جمعه سی و یکم فروردین ۱۴۰۳ | 9:24 | امیر رضا اصنافی -
به همت دوست عزیزم دکتر حاجی زین العابدینی، یک دورهمی خوب و گرم، با حضورر جمعی از کتابداران و نیز استادان ارجمند دکتر افشار زنجانی و دکتر نوراله مرادی. گفتگوی گرم و صمیمی. لحظاتی دور از دغدغه های روزانه...به ملیکا هم خیلی خوش گذشت! در جمع اهالی فرهنگ و علم بودن او مرا به یاد کودکی های لیلی گلستان می اندازد که منزلشان محل رفت و آمد بزرگان علم و ادب و فرهنگ بود. خدا را چه دیدی؟ شاید یک روزی هم ملیکای ما مثل لیلی گلستان یا بالاتر از آن شد؟!
جمعه سی و یکم فروردین ۱۴۰۳ | 9:19 | امیر رضا اصنافی -
رشته ای که فاقد دوره کارشناسی باشد هویت ندارد، چیزی برای گفتن ندارد، آینده ندارد، برای دانشجویانش شغل ندارد. اینقد سنگ کنار گذاشتن دوره کارشناسی رشته مان را نزنیم! سرتاسرش ضرر مطلق است. هرکاری که در هر دانشگاهی در هر نقطه از جهان انجام می شود الزاماً قرار نیست این جا هم اجرا شود. اگر آنها از گروه کتابداری به دانشکده علم اطلاعات رسیده اند حتماً یک فرایندی طولانی طی شده و زیرساختی فراهم شده! نمی دانم هرازگاهی این سرکتاب حذف دوره کارشناسی را دوستان باز میکنند و به آن دامن می زنند! غرضی چیزی؟!
سه شنبه بیست و هشتم فروردین ۱۴۰۳ | 9:34 | امیر رضا اصنافی -
امروز در جلسه اولیاء مدرسه با معلم کلاس اول ملیکا جان بودیم. آخر جلسه خانم معلم یواشکی به من گفت خیلی خوبه که به ملیکا جان ضرب المثل یاد می دهید ولی کشمش هم دم داره را نباید وقتی صداش می کنم ملیکا بیا پای تخته بگه! آنهم جلوی همه! اصلاً تصور نمیکردم این بچه چنین ضرب المثلی را توی کلاس به معلمشان بگوید! از خجالت آب شدم!
سه شنبه بیست و هشتم فروردین ۱۴۰۳ | 9:32 | امیر رضا اصنافی -
افسوس. جیبم آنقدر پر نیست که بتوانم به کتابفروشی هایی که به خاطر افزایش بهای اجاره ملک تعطیل می شوند کمک کنم. گاهی فکر میکنم کاش می شد هر خریداری مبلغی را کنار می گذاشت که کتابفروشی به خاطر نداشتن امکان پرداخت اجاره بها تعطیل نشود.
جمعه بیست و چهارم فروردین ۱۴۰۳ | 21:39 | امیر رضا اصنافی -
چند رورزی بود که حالم خوش نبود. خسته، بی انگیزه و کلافه بودم که دلیلش را نمیتوانم بگویم. آخر هفته ملیکا جان را با دوستانمان بردیم مزرعه خورشید و آنجا وقت زیادی را صرف غذا دادن به چارپایان مزرعه گذراندم و همینطور سگی که در طول مسیر ملتمسانه نگاه می کرد. حس کردم که این حیوان درمانی کمی بهترم کرد. هر چند اصل ماجرا سرجایش هست هنوز ولی به هرحال چند ساعتی وقت گذراندن با این حیوانات اهلی حال و هوایم را بهتر کرد. تا بعد ببینم تشدید میشود یا کمتر؟!
