برنامه همیشگی. ظرفها را شستم. سحری خوردم و کمی خوابیدم و بعد بچه ها را بیدار کردم که برویم سرکار. همسرم قرار بود برود میدان تجریش شورای حل اختلاف. منزل ماند. ملیکا را رساندم مدرسه. خواستم بروم بنزین بزنم که بی خیال شدم. با مادرم صحبت کردم و آرزوی هفته ای خوب را برای هم کردیم. صبح خانم هاشمی از کارشناسان پژوهش آمد. درباره جلسه ساعت ده شورای دانشکده صحبت کردیم و جمع بندی شد که چه مطالبی مطرح شود. چند تا نامه را امضا کردم و ایمیلها را چک می کردم. همسرم به دادگاه رسیده بود و گفت که نگران نباشم. ساعت حدود ده بود. صدای چیزی شبیه هواپیما شنیدم و بعد...پنجره را باز کردم و آقای برخورداری را صدا کردم که بیاید ببیند قضیه چیست؟! تا بخواهد بیاید خودم دیدم چی شد...زدم توی سرم. سریع همکاران را خبر کردم. هنوز خبر نداشتیم چی بر سرمان آمده. سریع دستور تخلیه دانشگاه از دانشجویان صادر شد. به سرعت رفتم مدرسه ملیکاجان را بیاورم. بچه های زبان بسته توی راهرو بودند. مدیر و ناظم مدرسه هراسان و پریشان بودند و مراقب بچه ها. صدای انفجارهای دیگر امد سریع از مدرسه خارج شدم. ترافیک ولنجک وحشتناک بود. نمیشد از منطقه خارج شد. صبر کردیم که بار هیجان ترافیکی کم شود. رفتیم دفتر دکتر مظاهری با همکاران صحبت کردیم. کم کم همه تصمیم گرفتیم برویم. همسرم از میدان تجریش پیاده رفته بود منزل. خیالم راحت شد. با همکاران خداحافظی غریبی کردیم که انگار دیگر همدیگر را نخواهیم دید. لحظه ای بود که توصیفش نمیشود کرد. دانشگاه را ترک کردیم به سمت منزل. ترافیک دیگر نبود تا اتوبان صدر. سر راه کمی نان خریدیم و رفتیم منزل. نگران و دلهره بودیم. تا صبح شاید یک ساعت خوابیدم.