دیروز که ملیکا جان را رساندم مدرسه رفتم وزارت علوم برای یک جلسه مهم و برنامه ریزی یک رویداد دانشگاهی. جلسه خوبی شد و زود به پایان رسید. از آنجا که دیگر جلسه با آقای مسعودی کنسل شده بودم رفتم دانشگاه و به کارهایم رسیدم. یک ساعت بعد رفتیم پیش رییس دانشکده و درباره جلسه هفته بعد با همکاران تبادل نظر کردیم. بعد از ناهار با تاخیر رفتم کلاس ارشدهای جدید که اولین کلاسم با آنها بود. خودشان را معرفی کردند و بحث روش تحقیق را شروع کردیم. بچه های جوان و آینده داری هستند و اکثراً شاغل. چقدر نسلها عوض شده واقعاً. راه سختی در مقابلشان در پیش رو داریم. وسط کارها یادم آمد تماسی با رستوران بگیرم برای هماهنگی برنامه شب. گفتند به حد نصاب نرسید و کنسل شد. این هم از مهمانی ما که هوا شد و رفت پی کارش. گفتم حالا که این کنسل شد بروم فوتسال. بازی خوبی نبود. 5 گل ناب خوردم! جو خوبی نبود. به هوای اینکه هفته پر کار را با ورزش و دویدن فراموش کنم رفته بودم ولی گویا دیگر آن جو دوستانه در این فوتسال برقرار نیست. همه دنبال برنده شدن و گل زدن هستند و هدف اصلی گم شده. منهم یک وصله ناجورم آن وسط. تصمیم گرفتم دیگر نروم فوتسال. مخصوصاً اینکه زانویم آسیب دید. پیاده روی می کنم بهتر از اینکه نگاههای سنگین رویم باشد. این هم آخرین روز کاری. برگشتم دانشکده و روی یک طرح کار کردم و فرستادم که البته فکر نمی کنم تایید بشود! مثل همیشه! ساعت 9 شب خسته برگشتم منزل و بعد از شام تا صبح بیهوش بودم. پایان یک هفته و پایان مهر!