شنبه بیست و سوم تیر ۱۴۰۳ | 1:44 | امیر رضا اصنافی -
یکی دو روز از تهران خارج شدیم. دور از هر ایمیلی و کاری و چیزی. جمع دوستان قدیمی. ۵ شنبه و جمعه خوبی را گذراندیم. ولی خب من که عادت به بیداری شبانه نداشتم مجبور بودم کمی بیشتر بیدار بمانم. برگشتن همین قضیه تاثیر گذار بود. موقع برگشتن در مسیر فیروزکوه ناگهان حس کردم همسرم هی دستم را می کشد و صدایم می زند. یک لحظه به خودم آمدم و دیدم خوابم برده و دارم با سرعت می روم توی شانه جاده! خدای من...چه صحنه وحشتناکی...چرا خوابم برد. این همه سال رانندگی کردم با خستگی زیاد ولی یک لحظه نخوابیدم. چه روز شومی رقم می خورد دیروز...خدا را شکر...همسرم منجی همه ما شد. فقط یک قدم داشتیم تا ...هر اتفاقی...