شنبه بیست و هفتم اسفند ۱۴۰۱ | 18:36 | امیر رضا اصنافی -
همیشه همینطور. هر سال هفته آخر اسفند، مردم در حال جنب و جوش و خریدند و تا سال تحویل می شود همه چیز به حالت اول بر می گردد. انگار نه خانی آمده و نه خانی رفته. هیاهوی بسیار اما نمی توانم بگویم برای هیچ. به هرحال نوعی انگیزه است برای تغییر. امروز روز بسیار شلوغی با داشتم. صبح که همسرم و ملیکا جان را رساندم رفتم دانشگاه و مشغول کارهایم شدم. برای چند مجله که متقاضی نمایه شدن در داوج هستند اقدام کردم. امیدوارم این بار پذیرفته شود. خیلی وقت از من می گیرد. به خصوص بخشی که باید برای مجلات توضیح دهم که دقیقاً چه کار کنند. باخبر شدم اقای سلیمانی کارشناس گروه علوم تربیتی هم از تز دکترایش دفاع کرده و این مدرک را گرفته. تماس گرفتم و به او تبریک گفتم. حوالی ساعت ده بود که از دانشگاه بیرون رفتم تا به یک کار اداری برسم. با مصیبت اطراف میدان تجریش پارک کردم. همانطور که حدس می زدم و پیش بینی می کنم که در ادارات کار با راحتی انجام نمی شود کارمندان اداره ...با برخورد بد و بی ادبانه سرکارم گذاشتند و کار انجام نشد که نشد. ای کاش ماهی یک بار از این کارمندان آزمون های توانایی شغلی و روانشناختی گرفته می شد و روی حقوقشان هم تاثیر می گذاشت. من که خیلی ناراحت و کلافه بودم در سامانه انتقادات آن اداره مطرح کردم. امیدوارم آخر سالی ببینند! برگشتم دانشگاه و بعد از انجام کارهای دیگر رفتم دنبال ملیکا جان و کارهای دیگر مربوط به خانه را انجام دادم. یک سری رفتم لاله زار و تلفن بی سیم منزل که خراب بود تحویل گرفتم. مبلغی دریافت کرد که معلوم نیست واقعاً روی تلفن کار کرده یا نه! الله اعلم! خسته آمدم منزل و آقاجان گفتند ملیکا از خستگی خوابش برده. دیگر نا ندارم می روم استراحت تا فردا!
چهارشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۴۰۱ | 12:49 | امیر رضا اصنافی -
این شکستهای آخر سال حسابی مرا به هم ریخته است. رد شدن مقالات، بلاتکلیف ماندن طرحهای تحقیقاتی، شکست پروژه نمایه سازی مجلات...چه سالی شد. پر از شکست..
چهارشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۴۰۱ | 8:19 | امیر رضا اصنافی -
ای کاش می فهمیدم پروتوکل استاندارد ترتیب انتشار مقالات در یک مجله چیست. دیروز اتفاقی دیدم دو مقاله ای که تازه امسال برای یک نشریه مقاله ارسال کرده و پذیرش هم گرفته اند، زودتر از مقاله ما که دو سال پیش ارسال کردیم و پذیرش گرفتیم منتشر شده! انگار رابطه نویسندگان با ارکان مجله خیلی نزدیک بوده است. من چقدر ساده ام که فکر می کردم مجلات بر اساس تاریخ پذیرش و ترتیب قرار گرفتن در نوبت انتشار به مرحله انتشار نهایی می رسند. شاید یک پژوهشی انجام دهم روی مجلات که تاریخ پذیرش و انتشارشان با آنهایی که در دست انتشارند چقدر متفاوت است.
شنبه سیزدهم اسفند ۱۴۰۱ | 8:47 | امیر رضا اصنافی -
انگار گروه ما در دانشکده جوجه اردک زشت است. یک موجود ناخواسته زشت که سروصدای زیادی دارد همین! نه تحویلش می گیرند و نه بهایی برایش قایل می شوند.
دوشنبه یکم اسفند ۱۴۰۱ | 12:42 | امیر رضا اصنافی -
صبح در ترافیک طبقه دوم اتوبان صدر به سمت تونل نیایش بودم. ترافیک سنگین بود و خودروها نرم نرمک جلو می رفتند. یک 206 جلوی من بود که به خودروی کناری اش که آنهم یک 206 بود راه نمی داد و انگار یک لج بازی بینشان رخ داده بود. هر چه او تلاش می کرد لاینش را عوض کند دیگری راه نمی داد که نمی داد. احساس کردم باید یک اتفاق ناخوشایندی رخ دهد برای همین سعی کردم خیلی به او نزدیک نشوم. در یک فرصت، هردو با دست و عصبانیت به هم پرخاش کردند و خودروی کناری راه را بر دیگری بست و پیاده شد و شروع کرد به مشت کوبیدن به شیشه! آن یکی راننده هم دنبال قفل فرمان می گشت که پیدا نکرد! ترجیح داد در ماشین بنشیند و به خاندان طرف مقابل ناسزا بگوید. جالب که هر دو تقریبا 70 ساله بودند! سریع دورشان زدم و رفتم جلو. پشت سرم را از آیینه نگاه کردم. راه کاملاً مسدود شده بود به خاطر این دو بزرگوار! جلوتر رفتم و به یک افسر راهنمایی که داشت با کنجکاوی مسدود شدن اتوبان را می دید ماجرا را توضیح دادم و خودش را سریع رساند به آنها. دیگر نمیدانم چه رخ داد. فقط با خودم فکر کردم که یک لجبازی کودکانه دو پیرمرد 70 ساله چه لحظات تلخی را سر صبحی درست کرد. بگذریم که بعداً احتمالاً خودشان سر این قضیه فشار خون و سکته مغزی و قلبی را پیش رو دارند! ولی در هر صورت یک روانشناس یا جامعه شناس از این جور وقایع تحلیلهای بهتری می تواند داشته باشد. چه بهتر که در یک محیطی مثل کتابخانه این تحلیل انجام شود تا عامه مردم بهره ببرند.