چهارشنبه صبح کلاس مدیریت اسناد داشتم. چون تنها وبلاگ موجود در اختیار ملیکا جان بود ناگزیر شدم از طریق موبایلم بروم توی حیاط و کلاسم را برگزار کنم. کار سختی بود ولی به هرحال انجام شد! عصر با جمعی از نزدیکان به محدوده محمدیه نایین رفتیم. جنب یک آب انبار قدیمی و مزارع گندم یک دورهمی کوچک داشتیم. باد ملایمی می وزید و رقص گندم ها با باد زیبا بود. انتهای مزارع هم می گفتند دامداری هست و شیر محلی نایین از آنجا تأمین می شود. ساعت هفت شب باید می رفتیم منزل چون من جلسه داشتم. باید وبینار آقای دکتر فتح آبادی را برگزار می کردم. دکتر فتح آبادی، همکار شریف و نازنین با صحبتهای شیرین وبینار را برگزار کرد. وبینار در خصوص تاب آوری در دوران جنگ بود. استقبال خوبی هم شده بود. مخاطبان تجربه های خود را قسمت کردند. وبینار ساعت نه شب تمام شد. روز بعد به کتابخانه عمومی نایین رفتم و کتابهای باقی مانده را پس دادم. واقعاً کتابداران این کتابخانه در یک ماهی که در نایین بودیم خیلی زحمت کشیدند و همکاری کردند و با امانت دادن کتابهای انبوه به داد ما در این دوره سخت رسیدند. دوست داشتم یک تشکر حسابی ازشان کنم. بعدش چرخی هم در نایین زدم و خریدهای لازم را انجام دادم. نایین گردی های من هم خاطره شد. شهر خیلی خلوت شده است. گویا همه مسافران برگشته اند و فقط ما مانده ایم. عصر پنجشنبه به آب انبار حنفش رفتیم. یکی از دوستان که در حوزه میراث فرهنگی فعالیت می کند میگفت درختی در آن محدوده است که 800 سال عمر دارد. آن درخت پسته را دیدم. بسیار زیبا و قطور بود. فکر می کردم آیا کسی که آن زمان این درخت را کاشته فکر می کرده که قرن ها بعد این درخت ثبت جهانی می شود؟! اینجا هم مزارع گندم با موسیقی باد به رقص در آمده بودند. کوه کلیزه نایین را هم دیدیم ولی چون بچه های کوچک متعدد همراهمان بودند و شر درست می شد نمی شد از کوه بالا برویم! برگشتیم منزل و چمدان ها را بستیم باید عازم تهران می شدیم. فکر می کنم جنگ نوشته ها را در این یادداشت تمام کنم به طور موقت! تا ببینیم چه می شود. با دکتر رضایی زاده در خصوص ماهنامه پژوهشی دانشکده مکاتباتی داشتیم تا نسخه نهایی تهیه شود. بعد از شش ساعت رانندگی به تهران رسیدیم. کمی گیج بودم. همه جای خانه را رفتم تا یادم بیاید چی کجا بود! پایان پنجاه روز دوری از تهران و خانه...اگر عمری باقی بود فردا به دانشگاه می روم...