بالاخره پروژه ساخت پل جلوی منزل بابا جان را تمام کردم! از ساختمان نیمه کاره و رها شده کنار منزلشان کمی بلوک برداشتم و کامل روی جوی آب کیپ کردم و فردایش هم رفتم یک کیسه سیمان خریدم. بعد با همکاری یکی از اقوام، ملاط حسابی درست کردیم و روی بلوکها کشیدیم. شد یک پل درست و درمان! خیالم راحت شد دیگر ماشینشان درست از منزل می آید بیرون و نگران افتادن در جوی نیستم. فردای آن روز جلسه مصاحبه با دانشجویان استعداد درخشان را داشتیم. بد نبودند. مخصوصاً اینکه زبان انگلیسی شان هم خوب بود. چون برخی سوالات را انگلیسی می پرسیدیم. بر سر دو نفر به تفاهم رسیدیم.
بعد جلسه ای هم داشتم با یکی از مدیران شرکت های مستقر در پارک دانشگاه و قرار شد مسئولیت یک مجله شان را بر عهده بگیرم. نکاتی را راجع به مجله و پیش شماره آن به مدیر داخلی اش گفتم. کار منحصر به فردی شده است.
عصر رفتیم و گچ دست مادر را باز کردیم. خوشبختانه جوش خورده است و نیازی به کچ گرفتن مجدد نیست. خیلی اتفاق خوشایندی بود. بابا هم خوشحالی خیلی خاصی از خود نشان داد و به شدت از خوشحالی گریه می کرد. خب انگار دیگر وقت برگشتن به تهران رسیده است. صبح از شیراز حرکت کردیم. مسیر سبز و زیبای آزاد راه شاهچراغ. نمای سد درود زن و دشت کامفیروز. گوسفندان با خیالی آسوده در میان علفزار می چریدند و برایم جالب بود که چوپان گله برای برخی از آنها دختربچه ای بود که گله را هدایت می کرد. کم کم پوشش گیاهی خشک و بیابانی شد و طبق دستور نرم افزار نقشه، از مسیر رامشه حرکت کردیم. جاده ای مستقیم و هموار و دو طرف بیابان. جاده دو طرفه بود و از روبرو نیز ماشین می آمد. مسیر ناشناخته بود و من در سکوت رانندگی می کردم تا تمرکز بهتری داشته باشم. اما در کل کشف این مسیر خیلی خوب بود و تجربه جدیدی شد. کم کم سر از کویر ورزنه در آوردیم و دقایقی در کویر راه پیمایی کردیم! به خصوص برای ملیکا جان دیدن و لمس کویر و آشنایی با پدیده سراب خیلی خوب بود. نقشه نشان می داد که دقایقی دیگر به باتلاق گاوخونی می رسیم. از کودکی اسم این باتلاق را شنیده بودم ولی هرگز از نزدیک آن را ندیده بودم. تصورم از باتلاق چیز دیگری بود ولی دیدم بعد از این کویر خشک، چه رودخانه پرآب و زیبایی است! جل الخالق! دقایقی مبهوت این قدرت خداوند شدیم و بعد به سمت نایین حرکت کردیم. در این مسیر، روستاهای خیلی کوچک به فاصله خیلی کم از هم بود. موسی آباد، مظفر آباد، کبر آباد...هوای بسیار خنک نیمه کویری و نیمه کوهستانی. کم کم کاروانسرای بلاباد را هم رد کردیم و بیست دقیقه بعد نایین بودیم. شب باید بمانیم و بعد برویم تهران. خیلی خسته ام. به خواب و استراحت مفصل نیاز دارم. هر چند فردا صبح هم کلاس دارم و هم عصر وبینار!