام شدن ناگهانی لنت ترمز و با ترس و نگرانی رسیدیم افسریه. خلاصه روز عجیبی بود دیروز. یک لنت ترمز در گلوی ماشین گیر کرده بود!
گرمای این روزهای هوای تهران مرا یاد اهواز می اندازد. البته اهواز سال 1382 تا 1385 که دوران ارشد و اوایل دکتری ام را سپری می کردم. روزهایی که تازه یاد گرفته بودم بروم فلکه ساعت، کیان آباد و کیان پارس. روزهایی که مدتی در دانشگاه جندی شاپور مشغول کار بودم. ظهر که بر می گشتم منزل، از شدت عطش زیر کولر گازی غش می کردم و کتاب راز داوینچی را می خواندم تا عصر. میلم به ناهار نبود و فقط تشنه بودم. شب می رفتم پیاده روی تا پل سفید که کارون را ببینم. بوی گرمای این روزها، بوی شرجی آن روزها را می دهد. خلاصه گرما چنان بی حالم می کند که اصلا نمیتوانم به چیزی جز استراحت فکر کنم! بگذریم. امروز یک مطلب جالب راجع به کتابخانه ملی کودکان و نوجوانان در سنگاپور می خواندم. به ذهنم رسید که یک مطلب در این مورد بنویسم. فعلاً سرفصلهایش آماده شد تا برسم به اصل مطلب. این جوجه هایی که یک ماه پیش خریدم کم کم دارند بزرگ می شوند گاهی می برم شان بیرون تا هوایی بخورند و در خاک باغچه غذا پیدا کنند. خیلی راحت با هم غذا می خورند و با هم کنار می آیند. بعدش آرام کنار قفس خود می خوابند. یکی را هم از قفس بیرون می آورم آن یکی جیکش در می آید. ای کاش ما آدمها کمی از این جوجه ها یاد می گرفتیم که به نانی و آبی و جایی برای خاک قانعند و به جان هم نمی افتند.
چهارشنبه بیست و پنجم تیر ۱۴۰۴ | 20:43 | امیر رضا اصنافی -
آخرین همکاری علمی؟ پایان فعالیت های مشترک؟ نمیدانم شاید. البته من هم همیشه به فکرها و اندیشه های تازه برای پایان نامه اعتقاد دارم و دوست دارم کار با آدمهای بدون حاشیه و جدید را تجربه کنم.
چهارشنبه بیست و پنجم تیر ۱۴۰۴ | 20:36 | امیر رضا اصنافی -
این هفته که بدون تعطیلی کلاً دانشگاه بودیم. چهارشنبه معمولاً باید روز خلوتی باشد ولی از شنبه شلوغ تر بود. صفر کردن کارتابل اتوماسیون، گلستان، پاسخ به ایمیلها، و سایر امور اداری و دانشگاهی، حسابی روزم را پر کرده بود. ملیکا جان را هم بردم کافه بهشت که با دوستانش برود توچال. برنامه جالب و خوبی را معاونت فرهنگی دانشگاه گذاشته بود. خیلی خردمندانه بود و به بچه ها خیلی خوش گذشته بود. از فرط خستگی بعد از ناهار خوابش برد. من هم در سکوت، به انجام کارهایم که برخی شان دیگر کارهای شخصی و کوشش های بیهوده بود پرداختم. دیگر حوالی ساعت 17 بیدارش کردم که برویم منزل. سنگهایی که از کوه جمع کرده بود را در کوله پشتی اش انداخت و رفتیم. سه کبوتر هم آمده اند در بالای مرکز نوآوری دانشکده لانه درست کرده اند و صدای بغ بغویشان می آید. کفترهای آکادمیک! هفته بعد هم برنامه نیمه سنگینی دارم. به خصوص اینکه جلسه دفاع از پروپوزالهاست و دفاع از پایان نامه خانم داودآبادی که راهنمایش هستم. این دفاع که انجام شود می ماند 2 دانشجوی دیگر. بارم سبک است و کسی خیلی مشتاق نبوده با من پایان نامه بردارد. بهتر! به آن دوتای دیگر بیشتر تمرکز می کنم تا کارشان با کیفیت باشد و منتشر هم بشود.
