صبح خانم دکتر صابری از هم دوره ای های دوران دانشجویی در اهواز زنگ زد. صدایش می لرزید. با نگرانی پرسیدم چی شده؟! گفت از خانم دکتر عصاره خبر دارید؟ دلم ریخت. گفتم نه! چی شده مگر؟! گفت متاسفانه تنهاست و به آلزایمر مبتلا شده که حتی خودش را هم به خاطر نمی آورد. کسی دورش نیست و تنهاست. دنیا دور سرم چرخید. خانم دکتر عصاره که یک دانشگاه چمران و کتابخانه مرکزی روی اسمش قسم می خوردند و یک تنه گروه و کتابخانه مرکزی را می برد جلو. کسی که علی رغم جدی بودنش و سخت گیر بودنش ولی شعف مادرانه ای داشت و دلواپس همه ما می شد. زنگ صدای با هیجانش که سر کلاس ما را تشویق می کرد مقاله بنویسیم، در کنفرانس شرکت کنیم، نترسیم از نوشتن و منتشر کردن. او بود که کول نت را یادمان داد، ترسیم نقشه علمی، علم سنجی و همه اینها را به ما یاد داد. کرشمر و گارفیلد را او به ما معرفی کرد. چه اتفاق بدی..با دوستان انجمن تماس گرفتم اولین فرصت برویم سراغش و دورش باشیم. خدا کند این اولین فرصت به آخرین فرصت تبدیل نشود....