امروز 5 وعده عید دیدنی بود! سالهاست عادت نداریم این حجم از مهمان بیاید! یکهو پنج خانواده با هم! واقعاً هم خوب بود و صحبت کردیم و هم خسته شدیم. فکر میکنم باید یک نوار ضبط شده از حرفها بگذاریم تا برای هر جلسه مهمانی پخش شود.
صبح رفتم به هوای خرید نان بربری کمی قدم بزنم. دیدم تعطیل است. گویا سوم و هفدهم هر ماه تعطیلند. کمی در کوچه های اطراف قدم زدم و خانه ها را دیدم. برخی خانه ها سالهاست نمای اجری و پنجره های زنگ زده دارند و برخی هم خیلی شیک و امروزی اند. کاملاً یک فضای موزه ای زیبا. حتی تابلوی قدیمی زنگ زده هم دیدم که رویش نوشته بود نمایندگی روزنامه اطلاعات و فروش مطبوعات! دنبال یک نانوایی دیگر گشتم که بسته بود دست از پا درازتر برگشتم خانه. امروز از صبح خیلی کسل هستم. دلم خیلی برای شیراز و پدر و مادرم تنگ شده. خیلی زیاد. شاید امروز روی مقاله ای کتابی چیزی کار کنم.