هنوز کلاس ها شروع نشده ولی هفته پر کار و شلوغی بود. شنبه با دوستان جهاد دانشگاهی، درباره ایده مسابقه مشاوره و روانشناسی بین دانشجویان جلسه ای داشتیم و فکر کنم به نتیجه ای هم نرسد. چون دامنه کار را خیلی بزرگ در نظر گرفتیم. احتمالاً باید کمی جمع وجورش کنیم تا انجام شدنی باشد. جلسه شورای دانشکده هم که سروقتش برگزار شد و به مسائل پژوهشی و آموزشی پرداختیم. ملیکا جان را برداشتم از مدرسه و آوردمش دفترم که مشغول کارهایش باشد. یکشنبه شورای انتشارات بود و باید درباره برخی کتابها و داوری شان بحث می کردیم. باز هم چالش! ملیکا را زود بردم از مدرسه که برسیم به امتحان زبانش. دوشنبه هم رفتم به جلسه کمیته جشنواره کتابخانه ملی برای هفته پژوهش. جلسه فعال و بسیار خوبی بود. سه شنبه هم کمیته ارزیابی کتاب و بحث درباره آیین نامه امتیاز دهی داشتیم. نگاه علوم انسانی همیشه موثر است به خصوص برای نرم کردن علوم سخت!
باز هم زود برگشتیم منزل تا ملیکا به کلاس زبانش برسد. توی راه رادیو نمایش گوش می کردیم. همیشه من و ملیکا جان در سکوت به نمایشها گوش می دهیم. برنامه استودیو هشت داشت پخش می شد و موضوع برنامه اش این بود که اگر فیلمساز بودید چه فیلمی برای سالمندان می ساختنید. دخترم گفت منهم دوست دارم پیامک بدهم. پشت چراغ قرمز پارک وی، فرصت مناسبی بود. پیامکش را ارسال کردم. گفته بود دوست دارم از شیوه تصادف کردن و شاعر شدن پدربزرگم فیلم بسازم. مجری هم با هیجان خاصی پیامش را خواند. ملیکا کیف کرد و چشمانش برق زد و از خوشحالی قهقه زد! چه کیفی کرد دخترم..
چهارشنبه هم که جلسه با کانون پرورشی فکری داشتم. باید طرحم را بازنگری کنم. بعد هم درباره همکاری دانشکده و کانون صحبت کردیم. پنجشنبه روز نظافت بود. جایی نرفتیم. افتادیم به آوار خانه و گردگیری و جارو ومرتب کردن. نیمه شب هم حال ملیکا جان بد شد و شروع به بالا آوردن.. شب را بیدار ماندیم. گویی هویجی را بدون جویدن خورده بود و سرمعده اش گیر کرده بود. جمعه فرصت خوبی برای تمدد اعصاب بود و رفتم به استخر باشگاه پیام. بعد از مدتها جسم و روانم را استراحت دادم و رفرش کردم. آماده برای هفته ای پر کار دیگر...