سیزده ای که بدر نشد. هر سیزده به دری یک خاطره برای هرکسی هست. یک روز در طبیعت یا دورهمی در منزل دوستان و اقوام. در ذهنم که مرور می کنم سیزده به درهای زیادی را به یاد می آورم. از کوار، تا باغهای نزدیک فلکه سنگی، شهرک صدرا، باغ منزل عمه ژیلا که خدایی این یکی را خیلی دوست نداشتم. همه اش مجبور بودیم پینگ پنگ بازی کنیم! و بعدها کوهستان های نایین، منزل استاد انصاری در دماوند، پارک نزدیک منزلمان در زمانی که اتوبان آهنگ بودیم، پارک لاله، پارک قیطریه، حتی بهشت زهرا برای مراسم تشییع یکی از اقوام...به هر صورت، یک جوری این سیزده به در می شد و بعد روز چهاردهم اگر روز کاری بود به اتاق تک تک همکاران می رفتیم و سال نو را تبریک می گفتیم. بعد مراسم دید و بازدید نوروزی دانشگاه برگزار می شد که همه دانشگاه می رفتیم با هم خوش و بش می کردیم. دوره ای که در روابط عمومی بودم روزهای یازدهم و دوازدهم فروردین می رفتیم به سالن ابوریحان و به رتق و فتق امور برای مراسم دید و بازدید نوروزی می پرداختیم. خوبی مراسم به طور کلی این بود که می شد در یک روز و طی سه چهار ساعت همه همدیگر را ببینند، با هیات رئیسه احوال پرسی کنند و ناهاری بخورند و بروند سر کارشان. دیگر کسی نمی رفت اتاق دیگری و مشغول گفتگو و صحبت شود. تصور نمی کردم سال 1404 که بیاید سال بعدش دیگر از این مراسم خبری نیست! حتی همیشه روزهای دهم فروردین از سفر برگشته بودیم و آماده کار می شدیم و کلاس ها. اما امسال خیلی خاص است و شاید اولین بار است بعد از 17 سال منزل خودمان نیستیم. سیزده مان به در نشد، دید و بازدید نوروزی نداشتیم، بدتر از همه اینکه زخمی بر پیکر دانشگاهمان خورده که قلب همه مان جریحه دار است. بعد از ظهر دوستان زیادی تماس گرفتند و درباره این زخم، صحبت و ابراز نگرانی کردند. باید قوی بود و زندگی را جاری کرد با این حال. چاره ای غیر از این نیست. دانشجویان منتظر امید دادن ما هستند هر چند خودمان داغ دیده ایم و زخم خورده ایم.
فردا هم کلاس های ملیکا جان شروع می شود و مجازی است. دلم برای هیاهوی مدرسه شان تنگ شده. برای خستگی هایشان برای گریه کردن ها و خندیدن هایشان بعد از مدرسه شان. دلم برای ترافیک پارک وی تنگ شده. دلم برای ترافیک پل صدر و بلوار قیطریه تنگ شده. امروز حال بابا جانم خیلی بهتر است. همه روحی و هم جسمی. خیلی نگرانش بودیم. استراحت کافی کردند و تغذیه خوبی داشتند. سه چهار روز دیگر شاید پیششان بمانیم. عصر با دکتر بهرامی در خصوص وبینارهای چهارشنبه ها صحبت کردیم و قرار شد احیایش کنیم در سال جدید. پیشنهاد کردم خودم چراغ اولش را با محوریت کتاب درمانی روشن کنم. سریع تبلیغاتش را در گروههای مختلف علمی گذاشت. باید برای چهارشنبه خودم را حاضر کنم. جی میلم بازنشد. کار زیاد باهاش دارم. راستی گربه ای که به ما آورده بود بعد از سه روز که حسابی ازش مراقبت کردیم مرد! کوتاهی نکردیم در حقش با این حال خدا ما را ببخشد اگر سبب مردنش شدیم...