دوشنبه بیست و سوم تیر ۱۴۰۴ | 17:31 | امیر رضا اصنافی -
امروز سر صبح رفتم دندانپزشکی دانشگاه. سالها بود دندانپزشکی نرفته بودم! خنده دار است ولی آخرین بار سال 1386 رفتم به دندانپزشکی! امروز نزدیک چهل دقیقه زیر دست دندانپزشک برای جرم گیری دندان دست و پا می زدم! مثل گوسفندی که قرار است ذبح شود و هیچ چاره ای ندارد. از آنجایی که ماشین را در پارکینگ دانشکده گذاشته بودم پیاده و خسته و نزار برگشتم دانشکده. کارهای مختلفی منتظرم بودند! از محاسبه نمرات پرونده یکی از همکاران، ارسال پرونده درخواست دانشیاری یکی دیگر از همکاران از طریق سیستم گلستان، پاسخ به چند مراجعه کننده، پیگیری سرفصل های جدید کارشناسی ارشد رشته، پیگیری پست داک دو نفر از دانشجویان و خلاصه شد ظهر! ملاقات دیگری نداشتم. برگشتم دانشکده و کارهایم را جمع و جور کردم و کم کم رفتم به سمت دانشگاه الزهرا. نسبت به دیروز خیابان ها شلوغ تر ولی هوا خنک تر بود. رسیدیم خانه جوجه ها خانه را روی سرشان گذاشته بودند. غذایشان تمام شده بود و غرولند می کردند! روز کاری دیگری هم گذشت ولی همچنان از خانه مشغول داوری مقالات و چک کردن اتوماسیون هستیم!
شنبه بیست و یکم تیر ۱۴۰۴ | 20:37 | امیر رضا اصنافی -
من یک عادت بد و کثیفی دارم! هرکسی که از دایره اعتمادم خارج می شود به هیچ عنوان جواب ایمیل، تلفن، پیامک و شبکه های اجتماعی اش را نمی دهم. این یعنی تو دیگر در دایره اعتماد من نیستی. بیرون!
شنبه بیست و یکم تیر ۱۴۰۴ | 12:9 | امیر رضا اصنافی -
14 سال قبل در چنین روزی، اهواز بودم. روز دفاع دکتری من بود. روز گرم، پر چالش، و سختی بود. هشت صبح تا 13، سرپا بودم. آخر سر هم یکی از داوران درجه عالی ام را خط زد و نوشت بسیار خوب!! هنوز خستگی اش در تنم هست. سال پر چالشی بود سال 1390. سختی های زیادی کشیدم و راه طولانی را طی کردم. اگر یک وقت موفقیتی هم بود نه سوار دوش کسی شدم و نه آسانسوری بالا رفتم. فقط پله پله! ولی برمی گردم پشت سرم را می بینم میگویم خدا راشکر..
شنبه بیست و یکم تیر ۱۴۰۴ | 9:44 | امیر رضا اصنافی -
یک زمانی که هنوز جمع ما پراکنده نشده بود و هر یک در گوشه ای از گیتی پهناور نبودیم برای نشریه عطف، دورهمی می گذاشتیم و سوژه مطلب پیشنهاد می کردیم. بعد خودمان پیشقدم می شدیم و می نوشتیم تا دیگران هم تشویق شوند و بیایند وسط. الان که دیگر نه عطفی وجود دارد نه عاطفه ای بین ما جماعت کتابدار، که قبلاً با هم بودیم و فکر می کردیم و می نوشتیم. هر کسی جدا دست به قلم می برد و فکرش را مکتوب میکند. من هم مطلبی برای ایبنا فرستادم که راجع به نقش کتابخانه ها در بحران به خصوص جنگ است. اگر مایل بودید ببینید.
کتابخانه، نهاد اجتماعی فعال
چهارشنبه هجدهم تیر ۱۴۰۴ | 14:27 | امیر رضا اصنافی -
امروز بعد از مدتها بی آر تی سواری کردم تا دانشگاه! خیلی وقت بود سوار بی آر تی نشده بودم و حتی نمیدانستم جای در ورودی آقایان عوض شده. روزهایی که منزلمان پل سوم بلوار ابوذر بود زمانی که هنوز ماشین نداشتیم، با اتوبوس یا تاکسی می رفتم چهارراه کوکاکولا و مترو نبرد، از آنجا می رفتم مترو توحید، بعد سوار بی آر تی می شدم و بعد از پیاده شدن از ایستگاه نمایشگاه، پیاده می آمدم دانشکده. امروز یادی از زمان کردم با این تفاوت که دیگر حس و حال جوانی و پیاده روی طولانی را ندارم. میانسالی و شروع بی حوصلگی ها و دردهای پیری...
