امروز صبح زود بابا را بردم آزمایشگاه آپادانا. خلوت و خوب بود. البته که به پای آزمایشگاه فردا نمی رسید ولی انگار خیر الموجودین است! زود برگشتیم منزل که به کلاس ملیکا برسیم. کمی حالم گرفته است. عایه وایه شده ایم. قبض برق هم آمده است. مبلغ بابایی است چهل روز منزل نبودیم اگر بودیم چی میشد! کمی با ملیکا توی حیاط فوتبال بازی کردم. میتواند دروازه بان خوبی باشد. از دستهایش خوب استفاده می کند. یکی از پلهای جلو در منزل بابا اینها خراب شده با یک چوبی که پیدا کردم تا حدی درستش کردم. البته چیز مسخره ای شد. اتوماسیون اداری م را چک کردم. اولین پیام اتوماسیون من تسلیت درگذشت یکی از همکاران بود! اول صبحی حالم گرفته شد. امروز هشت صبح کلاس کلیات علم سنجی داشتم. کلاس من و ملیکا هر دو هشت صبح بود! هر کاری کردم ادبی کانکت کار نکرد. پشتیبان هم گفت باید سیستم داشته باشی و موبایل به کار نمی آید. در بله گروه درست کردیم برای تعامل با دانشجویان. این ادبی کانکت چیز به درد نخوری هست. در یکی از پلتفرمهای داخلی که در دانشگاه یک شرکت دارد درخواست دادم لینک کلاس برایم درست کنند به جای ادبی کانکت. حوالی ظهر مادر را بردیم دکتر و چند دقیقه بعد هم نتیجه آزمایش بابا امد. تقریبا شکر خدا همه چیز تحت کنترل است. امروز خیلی آرام است. آمدم کمی استراحت کنم یادم آمد ملیکا جان کلاس زبان دارد تا یک ساعت دیگر! دوست دارم زودتر برگردم خانه مان. از اینکه آویزان در منزل دیگران هستیم خسته ام...