سه شنبه، چهارشنبه و پنجشنبه 14 اسفند 1404
این چند روزه با پیاده روی و خرید و مطالعه سر میکنم. اینترنت هم نیست که روی مقاله هایم کار کنم. خرده کاری های ماشین را انجام می دهم. کمک می کنم که درسهای ملیکا جان انجام شود. کمی خرید می کنم. در نایین فروشگاه اتکا پیدا کردم. بعد از ظهری با یکی از اقوام رفتیم به بیابان های اطراف نایین و ته مانده های غذا را برای سگهای بیابان ریختیم. چقدر سگهای قشنگ و بزرگی بودند و سریع دوست شدند.
اگر قرار باشد یک هفته دیگر هم از دیار دور باشم باید یک مهارتی را یاد بگیرم. تصمیم گرفتم موتور سواری یادبگیرم. البته اگر کسی حاضر باشد موتورش را قرض بدهد تا کمی تمرین کنم. فعلاً روزهای پیچیده ای داریم و هیچی قابل پیش بینی نیست. باید صبر کرد و توکل. شب تا دیروقت منزل خاله همسرم بودیم و سر بچه ها را با بازی مافیا گرم کردیم. بچه ها باید از این شرایط دور باشند و ذهنشان ارام باشد هر چند خیلی دشوار است. من که همیشه عادت داشتم نه و نیم شب بخوابم این بار تا 4 صبح از دلهره و تشویش خوابم نبرد.