دیروز ملیکا جان را مثل هر پنجشنبه بردم کتابخانه عمومی...وارد کتابخانه که شدیم سلام و علیکی کردیم و اسممان را گفتیم و ثبت کرد و رفتیم پایین. کتابها را امانت گرفتیم و آمدیم بیرون تا آقای بازبین چک کند. فکر میکنم کلاً ایشان طوری تنظیم شده که 4 کار بکند. اسم ورودی ها را ثبت کند، کلید کمد بدهد، کتابهای خروجی را چک کند و کلیدهای کمدها را پس بگیرد. بقیه موارد با چهره ای سرد در حال چک کردن موبایل است. این اولین نقطه ورودی کتابخانه است که میتواند مراجعه کننده را جذب یا دفع کند. پس هر رفتار تلخ یا گشاده رویی، میتواند بر آمدن یا نیامدن مراجعه کننده اثر بگذارد. چون مراجعه کننده از کتابخانه این نقطه را به عنوان نقطه حیاتی آغاز تعامل، می شناسد و اگر نقطه مناسب نباشد مراجعه کننده می رود و پشت سرش را هم نمی بیند. همین احساس را دوره کارشناسی داشتم زمانی که دانشجوی ترم یک بودم یک خانم بسیار مسن و اخمو و یک آقای سبیل از بناگوش در رفته هیکلی را به صورت شیفتی گذاشته بودند بازبین کتابخانه. کاری که الان گیتهای نرم افزاری انجام می دهند. باید تاریخ خروج کتابها را چک می کرد. من همیشه می ترسیدم بروم داخل کتابخانه چون این دو بزرگوار خیلی ترسناک بودند! خیلی طول کشید که به شخصیت آنها عادت کنم و همین قضیه چهارسال طول کشید! بنابراین حواسمان باشد چه کسی را در نقطه ورودی یک کتابخانه می گذاریم و بعد نگران این باشیم که مراجعه کننده نداریم. بدانیم از همین نقطه ضربه می خوریم یا برعکس، از همین نقطه صعود می کنیم. این نقطه ورود را جدی بگیریم.