خاطرم هست که وقتی کلاس اول راهنمایی بودم، آخرین امتحان را که دادیم صحنه ای بسیار عجیب و حال به هم زنی از دوستانم دیدم. کتابهایشان را به آسمان پرداخت می کردند و بعد با لگد زدن به آن پاره پاره ش می کردند. حالا از این درس یا معلمش بدتان می آمد چرا با کتاب زبان بسته اینطوری می کنید؟! این تصویر بسیار بدی در ذهنم گذاشت. در حالیکه خودم کتابهایم را به افرادی که لازم داشتند می دادم یا نگه می داشتم. طوری که هنوز بعد از سالها گذشتن از دوران تحصیلم در مدرسه هنوز برخی دفترها و کتابهایم را در منزل پدری دارم. این را که عرض کردم دلیلش این بود که امروز صبح ملیکا جان سر میز صبحانه که معمولاً صحبتهایمان گل می کند گفت برخی دوستانش می گویند وقتی سال تمام شد می روند توی جنگل و کتابهایشان را آتش می زنند. چون از این درس بدشان می آید! با خودم گفتم واقعاً با این بچه ها چه می کنیم که از یک درس یا نحوه تدریس نفرت پیدا میکنند و این کینه را سر کتابهایشان خالی میکنند! بعد از ملیکا جان پرسیدیم که شما چه کار میکنی؟ گفت می دهم به کسانی که احتیاج دارند! گفتم الحق که دختر خودمی! کپی برابر اصل.