هنوز خوب شکسته شدن دست مادر را هضم نکرده بودیم که پدر هم بی حال شد و دو روزی در سکوت ما را نگاه می کرد و بیشتر اوقات می خوابید. دیگر حسابی نگران شده بودم. نمی دانستم چه کار کنم. هم مراقبت های شبانه روزی از مادر و هم تنش های حاصل از جنگ، خسته اش کرده بود. خریدهای خانه را انجام دادم و کمی آب پرتقال گرفتم برای بابا که جان بگیرد. یک گربه هم تازگی ها به جمع خانواده ما اضافه شده! باید از او هم مراقبت کنیم. گربه یک روزه ای که مادرش رهایش کرد و هنوز دنبالش نیامده. به گربه شیر نداده بودم که این هم جزو کارهایم قرار گرفت! دیروز جلسه انجمن کتابداری هم بود. حوصله نداشتم. بعد از یک ماه تازه یادمان آمده جلسه بگذاریم و بیانیه بدهیم! حالا دیگر؟! انتظار می رود یک انجمن از ادکا یا انجمن دانشجویی یک سطح بالاتر باشد. به هرحال خوابیم دیگر. دایره مان محدود است به خودمان و کاری به جامعه نداریم انگار. هوا صاف است و آبی. دلتنگ خانه شده ایم...