صبح حوالی ساعت پنج بود. تازه بیدار شده بودم و داشتم کم کم بساط صبحانه را حاضر میکردم تا بعد، بچه ها را بیدار کنم. یکدفعه صدای ترمز شدید و پشت بندش، برخورد شدید یک ماشین یا چیزی را شنیدم که ناخوداگاه سمت پنجره دویدم. چیزی پیدا نبود. گویی تصادف سر خیابان اتفاق افتاده بود. صدای نخراشیده مردی آمد که: مگه نمی بینی این جا یک طرفه است و ورود ممنوع؟ (البته شما با لحن اورجینال طرف تصور کنید!). صدای جیغ یک خانم هم آمد که: بیش از این چیزی مگوی! تابلوی ورود ممنوع در کدام قسمت می باشد؟! (این ادبیات را هم خیلی عام تر تصور کنید. چون از ذکر اصل الفاظ معذورم!). خلاصه یکی این بگو یکی آن. دست آخر انگار خانم تصادف کننده فهمیده بود اشتباه کرده و ورود ممنوع آمده این بهانه را آورد که خب سرعت شما خیلی زیاد بود! دردسرتان ندهم. کمدی جالبی بود سر صبحی. البته منتظر این اتفاق بودم. چون خیلی اوقات، راننده ها توجهی به تابلوی یک طرفه نمی کردند و ویراژ می دادند تا سر خیابان. نمیخواهم بگویم دلم خنک شد! ولی امیدوارم درس عبرتی شده باشد برای کسی که به راحتی یک آب خوردن یک قانون ساده ابتدایی را که الان دختر شش ساله من می داند، زیر پا می گذارد. البته من که چشمم آب نمی خورد.