سه شنبه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۲ | 16:32 | امیر رضا اصنافی -
برای گرفتن گرایش های جدید در گروه، از ما مدرک دانشنامه را می خواستند. همینطور کارگزینی اصرار بسیار داشت که باید دانشنامه های ما را داشته باشد. خیلی پیگیری کردم که مدارک تحصیلی ام را داشته باشم. از سامانه سجاد بگیرید تا دانشگاه محل تحصیلم. برای دانشنامه های لیسانس و ارشد مشکلی نداشتم. اما سر گرفتن داشنامه دکتری، با توجه به تعطیلی تابستان به مشکل برخورد کردم و اگر تلاشها و پیگیری های دوست عزیزم آقای عسگری از همکاران ارجمند کتابخانه مرکزی دانشگاه شهید چمران اهواز نبود شاید حالا حالاها دانشنامه دستم نمی رسید و کارم انجام نمی شد. خیلی از ایشان ممنونم و امیدوارم زحماتشان را جبران کنم.
سه شنبه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۲ | 1:51 | امیر رضا اصنافی -
خیلی خونسرد از ماشینش پیاده شد. در را با کلیک باز کرد. داخل خانه شد ده دقیقه بعد برگشت. وسایل را داخل ماشینش گذاشت و رفت. به همین خونسردی. همه را در فیلم دوربین همسایه دیدیم. باز هم دزد به ما زد...
شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۴۰۲ | 22:21 | امیر رضا اصنافی -
پنجشنبه شب ملیکا جان اصرار داشت که برود پارک و اسکیت بازی کند. القصه شام مختصری فراهم کردیم و راه افتادیم. نشسته بودیم و اسکیت بازی ملیکا را نگاه می کردیم که یادمان آمد برای کوکوسیب زمینی مان خیار شور و سس نیاوردیم. من رفتم منزل که مواد جامانده را بیاورم. آمدم منزل دیدم که همه چراغها روشن است. غرغر کردم که چرا همه چراغها را روشن گذاشته اند؟ برگشتم پارک و تا ساعت 11 شب پارک بودیم. بعد که ملیکا خسته شد بغلش کردم و برگشتیم منزل. وقتی رفتم داخل اتاق خواب دیدم اتاق خواب کاملاً به هم ریخته است. اول فکر کردیم کار ملیکاست ولی بعد فهمیدیم که بله! آقا دزده آمده. خیلی شوک و وحشت زده شدیم. سریع 110 را گرفتم و بعد از دقایقی کوتاه افسر پلیسی آمد و درخصوص سرقت پرس و جو کرد. بعدش هم متخصصان آگاهی آمدند برای انگشت نگاری. ملیکا کوچولو حسابی وحشت کرده بود. از ترس، شب توی سالن خوابید پیش ما. این سومین بار است گرفتار سارق می شویم. در این 15 سال! خلاصه این سه روز کارم بررسی دوربین های منزل همسایه ها بود و از مدرسه تابستانی علم سنجی جا ماندم...
یکشنبه نوزدهم شهریور ۱۴۰۲ | 16:56 | امیر رضا اصنافی -
تابستان با گرمای هولناک و کم سابقه اش رو به پایان است. بوی پاییز به طور کامل به مشام می رسد. برگهای زرد. هوای خنک. شبهای طولانی...نشانه های اولیه پاییزند. از مهر، ملیکا جان کلاس اول می رود و فاز جدیدی از زندگی اش شروع میشود و این زندگی جدید تا 12 سال ادامه دارد. الان پیش من است در دفتر کارم و مشغول نقاشی کشیدن...منهم درحال کار روی یک مقاله برای کنفرانس بین المللی و شنیدن رادیو نمایش...پاییزی ام این روزها چقدر. پاییز فصل خودم هست و دوستش دارم ولی خودم پاییزی ام..تازه سالگرد درگذشت پدربزرگم هم هست. 12 سال گذشت از آن روز. چه تابستانی بود چه تابستانی...چه تابستانی است چه تابستانی...
چهارشنبه پانزدهم شهریور ۱۴۰۲ | 2:20 | امیر رضا اصنافی -
دیروز ملیکا جان را برده بودم یک پارک کوچک در فلان جا. نشسته بودم و بازی کردنش را تماشا می کردم که جر و بحث دو سه نوجوان با هم توجهم را جلب کرد. شنیدم که درباره استوری، تگ، و این چیزها حرف می زدند. تو چرا من را توی استوری هات تگ می کنی؟ لایک های من از کامنتهای تو بیشتره و از این حرفها. خلاصه بحثشان خیلی داغ بود در عالم نوجوانی. ناخوداگاه رفتم به دوران کودکی و نوجوانی ام که بحث های ما سر چه چیزی بود. گل کوچک و جر زنی هایش، کارت های بازی، فیلمهای آتاری، تشتک نوشابه زمزم و این چیزها. این تغییرات سلیقه و ذائقه نسلها خیلی جالب است و هزاران هزار نکته باریک تر از مو دارد که خیلی باید به آن توجه کرد...
