الان دیگر نایین هستیم. با دلهره تهران را ترک کردیم. یکشنبه شب به نائین رسیدیم. صبح زود رفتیم نان مخصوص نایینی بگیریم. نایین یک نان مخصوص گرد دارد که بسیار مقوی و خوشمزه است ولی صبح زود باید نوبت بگیریم و هزینه ده نان بدهیم و بعد طبق نوبت از هشت صبح به بعد نانها را با دادن فیش تحویل بگیریم. همه کارکنان نانوایی هم خانم بودند. یکی پای دخل، یکی چانه گیر، یکی نان داخل تنور می کرد و یکی هم در می آورد. افرین بهشان. یادم رفته بودم لب تابم را بیاورم. تقریباً بی حوصله و کلافه بودم. کتابخانه هم تعطیل بود. سعی کردم کتابهای موجود در منزل را بخوانم. یا خودم را به کارهای دیگر و خرید مشغول کنم. رفتم سازمان انتقال خون نایین که خون بدهم ولی گفتند روزهای فرد باید بیایم. کلید سازی هم رفتم که تعطیل بود. کار خاصی نداشتم. کمی خرید کردم و برگشتم. ملیکا جان هم به درسهایش می رسید تا عقب نماند و مطالب یادش نرود. فعلا سرم را با کتابخواندن گرم می کنم. شبها منزل یکی از اقوام همه جمعند. این شب نشینی در نایین، یک رسم جالب است که تا پاسی از شب می نشینند و با هم گفتگو می کنند و دورهمند. من چون عادت دارم شب ها زود بخوابم به این رسم نمی رسم! وقتی آنها در اوج گفتگو هستند من در اوج خواب خود هستم.