دیروز ملیکا جان با من آمد. از صبح هم مراجعان بسیاری داشتم. یک برای موضوع پایان نامه و ارائه پروژه اش آمده بود. دیگری برای ارسال مقاله ش. همزمان کلاس خودم، و کلاس ملیکا جان هم بود! در همین اثنا، چند نفری هم وقت ملاقات می خواستند. یک لحظه شک کردم که نکند امروز شنبه است نه چهارشنبه؟! گذشته از همه اینها باید می رفتم مدرسه و چند تا چک را امضا می کردم و چند تا سند. ملیکا جان هم با من بعد از مدتها به مدرسه آمد. خیلی دلم سوخت. ای کاش می شد موقعیتی فراهم شود با خاطره خوش این مدرسه را ترک کنند. مثل روز اول که هیجان زده بود و میخواست مدرسه بیاید. برگشتم دانشکده و یک جلسه مختصر درباره کفایت پژوهشی داشتیم. بعد ازظهر دیدار بسیار مهمی با استاد عزیز و گرانمایه ای داشتیم. در محوطه زیبا و سرسبز منزلش نشستیم و ساعتها به حرفهایش که درباره خدماتش به آموزش عالی بود گوش می کردیم. تازه بعد از 2 ساعت حرفها گل انداخته بود که رعد و برق و پشت بندش باران شدید گرفت. برگشتیم منزل و از فرط خستگی نفهمیدم چطور خوابیدم!
صبح زود رفتم کتابخانه های حسینیه ارشاد و ارغوان که کتابهای امانتی را پس بدهم. از بخت بد، دو کتاب را فراموش کرده بودم ولی با این وجود، کتابدار مهربان کتابخانه حسینیه ارشاد چشم پوشی کرد و گذاشت باز هم کتاب امانت ببرم. دخترکی پیش کتابدار نشسته بود و میخواست به او کمک کند. در لابلای صحبتهایش میگفت چقدر رنگ سفید پرچمها را دوست دارد! حرفش خیلی زیرکانه بود.برگشتم منزل و باید ملیکا جان را می بردم منزل دوست و همکلاسی اش حوالی اوین. از آن سمت هم آمدم دانشگاه تا به کارهایم برسم و بعد بروم دنبال ملیکا جان برویم منزل. چقدر امروز یادداشتم اختصاصی ملیکا جان ما شد! از پنجره اتاقم قله دماوند پیداست. این دیو سپید پای در بند...