سه شنبه چهاردهم شهریور ۱۴۰۲ | 15:19 | امیر رضا اصنافی -
صبح حوالی ساعت پنج بود. تازه بیدار شده بودم و داشتم کم کم بساط صبحانه را حاضر میکردم تا بعد، بچه ها را بیدار کنم. یکدفعه صدای ترمز شدید و پشت بندش، برخورد شدید یک ماشین یا چیزی را شنیدم که ناخوداگاه سمت پنجره دویدم. چیزی پیدا نبود. گویی تصادف سر خیابان اتفاق افتاده بود. صدای نخراشیده مردی آمد که: مگه نمی بینی این جا یک طرفه است و ورود ممنوع؟ (البته شما با لحن اورجینال طرف تصور کنید!). صدای جیغ یک خانم هم آمد که: بیش از این چیزی مگوی! تابلوی ورود ممنوع در کدام قسمت می باشد؟! (این ادبیات را هم خیلی عام تر تصور کنید. چون از ذکر اصل الفاظ معذورم!). خلاصه یکی این بگو یکی آن. دست آخر انگار خانم تصادف کننده فهمیده بود اشتباه کرده و ورود ممنوع آمده این بهانه را آورد که خب سرعت شما خیلی زیاد بود! دردسرتان ندهم. کمدی جالبی بود سر صبحی. البته منتظر این اتفاق بودم. چون خیلی اوقات، راننده ها توجهی به تابلوی یک طرفه نمی کردند و ویراژ می دادند تا سر خیابان. نمیخواهم بگویم دلم خنک شد! ولی امیدوارم درس عبرتی شده باشد برای کسی که به راحتی یک آب خوردن یک قانون ساده ابتدایی را که الان دختر شش ساله من می داند، زیر پا می گذارد. البته من که چشمم آب نمی خورد.
سه شنبه چهاردهم شهریور ۱۴۰۲ | 14:27 | امیر رضا اصنافی -
صبح حوالی ساعت پنج بود. تازه بیدار شده بودم و داشتم کم کم بساط صبحانه را حاضر میکردم تا بعد، بچه ها را بیدار کنم. یکدفعه صدای ترمز شدید و پشت بندش، برخورد شدید یک ماشین یا چیزی را شنیدم که ناخوداگاه سمت پنجره دویدم. چیزی پیدا نبود. گویی تصادف سر خیابان اتفاق افتاده بود. صدای نخراشیده مردی آمد که: مگه نمی بینی این جا یک طرفه است و ورود ممنوع؟ (البته شما با لحن اورجینال طرف تصور کنید!). صدای جیغ یک خانم هم آمد که: بیش از این چیزی مگوی! تابلوی ورود ممنوع در کدام قسمت می باشد؟! (این ادبیات را هم خیلی عام تر تصور کنید. چون از ذکر اصل الفاظ معذورم!). خلاصه یکی این بگو یکی آن. دست آخر انگار خانم تصادف کننده فهمیده بود اشتباه کرده و ورود ممنوع آمده این بهانه را آورد که خب سرعت شما خیلی زیاد بود! دردسرتان ندهم. کمدی جالبی بود سر صبحی. البته منتظر این اتفاق بودم. چون خیلی اوقات، راننده ها توجهی به تابلوی یک طرفه نمی کردند و ویراژ می دادند تا سر خیابان. نمیخواهم بگویم دلم خنک شد! ولی امیدوارم درس عبرتی شده باشد برای کسی که به راحتی یک آب خوردن یک قانون ساده ابتدایی را که الان دختر شش ساله من می داند، زیر پا می گذارد. البته من که چشمم آب نمی خورد.
جمعه دهم شهریور ۱۴۰۲ | 8:59 | امیر رضا اصنافی -
دیشب، بر حسب اتفاق گذرم به یکی از فروشگاه های زنجیره ای شبانه روزی افتاد و یکی دو قلم کالای ضروری گرفتم. بگذریم که به خاطر خرید همین دو قلم، دقایق زیادی معطل شدم تا خریدارانی که سبد سبد تاخرخره، خرید کرده بودند کارشان تمام شود. وقتی حدود ساعت یک ربع به دوازده نیمه شب از فروشگاه بیرون آمدم و دیدم که چقدر این فروشگاه شلوغ است با خودم فکر کردم چی میشد اگر کتابخانه های عمومی ما هم شبانه روزی بودند و البته نه اینکه کتابدارانشان دست روی دست بگذارند و صبر کنند یکی بیاید از در تو و کتابی دستش بدهند یا طرف مستقیم برود سالن مطالعه. خدمت به معنی واقعی و دارای ارزش افزوده ارائه شود. تا نیاز در مخاطب ایجاد شود که میتواند نیمه های شب هم بیاید کتابخانه و از آن بهره مند شود. شاید سبد سبد تا خرخره، کتاب برداشت و برد منزل، شاید از وای فای داخل کتابخانه استفاده کرد، شاید توانست آنجا در آرامش بنشیند و کارهای تحقیقاتی خود را انجام دهد و شایدهای دیگر. آرزوی گنگ و دوری نیست و شاید با کمی برنامه ریزی بتوان به آن رسید.