چهارشنبه هجدهم تیر ۱۴۰۴ | 8:50 | امیر رضا اصنافی -
مدتهاست شاهد این هستم که رانندگان خیلی به گربه ها بی توجه شده اند. شاید برای شما هم پیش آمده باشد که در مسیر اتوبان، کوچه یا خیابان ببینید راننده ای بی فکر یا شاید هم کم دقت، گربه ای را زیر گرفته و کشته و رفته است. خوبست آموزشهای لازم برای مراقبت از حیوانات در کتابخانه های عمومی بیشتر پرداخته شود. بالاخره حیوانات هم رفتار اطلاع یابی دارند و جزئی از زندگی شهری تلقی می شوند. حواسمان بیشتر به آنها باشد. آنها هم موجود زنده اند و حق زندگی دارند. این حق را از آنها با خودخواهی خود نگیریم.
پنجشنبه دوازدهم تیر ۱۴۰۴ | 14:41 | امیر رضا اصنافی -
هفته ای پر از تشویش و غم. شنبه در بهشت زهرا. یکشنبه در دو مجلس ختم. سه شنبه در یک مجلس یادبود. چهارشنبه یک کلاس آنلاین طولانی و خسته کننده. پنج شنبه در کتابخانه حسینیه ارشاد. عضویت در این کتابخانه و ساختن کاردستی همراه با ملیکا جان. گرما و گرما و گرما. خستگی و ذهن ناآرام...
سه شنبه دهم تیر ۱۴۰۴ | 9:32 | امیر رضا اصنافی -
چندی پیش که داشتم از نمایشگاه بین المللی کتاب تهران به صورت مجازی خرید می کردم، کتابی را به اسم کتابدار جاسوس پیدا کردم. خیلی کنجکاو شدم این کتاب چیست و با هیجان رفتم و درباره کتاب و نویسنده اش تحقیق کردم، بعد هم کتاب را خریدم و با دقت مشغول خواندن شدم. نویسنده کتاب، انگار کتابداری را می شناخت و می دانست وظیفه کتابدار چیست. مدلین مارتین نویسنده امریکایی این کتاب، خود نویسنده نیویورک تایمز، یو اس ای تودی، پابلیشر ویکی و نگارنده رمان های تاریخی است. کتابهای مخفی، کتابخانه عاشقان کتاب، آخرین کتابفروش لندن، انجمن مخفی کتاب از جمله مهمترین کتابهای اوست که محور آنها کتاب و کتابخانه است.
کتاب کتابدار جاسوس، خواننده را به فضای رعب آور جنگ جهانی دوم می برد. تأکید این کتاب بر نقش یک کتابدار زن است که با جمع آوری اطلاعات از نازی ها و ارائه آن به نیروهای متفقین، کمک بسیاری به شکست آلمانی ها در جبهه های مختلف می کند. اوا هارپر، شخصیت کتابدار این کتاب، در کتابخانه کنگره امریکا زندگی کاری آرامی را سپری می کند تا اینکه ارتش امریکا با اعزام او به کشور پرتغال به عنوان یک کشور بی طرف در جنگ جهانی دوم، از او می خواهد در نقش یک کتابدار، اطلاعات مربوط به نازی ها را به صورت مخفیانه گردآوری کند. این اطلاعات که توسط اوا هارپر جمع شده و از طریق میکروفیلم ها برای و رییسانش ارسال می شود، اثر زیادی در نتیجه جنگ دارد. او در فضایی پر از تنش و آشوب در شهر لیسبون و با ترس زندگی و کار می کند و هر لحظه نزدیک است توسط پلیس مخلفی نازی ها به دام بیفتد. البته کار اوا هارپر فقط به این فعالیت ختم نمیشود. او خود را با کتابها به آرامش می رساند. مأموریت او همدردی با انسانهایی است که از خرابی ها و ویرانی های جنگ، به کتابخانه پناه آورده اند و برای آرامش خود کتاب می خوانند. او به این انسانها کمک می کند و با آنها همدردی می نماید. عملی که امروز ما کتابداران به آن کتاب درمانی می گوییم. اوا در حین فعالیت خود، یکی از پیامهای مخفی را رمزگشایی میکند و متوجه می شود برای یک خانواده ای در معرض خطر دردسر ایجاد خواهد شد و به آنها کمک میکند فرار کنند. این کتاب فقط درباره جنگ است بلکه درباره فداکاری، امید و تاب آوری در مواجهه با سختی ها و دشواری ها هم هست. شیوه داستان سرایی مدلین مارتین، خواننده در میان ترس، شوق، امید، اضطراب و مقاومت دربرابر سختی ها قرار می دهد.
