اولین بار نام بهرام بیضایی را در کودکی شنیدم. زمانی که در آن دوران فیلم باشو غریبه ای کوچک را می دیدم. با آن حس و حال 9 سالگی، فیلم را درک می کردم و غرق آن می شدم. عصرهای جمعه مرا یاد مدرسه و مشق های نیمه نوشته می انداخت و شاید وقتی دیگر، سمبل آن بود! زمانی که پای جعبه جادویی می نشستیم و در سالهای اواخر دهه 1360 و فیلم شاید وقتی دیگر را می دیدیم. بعدها فیلم مسافران را طبق رسم پنجشنبه ها که با مادر به سینما می رفتیم در سینما سعدی شیراز دیدیم. فیلمی که برای من کودک 11 ساله ترسناک ولی در عین حال جذاب بود. بازی درخشان جملیه شیخی و دیگر حرفه ایهای سینما. فیلم تئاتر گونه بیضایی. اول فیلم برایم با ترس شروع شد با صدای هما روستا: ما به مقصد نمی رسیم...ما همگی می میریم...و خانواده ای که برای عروسی می رفتند و در جاده تصادف می کنند و کسانی که مرگ آنها را باور ندارند. سالها بعد با یکی از رفقا سگ کشی را دیدیم و خاطرم هست با آقای دکتر حمیدی از چهارراه سینما سعدی تا فلکه قصردشت پیاده آمدیم و درباره فیلم صحبت کردیم. بعد هم که وقتی همه خوابیم که بارها و بارها آن را دیدم. انگار فیلم یک صحنه تئاتر بود و یک فیلم نبود. و بعد هم دیگر هیچ. خبری از او نبود. ولیکن کتابهایش را می خواندم. مجلس ضربت زدن کتابی بود که محو آن می شدم. یا جدال با جهل و سایر کتابهایش. انگار بیضایی یک کتابشناس بود یک کتابشناس فیلم ساز، یک فیلم ساز مولف و یک تئاتری حرفه ای. از بیضایی می خواندیم و از بیضایی می دیدیم وقتی همه خواب بودند. بیضایی هم رفت و شاید وقتی دیگر باشو غریبه نباشد و جایگزینی هم شاید نداشته باشد.