پنجشنبه شب ملیکا جان اصرار داشت که برود پارک و اسکیت بازی کند. القصه شام مختصری فراهم کردیم و راه افتادیم. نشسته بودیم و اسکیت بازی ملیکا را نگاه می کردیم که یادمان آمد برای کوکوسیب زمینی مان خیار شور و سس نیاوردیم. من رفتم منزل که مواد جامانده را بیاورم. آمدم منزل دیدم که همه چراغها روشن است. غرغر کردم که چرا همه چراغها را روشن گذاشته اند؟ برگشتم پارک و تا ساعت 11 شب پارک بودیم. بعد که ملیکا خسته شد بغلش کردم و برگشتیم منزل. وقتی رفتم داخل اتاق خواب دیدم اتاق خواب کاملاً به هم ریخته است. اول فکر کردیم کار ملیکاست ولی بعد فهمیدیم که بله! آقا دزده آمده. خیلی شوک و وحشت زده شدیم. سریع 110 را گرفتم و بعد از دقایقی کوتاه افسر پلیسی آمد و درخصوص سرقت پرس و جو کرد. بعدش هم متخصصان آگاهی آمدند برای انگشت نگاری. ملیکا کوچولو حسابی وحشت کرده بود. از ترس، شب توی سالن خوابید پیش ما. این سومین بار است گرفتار سارق می شویم. در این 15 سال! خلاصه این سه روز کارم بررسی دوربین های منزل همسایه ها بود و از مدرسه تابستانی علم سنجی جا ماندم...