چند روزی نوشتن این لایحه دفاع بابت چیزی که همسایه های گرامی در کاسه ما گذاشتند وقت من را گرفته است. هنوز در حیریتم از اینکه این کار را کرده اند ولی از یک طرف هم خوشحالم. چون بالاخره کارت شناسایی خود را بعد از شش سال ارائه کردند و پشت خنده های الکی شان دیگر پنهان نمی شوند! نگران نیستیم چون حقی را ضایع نکرده ایم و دلایل حقوقی داریم! امیدوارم به خیر بگذرد با این همسایه های بد سگال بد ذات!
این هفته دو دفاع دکتری رفتم به دانشگاه تهران. خانم پلویی و آقای انتهایی. خانم پلویی دانشجوی من در دانشگاه علامه بود. 17 سال قبل! ماشالا حالا داشت از تز دکتری اش دفاع می کرد و دو فرزند گل هم داشت. موضوعش حوزه فلسفی داشت و بسیار وزین بود. هم به لحاظ موضوعی و هم به لحاظ حجم زیاد کار. زحمت زیادی کشیده بود. دفاع دوم هم که امروز برگزار شد مربوط به آقای انتهایی بود. موضوع گراف دانش را برای یکی از مراکز اسناد کار کرده بود. سوژه عملیاتی و قابل توجهی بود. دانش فنی و علمی بسیار خوبی دارد و کارش هم انصافاً خوب بود. بعد از جلسه دفتر دکتر نوروزی رفتم و کمی گپ زدیم. بعد هم یک امانتی داد که مربوط به شش سال پیش بود! خاطرم است در زمستان شش سال قبل که برای یک جلسه دفاعیه آمده بودم شال گردنم را جا گذاشته بودم. شش سال امانت داری کرده بود. تا این جلسه هم تمام شد و برگشتم دانشکده ساعت شد دو عصر. تا ساعت چهار عصر دانشکده بودم و البته کمی هم راجع به مسائل مختلف با دکتر محسن گپ زدیم. بعد هم که رفتم دنبال بچه ها و دیگر به سمت منزل رفتیم. روز خسته کننده ای بود. به ویژه اینکه ذهنم درگیر مسائل و کارهای مختلف از جمله اقدام شگفت انگیز همسایه های بداندیشمان بود! پنجشنبه هم رفتم کتابخانه حسینیه ارشاد تا کتابهای جدید برای ملیکا جان بگیرم. بچه های کوچک مثل هر هفته مشغول بازی و کتاب خواندن و شعر خوانی بودند. کتابدارشان هم داشت به آنها درباره تحمل پذیرش شکست در بازی می گفت. شب هم که منزل یکی از دوستان مهمان بودیم و مشغول گپ زدن.