ساعت بیولوژیک من روی چهار و نیم صبح تنظیم شده! حتی امروز که تعطیل بود چهار و نیم صبح بلند شدم و مشغول کارهایم شدم. تقریباً تا ظهر مشغول کارهای خانه بودیم و حدود ساعت 2 تصمیم گرفتیم برویم به موزه گردی. مدتها بود که سمت بازار نرفته بودیم. من که خودم سال قبل اسفند ماه با مترو رفته بودم که آیفون تصویری بگیرم تا به امروز. در راه، ساختمان های قدیمی اداری را می دیدم که چقدر زیبا طراحی شده بودند. شاید بیشتر راه، محو معماری ساختمان های قدیمی بودم که بعد از سالها هنوز تکان نخورده. نه نم داده نه ترک خورده. نمیدانم مواد به کار رفته چی بوده واقعاً. ماشین را در خیابان سعدی جنوبی نگه داشتیم و پیاده رفتیم به سمت کاخ گلستان. خاطرم آمدم به 14 سال قبل که برای کارهای پایان نامه ام رفته بودم کاخ گلستان ولی فقط بخش اداری اش. فرصت نشد بروم کاخ را درست و حسابی ببینم ولی امروز فکر کنم ملیکا جان بیشتر از ما لذت برد از تالارهای کاخ گلستان. برای خودش در محوطه می دوید و با دقت به تالارها نگاه می کرد و عکسها را می دید. وقتی به این آیینه کاری ها نگاه می کردم، وقتی به مجسمه ها و صندلی ها نگاه می کردم با خود م فکر می کردم طی سالها چند نفر در راهروهای این کاخ رفتند و آمدند و چه حرف ها زده شد و زده نشد. حالا کجا هستند آنها؟ به این هم فکر کردم که ای کاش از واقعیت افزوده استفاده می شد برای جذابیت بیشتر موزه. کم کم هوا سرد می شد و باید می رفتیم. ملیکا جان را بغل کردم و رفتیم سوار ماشین شدیم. قرار شد برویم برنامه فرهنگی بعدی که یک تئاتر در تالار اصلی تئاتر شهر بود. ساعت هفت شب رسیدیم به تئاتر شهر هنوز سی دقیقه وقت داشتیم و کمی دستفروش ها را بالا و پایین کردیم و دیدیم. کم کم وقت شروع نمایش بود. با ملیکا جان رفتیم داخل تالار. این اولین ورود ملیکا خانم به تئاتر شهر بود. نمایش، حدود 2 ساعت طول کشید. بسیار زیبا بود و لذت بردیم. روز فرهنگی خوبی بود. از گلستان گردی تا یک شب به یاد ماندنی در تئاتر شهر. دیگر بعد از شام، سرش سنگین شد و در ماشین خوابید تا منزل آقاجانش! خسته بود ولی فکر کنم تا ابد این روز فرهنگی برایش خاطره شد.