یکی دو روزی هست که آتش، بس شده است! نمیدانم یادداشتهایم را جنگ نوشته ادامه دهم یا آتش بسانه؟ هفته ای که گذشت پر چالش بود. بردن همسر و پدر و مادر به دکترهای مختلف و گرفتن نتایج آزمایششان. خریدهای مختلف برای منزل. کلاسهای یکشنبه و چهارشنبه ام و وبیناری که چهارشنبه شب درباره کتاب درمانی و اطلاع زدگی داشتم. ریا نباشد وبینار بدی نشد ولی نمیدانم چرا وبینارهای من مورد استقبال قرار نمیگیرد! انگار جذابیتی برای مخاطب ندارد! کلا دوازده نفر آمدند به وبینار. به هرحال تکلیف انجام شد. نتیجه هم دیگر با مخاطب. جمعه بچه ها و پدر و مادر را بردم شیراز گردی. از باغ ارم، ابیوردی، ارگ کریم خانی، خاجوی کرمانی و دروازه قرآن. برای روحیه شان خوب بود. خیلی وقت بود از منزل بیرون نرفته بودند. اگر هم رفته بودند فقط دکتر و بیمارستان...شاید هفته بعد برگردیم نایین و بعد هم تهران. نمیدانم هنوز معلوم نیست. چند وقتی هست یک گربه نگاههای بد و چپ چپی میکند به من. می ایستد و خیره می شود. مگر تقصیر من بود که بچه ش مرد؟! نیامد ببردش! راستی این فروردین چرا این قدر هست؟ چرا تمام نمیشود؟!