دوشنبه ششم شهریور ۱۴۰۲ | 8:45 | امیر رضا اصنافی -
آرزو به دلم ماند یک کار اداری، روی روال انجام شود و نخواهم مرتب تلفن بزنم پیگیری کنم! وای که چه صبری دارم!
یکشنبه پنجم شهریور ۱۴۰۲ | 9:35 | امیر رضا اصنافی -
تأمین نیازهای اطلاعاتی در هر زمان افراد همواره دغدغه کتابخانه ها و کتابداران جهان بوده است. دانشجویان، دانش آموزان، معلمان، اساتید دانشگاه و سایر افراد جامعه بر اساس نیازهای اطلاعاتی خود به منابع، مقالات و سایر اقلام اطلاعاتی نیاز دارند که تأمین آنها از طریق کتابخانه های عمومی و دانشگاهی میسر است. لیکن، کتابخانه ها همواره در دسترس افراد نیستند و کاربران ناگزیرند با طی کردن مسافت هایی به یک کتابخانه عمومی و دانشگاهی برسند و در صورتی که در ساعت اداری کتابخانه فعال باشد به نیازهای اطلاعاتی خود برسند. در سالهای اخیر، خدمتی تحت عنوان پرسش از کتابدار در وب سایت کتابخانه ها ایجاد شده است که به عنوان خدمات غیرحضوری و آنلاین به کاربران خدمت می کند لیکن این فعالیت نیز بر اساس ساعت اداری کتابخانه ها تنظیم شده است. کاربران به خدمتی نیاز دارند که در هر لحظه از شبانه روز و بدون محدودیت سوالات خود را مطرح و پاسخ علمی خود را دریافت نمایند. استفاده از پلتفرم اسنپ یکی از بهترین فضاهایی است که کتابداران در این زمینه می توانند از آن بهره بگیرند. در بخش پرسش از کتابدار و خدمات میز مرجع به سوالاتی پاسخ داده ميشود که مربوط به منابع اطلاعاتی موجود و مورد نیاز کاربران نظیر اطلاعات کتابشناختی کتب، مقالات، مجلهها، پایاننامهها، منابع اینترنتی و ... باشند. شبانه روزي بودن اين شيوه ارتباطي را از مزاياي این خدمت می توان عنوان كرد وی متواند در راستای پاسخگویی بهینه به خیل عظیم کاربران باشد.
این خدمت به دو شیوه قابل اجراست. نخست اینکه دانش آموختگان رشته علم اطلاعات و دانش شناسی که متخصص حوزه کتابداری هستند می توانند به عنوان متخصص در سامانه اسنپ پروفایل کاربری داشته باشند و افراد بتوانند سوالات خود را در زمینه مقالات و کتابهای علمی از آنها جویا شوند. تایید صلاحیت علمی آنها می تواند بر عهده آزمایشگاه دانش شناسی دانشگاه شهید بهشتی باشد. در روش دوم، کتابخانه های دانشگاهی و عمومی می توانند به طور رسمی در این فرایند مشارکت و همکاری داشته باشند. به این ترتیب همانگونه که در اسنپ افراد می توانند با روانشناسان و پزشکان گفتگو کنند در زمینه تأمین نیازهای اطلاعاتی خود می توانند شبانه روزی با کتابداران متخصص در تعامل باشند و نام این خدمت می تواند اسنپ کتابدار باشد. همانطور که به تغذیه خود اهمیت می دهیم و از رستوران ها و سوپرمارکت های مختلف استفاده می کنیم، به تامین اطلاعات صحیح خود هم باید اهمیت بدهیم. امتحان آزمایشی اش هم می ارزد. این یک مسئولیت فرهنگی و اجتماعی هست که میتوان جدی اش گرفت و فقط فکر سود فوری و بازدهی سریع نبود.
شنبه چهارم شهریور ۱۴۰۲ | 10:51 | امیر رضا اصنافی -
گاهی شده برخی دوستان به ما مراجعه می کنند و میگویند فلان کتاب در فلان موضوع، ده کیلو وزنش هست و خیلی قدیمی است میتوانید به پول برای ما تبدیلش کنید؟ گویا از کتابدار بودن ما فروش کتاب قدیمی و پولساز بودنش را درک کرده اند. نه جان من! از این خبرها نیست! کتابدار را چه به کتابفروشی؟!