دوشنبه بیستم فروردین ۱۴۰۳ | 7:51 | امیر رضا اصنافی -
دیروز عصر قرار بود ملیکا جان را ببریم یک نمایش به اسم هوش پشه ای! یک تئاتر کودکانه در تالار هنر نزدیک استادیوم امجدیه. نمایش حدود ساعت یک ربع به هشت شروع می شد. تقریباً نزدیک کریمخان بودیم که بعد از خروجی ولیعصر یک دفعه حس کردم یک چیزی رفت زیر تایر سمت راست ماشین و صدای بدی داد. توی دلم گفتم احتمالاً ماشین پنچر شد. با احتیاط کنار زدم و دور و برم را پاییدم! حدس زدم تله ای چیزی بوده باشد! حدسم درست بود. یک چوب که میخ گذاشته بودند وسطش لاستیک را سوراخ کرده بود. با احتیاط جلوتر رفتم و جایی که مناسب بود پارک کردم و مشغول تعویض لاستیک شدم. آچار بد قلقی می کرد پیچها داغ بود کمرم گرفت وسط تعویض لاستیک! زمان به سرعت می گذشت. بالاخره کسی که چوب میخدار را وسط اتوبان پرت کرده بود به هدفش رسید! ولی خودمانیم هر چه سنگ است برای پای لنگ است!
یکشنبه نوزدهم فروردین ۱۴۰۳ | 14:2 | امیر رضا اصنافی -
خسته ام، بی حوصله و کلافه...همین...
یکشنبه نوزدهم فروردین ۱۴۰۳ | 7:59 | امیر رضا اصنافی -
14 فروردین 1384 بود. یک روز قبل از بازگشتم به اهواز به دانشگاه شیراز رفته بودم و با آقای دکتر حمیدی دوست دیرینه ام صحبت می کردیم. عجیب بود که آن روز استاد فرزانه فرزین سرکار نیامده بود. تلفن کردیم منزلشان و گفتند کسالت دارند و سرما خوردند. گفتیم انشاله بلادور است و زودی خوب می شوید و می آیید دانشگاه. شب رفتم اهواز. سه روز بعد، غروب بود و داشتم ایمیلهایم را چک می کردم که دیدم در گروه بحث کتابداری، خبر تسلیت درگذشت یک استاد آمده..باورم نمیشد. چندبار ایمیل را بالا و پایین کردم و دیدم نه..واقعیت دارد. استاد فرزانه مان به رحمت خدا رفته. قلبم داشت از حرکت می ایستاد. آن زمان که هنوز موبایل نداشتم سریع رفتم خوابگاه و از تلفن آنجا تماس گرفتم با آقای حمیدی. بنده خدا از شدت گریه نمی توانست صحبت کند...فردا خاکسپاری بود و من نتوانستم به شیراز بروم. فرزین رفت و یادگارهایش ماند. کتابهایش، مقاله هایش، خاطرات خوبش، خنده هایش، آب نبات هایش... اولین کلاس ترم اول دوره کارشناسی را با او داشتیم. درس کتابخانه و کتابداری. او بود که به ما جرات داد که کارهای انجمنی و داوطلبانه انجام دهیم. به ما این شهامت را داد سر کلاس به معرفی مجلات و منابع رشته کتابداری بپردازیم. شاید در برخورد اول با رشته کتابداری، او استاد ما نبود هرگز این مسیر را نمیتوانستیم ادامه دهیم. بسیار با انگیزه و پر شور و نشاط. خستگی ناپذیر. به قول خودش، قدر یک دقیقه را کسی می داند که از یک قطار جا مانده است...و ما انگار جا مانده ایم. از قطار صبر و انگیزه و تلاش و او با لبخند همیشگی اش به ما می نگرد. روحش شاد.
شنبه هجدهم فروردین ۱۴۰۳ | 10:46 | امیر رضا اصنافی -
بعد از 12 سال هنوز همان است که همان. پیش که هیچ، عقب هم نرفتم. همان نقطه اول...رکود کامل.