باید بیان داشت که مدلین برای نگارش این کتاب، از کتابخانه کنگره دیدن کرده است و ساعتها با کتابدارها و متخصصان آرشیو و کتابداری گفتگو کرده است و از نظرات آنها برای نگارش این کتاب الهام گرفته است. حتی برای درک بهتر فضای التهاب آور جنگ جهانی دوم، سفری به فرانسه و پرتغال داشته است. این کتاب ترکیبی است از توصیف یک فضای مرموز در جنگ جهانی دوم، امیدواری و اشتیاق به زندگی و تلاش کتابداران برای گردآوری اطلاعات سودمندی که بتواند هرچه زودتر جلوی جنگ را بگیرد و نتیجه آن را تغییر کند. مطالعه این رمان، برای همه می تواند جذاب باشد به ویژه برای کتابداران و دانشجویان علم اطلاعات و دانش شناسی! البته این نوشته را قبلاً برای یک خبرگزاری ارسال کرده بودم که چون منتشر نکرد در وبلاگ خودم قرارش دادم.
پنجشنبه پنجم تیر ۱۴۰۴ | 17:52 | امیر رضا اصنافی -
در روزهایی که سختی که گذشت و شکر خدا هم سرزمین عزیزمان مثل همیشه سربلند و سرافراز از این روزها بیرون آمد، دوستان داخل خیلی هوای همدیگر را داشتند. با تشکیل گروه در پیام رسان های داخلی مرتب احوال هم را می پرسیدیم و سعی می کردیم نگرانی ها و تنش های یکدیگر را کم کنیم. به خصوص برای بچه ها که چنین تجربه ای را مثل ما بزرگترهای دهه شصتی نداشتند و خیلی نگران بودند. به ویژه ملیکا کوچولوی ما که روزهای اول، اوضاع گوارشی اش بسیار بد شده بود. خلاصه یک همدلی ویژه ای بین همه ایجاد شده بود که نظیرش را قبلا ندیده بودم. از دیروز که اینترنت برقرار شده، و مشغول چک کردن ایمیلهایم بودم دیدم چقدر پیام از دانشگاه های مختلف کشورهایی مثل امارات، ترکیه، عراق و هند و سایر کشورهای دیگر از دوستان مسلمان غیر ایرانی کتابدار برایم آمده و نگران حال من و خانواده و دوستان دیگر بودند. برای همه شان به جمله((خوبیم شکر خدا وممنون از احوال پرسی شما)) بسنده کردم. هر چه ایمیلهایم را بالا پایین کردم دیدم خبری از دوستان لژ نشین نیست؟! راستش نباید همچین انتظاری هم ازشان داشت. بالاخره گرفتارند، کار دارند، درگیرند. ولی بالاخره یک روزگاری همکار بودیم، رفت و آمدخانوادگی داشتیم. جای دوری نمی رفت سراغی از آدم بگیرند. باور کنند نمی آییم جایشان را بگیریم!
چهارشنبه چهارم تیر ۱۴۰۴ | 21:3 | امیر رضا اصنافی -
از لحظه صدای وحشتناک انفجار در سحرگاه جمعه، شوک اولیه، نگرانی ها، تا صبح بیدار بودنها٫ غم از دست رفتن همکاران نازنینم که هنوز باورم نمیشود شهادتشان، خوابیدن در پارک، سفر اجباری، 12 روز همدلی و یکپارچگی در ایران عزیز، ققنوسی که دوباره به پا خواست...تجربه ای بود برای همه. یک درس جدید و تجربه ای عظیم...از کودک و بزرگ، تا پیر و جوان. کتابدارانی که به میدان آمدند با قلمشان و عکاسان. همه یکدل شدند برای ایران عزیزمان تا خصم جرات نکند نگاه بد به این سرزمین پاک داشته باشد.