دیروز خیلی سرم شلوغ بود و باید جلسه ای با یکی از شرکت های مرکز رشد دانشگاه می گذاشتم. یک جلسه ای هم با یکی از استادان گروه ریاضی داشتم که بررسی یک پلتفورم مربوط به اطلاعات سلامت بود. کار جالبی بود. ترکیبی از ریسرچ گیت، گوگل پلاس و اینستاگرام با تمرکز صرف بر سلامت روان بود. نمی رسیدم ملیکا جان را از مدرسه بردارم. این شد که همسرم این زحمت را کشید که بعد مطلع شدم آویسا جان و ماناجان هم آمدند منزل ما تا شب! هم تکالیف مدرسه را انجام داده اند و هم خوش گذشته بهشان. من هم دیروز حالم خیلی بد بود. فشار بالا، سرگیجه، و تب. انگار سرم لازم بودم! وقتی سرم را زد دیگر به خواب رفتم تا وقتی محکم چسب را کشید که از خواب پریدم و چشمان گرد پرستار را دیدم که گفت خواب بودی؟! فقط نگاهش کردم که خودش بی صدا بیرون رفت. عجب سال عجیبی است امسال. از اول سال با مریضی شروع شد و هنوز ادامه دارد.
امروز صبح که داشتم ملیکا جان را می بردم مدرسه از بلوار دانشگاه رد می شدیم. چشمش افتاد به تابلوی پارک علم و فناوری دانشگاه. گفت باباجان میشه یک روز من رو ببری این پارک؟! خنده ای کردم و گفتم باباجان پارک علم و فناوری با پارکی که شما می روید تفریح و بازی فرق دارد. خودش را از تک و تا نینداخت و گفت خب باشه! میرم فناوری را می بینم و مطالب علمی را. کلی چیز یاد میگیرم! من چیزی نگفتم و در سکوت رانندگی کردم و به حماقتم در دستکم گرفتن این نسل فکر کردم!