جمعه که کامل در خدمت خانواده بودم! خریدهای هفتگی، رسیدگی به تکالیف ملیکا جان و کارهای دیگر. خیلی پیاده روی کردم. خسته شدم و با اینکه بعد از ناهار خوابیده بودم باز هم سر شب خوابم برد. ولی باز سه و نیم صبح بیدار شدم. وسایل صبحانه را آماده کردم، کارهای روزانه ام را مرور کردم. لب تاب را روشن کردم و کمی از کارهای روزانه را جلو بردم. آب و روغن ماشین را چک کردم. به گربه های همیشه آویزان دم منزل غذا دادم. پسر همسایه بد سگال و بداندیش امد که برود داخل محلش نگذاشتم! اصلا انگار که ندیدمش. والا با این دسته گلی که به آب داده اند توقع دارند سلامشان هم بکنیم! در دانشکده باکارشناس پژوهش درباره صورت جلسه و جلسات ترفیع همکاران صحبت کردیم و تعیین داور برای یک جلسه انجام شد. گفتگویی هم با دکتر مظاهری داشتم. امروز روز معلم و استاد است. برای معلم های کلاس اول تا سوم ملیکا جان تبریک فرستادم. صبح با مادرم صحبت کردم و این روز را بهشان تبریک گفتم. زمانی که مدرسه می رفتند و معلم بودند در این روز چقدر دانش آموزان برایشان هدیه می آوردند. از قابهای مختلف گرفته تا کتاب و مجسمه و چیزهای دیگر. یک وانت میشد این هدیه ها! به استادانم پیام دادم برای عرض تبریک. خاطرم آمد که دکتر عصاره وضعیتش خوب نیست. تماس گرفتم بر نداشت. پیامک نوشتم. در حال ارسال پیامک بودم که خانم دکتر عصاره خودش زنگ زد. زنگ صدایش...دقیقاً مثل زمانی بود که سر کلاس ما را به نوشتن مقاله تشویق می کرد. حال و احوالی پرسیدم و روزش را تبریک گفتم. خیلی خوشحال شد. صدایم از بغض می لرزید. یعنی یک روزی هم ما در خانه می مانیم و دیگر کسی سراغمان را نمی گیرد؟! بعد از سالها تدریس و پژوهش؟ شاید..نمیدانم. این شعر هم پدرهمسرم برای روز معلم و استاد سروده که به اشتراکش می گذارم.
مرا لوحي ايست درسر زرنگار است/ قلم زن بر سرم، آموزگار است
معلم، پرورش دادي، روانم/ چو علمت را بگيرم، قهرمانم
تو چشمان مرا پر نور كردي /جهالت را ز مغزم دور كردي
چو دانش را تو دادي بر وجودم/شده روشن به دنيا تار و پودم
معلم تو رسول بي كتابي /منم دشت و تو رود پر ز آبي