از بامداد امروز باران ریز زیبای پاییزی می بارد. خیلی وقت بود منتظر چنین بارانی بودیم. یک پاییز معرکه برگ ریزان با هوای عالی. ملیکا جان خیلی از باران خوشش می اید و سرحال تر می شود. با خوشحالی رفت مدرسه و من هم رفتم دنبال کارهای کارت سوختم که سوخته! بی خود و بی جهت معطل شدم. کاری که می شد تلفنی انجام بشود نزدیک به 2 ساعت وقتم را گرفت! فقدان داده های یکپارچه! همین چالش و بس. رسیدم کلاس و 2 ساعتی را با دانشجوها سر کردم. درس روش تحقیق. همه چالشها و گرفتاری ها ماند پشت در کلاس و مشغول بحث شدیم. امروز نوبت من بود بچه ها را از مدرسه ببرم برم کتابخانه برای نوشتن مشقها. سخت بودن بردن 5 تا بچه شیطان را! روز پر چالشی آخر هفته داشتیم. جر و بحث یکی دو تا از دانشجوها و مدیریت کردن این بحث و آماده کردن سرفصلهای ترم بعد و ارجاع نامه ها و امضای پیش نویس ها و خیلی کارهای دیگر. امروز مثلا چهارشنبه بود ولی با شنبه کاری نداشت!
یادش بخیر. یک زمانی که جمع فامیل جور بود و همه با هم یک دل بودند، به بهانه روز مادر می رفتیم پیش مادربزرگ که بهشان می گفتیم مامان طلعت. مادربزرگی که سر اینکه منزل کی برود بین نوه ها دعوا می شد. چقدر با پسر دایی ام کتک کاری می کردم که مامان بزرگ باید بیاید منزل ما و البته عکسش هم اتفاق می افتاد. اساساً آبمان توی یک جوی نمی رفت و بعدش هم در جوانی، با یک جر و بحث کلاً از هم دور شدیم...تا وقتی مامان طلعت خاله ها و دایی و بچه ها دور هم جمع می شدیم و از گرمی وجود مامان طلعت لذت می بردیم ولی وقتی که رفت...دیگر همه چیز را هم باخودش برد. حیف. دیگر آن روزها بر نمی گردد. ای بابا. ول کنید اینها را! زیر این باران پاییزی باید رفت...جور دیگری باید دید!