جمعه دهم فروردین ۱۴۰۳ | 19:14 | امیر رضا اصنافی -
چند وقت پیش پشت فرمان بودم و با عجله داشتم به جایی می رفتم که گوشی ام زنگ خورد. فرصت نکردم نگاه به گوشی کنم. بعدش درگیر چند کار دیگر شدم و نشد ببینم اصلا کی بود زنگ زد. تا اینکه روز بعدش دیدم دوست دیرینه ام که سابقه دوستی مان 25 ساله شده، دکتر علی حمیدی تماس گرفت و صحبت کردیم. بعد از احوال پرسی و پوزش از اینکه نشد با او صحبت کنم، قرار گذاشتیم که به دیدار نوروزی استاد رکن الدین احمدی لاری برویم که در دوره کارشناسی در دانشگاه شیراز، استاد درس سازماندهی ما بودند. درس های فهرست نویسی توصیفی و رده بندی دیویی. چنان استادانه و ماهرانه و با علاقه این دروس را می دادند که با وجود گذشت بیش از 20 سال از آن موقع و دوری ام از دوره کارشناسی کتابداری، آموزه هایش را فراموش نکرده ام. باری، دیروز به دیدار استاد رفتیم که شنیده بودم چند وقت پیش به دلیل بیماری شدید مغزی و قلبی در بیمارستان بستری بوده است. تصور خیلی بدی از دیدنشان داشتم. ولی شکر خدا دیدم سرپا هستند و مثل همیشه بذله گو. وزن زیادی کم کرده بود ولی همان استاد رکن الدین همیشگی بود. دو ساعتی پیش ایشان بودیم. همسرشان هم بودند و من هم با همسرم امده بودم. از هر دری سخن گفتیم. از خاطرات گذشته تا حرفهای شوخی و جدی. با خبر شدم دوست عزیزمان علیرضا خسروی به رحمت خدا رفته. خیلی ناراحت شدم. گویا قبل از تعطیلات به خاطر حمله قلبی این اتفاق افتاده بود. دوست بسیار مهربان و کتابدار علاقه مند به رشته. خاطرم هست برای همایش جامعه اطلاعاتی که در دانشگاه شیراز می خواستیم برگزار کنیم وظیفه تبلیغات همایش با ما دو تا بود! کل پوسترها را در شهر چسباندیم و تصور می کردیم که الان کل شهر باید بیایند همایش ما!
بگذریم. در طول صحبت هایی که می کردیم تماس روزهای سال 78 تا 82 جلوی چشمم بود. چه بگویم. خب ما ذاتاً نوستالژی محور هستیم دیگر! خاطرم هست که سال 80 هم برای دیدار نوروزی به دیدار زنده یاد استاد فرزانه فرزین رفتیم. اسم این کار را هم گذاشته بودیم استاد گردی! خلاصه اینکه یادی از استاد رکن الدین کردیم و ساعت های خوشی گذشت. به این فکر می کردم که آیا اگر زنده ماندیم و بازنشسته شدیم کسی از دانشجویان می آید دیدن ما؟! الله اعلم!
پنجشنبه نهم فروردین ۱۴۰۳ | 6:20 | امیر رضا اصنافی -
من به عنوان یک کتابدار نمی توانم هر کتابی که دلم خواست وارد مجموعه ام کنم یا هر کتاب و مجله ای که دلم خواست از آن خارج کنم. برای مجموعه گستری قاعده وجود دارد و نیاز اطلاعاتی مخاطبان و رسالت سازمان مادر اصلی ترین محورهای آن هستند. برای وجین کتاب ها هم قواعدی هست که برخی از آنها عبارتند از: منبع اطلاعاتی حسابی کهنه و درب و داغان شده باشد، یعنی از بس استفاده شده حسابی لت و پار شده باشد( در اصطلاح عامیانه!)، دوم اینکه تعداد زیاد و بیش از نیاز مجموعه وجود داشته باشد. مثلا برای یک گروه کوچک مثل گروه ما در دانشگاهمان، برای درس مبانی کتابداری 30 نسخه کتاب از یک نویسنده کتاب فلان موجود باشد که یعنی بیش از نیاز است. اضافی هایش را هم دور نمی ریزیم می دهیم جایی که نیاز دارند. سوم اینکه از نظر نیم عمر اطلاعاتش و به لحاظ محتوا کهنه باشد و دانش روز نباشد. مثل اینکه برای دانشجویان رشته کامپیوتر هنوز کتاب مبانی ام اس داس وجود داشته باشد.در حالیکه شاید دیگر چنین درسی محلی از اعراب نداشته باشد. پس ما بیخودی و از روی جاتنگی و دل بخواهی منابع را در کتابخانه کنار نمی گذاریم! این بدیهی ترین اصلی هست که دانشجویان کتابداری در سال اول کارشناسی یاد میگیرند. این قضیه را هنگامی که کتابها و مجلات زنده یاد استاد پوری سلطانی که به آزمایشگاه دانش شناسی اهدا شده بود و نزدیک دانشجویان منابعی را از روی آگاهی نداشتن به باد بدهند به آنها گوشزد کردم و با هم این منابع ارزشمند را در آزمایشگاهمان جا دادیم. خلاصه اینکه این کار وجین منابع کتابخانه یا مجموعه گستری، دلم خواست دلم نخواست نیست! همین!
پنجشنبه دوم فروردین ۱۴۰۳ | 11:45 | امیر رضا اصنافی -
قدیم ها منظورم دهه شصت هست که دوره حیات اولیه من و هم نسلانم بود، تبریک نوروز آداب و رسومی داشت. ارسال کارت پستال خیلی ارج و قرب داشت. یعنی هرکسی که این کارت ها را دریاف می کرد خیلی آدم شاخصی بود. خاطرم هست توی اپارتمان ما یک پزشک بود که هر نوروز برایش کارت پستال می آمد. من هم اول نگاهش می کردم بعدش می بردم در منزلشان. توی تبریک نوروز، تلفن زدن و تبریک گفتن هم چندان مرسوم نبود. همه در حال آماده باش بودند که یکی از در خانه می آید برای عید دیدنی. آن زمان ها که دیدن فامیل و اقوام خیلی رایج بود خاطرم هست طی یک هفته منزل دایی و خاله و سایر اقوام را در می نوردیدیم! حالا بعضی اهل عیدی دادن بودند برخی هم نه! ده تومان، صد تومان، صد و پنجاه و دویست تومان! این مبلغ عیدی ها بود. سال 66 با عیدی هایم یک رادیو بی سیم هدفون و چراغ قوه دار هنگ کنگی خریدم حدد 800 تومان. با همان رادیو، وقتی اعلام وضعیت قرمز می شد در زمان جنگ از پله های اپارتمان پایین می دویدیم تا برسیم پارکینگ. هر چه جلو تر رفتیم رسم و رسومات نوروز کمرنگ تر شد. اقوام به رحمت خدا می رفتند و برخی مهاجرت کردند. دیگر نه از دایی خبری هست نه عمو، نه عمه نه خاله. خودمان هستیم و دوستانمان. دیگر حتی پیامک هم کارایی ندارد و مقرون به صرفه نیست! همگی از واتسپ و تلگرام استفاده می کنیم و بعضا یک تصویر یا پیام را از سر رفع تکلیفی یا شاید هم به یاد هم بودن، فروارد می کنیم تاسال دیگر. دقیقاً دیروز دیدم بین پیام هایی که برایم می اید چند نفری هستند که فقط از نوروز تا نوروز برای هم پیام فرستادیم. این هم تفاوت تبریک جدید و قدیم نوروز ما!
پنجشنبه دوم فروردین ۱۴۰۳ | 7:38 | امیر رضا اصنافی -
سفر معمولی فایده ندارد. خیلی عادی سفر میکنی و هیچ چیز هیجان انگیزی در مسیر نباشد. دیروز هم برای ما این اتفاق افتاد. با قطار قرار بود به شیراز برویم. حرکت ساعت هشت و پنجاه دقیقه شب بود. ساعت شش و نیم عصر بود که درخواست تپسی را زدم. تا ساعت هفت خبری نشد. گفتیم شاید داخل کوچه هست کسی حاضر نیست بیاید. این بود که چمدان را کشان کشان بردیم تا جلوی پارک قیطریه و آنجا درخواست را زدم. فورا یک نفر پذیرفت. خوشحال و شادمان از اینکه زمان زیاد داریم سوار شدیم و حرکت کنیم. زیرگذر را که رد کردیم همسرم ناگهان گفت کلید را از روی در برداشتی؟!! یادم آمد قرار بود در را قفل کنم و کلید روی در بود. زدم روی پایم که نه! دوباره مجبور شدیم برگردیم. دل توی دلم نبود. نکند دوباره یک نفر کلید را بردارد و خانه را خالی کند! من حواس پرتم و از این کارها زیاد می کنم! خلاصه رسیدیم به سر کوچه و من همچون یوزپلنگ دویدم و دیدم کلید هست هنوز! نفسی به راحتی کشیدم و برگشتم داخل ماشین. تپسی هم حرکت کرد و ما را به مترو رساند تا به راه آهن برویم. خوشبختانه بیست دقیقه هم زودتر رسیدیم ولی لحظات بسیار هیجان انگیز و دلهره ناکی را گذراندیم. اینهم از آغازین روز 1403!