دیروز کلاس درس مدیریت اسناد را در مرکز اسناد شرکت نفت برگزار کردیم. البته از مدتها پیش یکی از دانشجویان پیگیر بودند و بالاخره هماهنگی های لازم انجام شد. از آنجا که سرویسی هماهنگ نشده بود ناگزیر شدم با ماشین خودم بروم. از ولنجک تا نزدیکی های شهر ری! 45 دقیقه ای طول کشید تا رسیدیم. دو نفر از دانشجویان هم مرا همراهی می کردند و البته قصد هم داشتند در مسیر برگشت بروند شهر خودشان. این آقایان همراه من بودند تا آنجا. دکتر ططری و سایر دوستان منتظر ما بودند. بازدید مفصلی از این مرکز همراه با توضیحات مفصل تر دکتر ططری انجام دادیم. واقعاً کار معرکه ای انجام شده و فقط یک آرشیویست و کتابدار می فهمد ارزش اشایی که جمع آوری و نگهداری شده که اینها چقدر ارزش تاریخی و دائمی اطلاعاتی دارند. بعد از بازدید برگشتم دانشگاه و تا ساعت هشت شب آنجا بودم تا وبینار ماهانه معاونت پژوهشی را اجرا کنم. البته خودم سخنران نبودم ولی باید معرفی برنامه و سخنران و ضبط رویداد را انجام می دادم. ساعت هشت و چهل دقیقه بود که رسیدم منزل. خسته و نالان! امروز صبح هم برای کاری به آزمایشگاه فردا رفتم. همیشه نظم و پروتوکل محوری این آزمایشگاه برای من مثال زدنی و نادر است. نزدیک 8 سال است با این آزمایشگاه کارهای پزشکی مان را انجام می دهیم. آنها هم دیگر رفتند منزل. فکر کنم دیگر از دست ما خسته شده اند. باید سعی کنیم کمتر مزاحمشان بشویم. بعد از آن بچه ها را رساندم پارک بانوان سمت اتوبان حقانی و خودم با مترو رفتم جلسه هم اندیشی بنیاد علم ایران در باغ موزه نگارستان. جایی که متعلق به دانشگاه تهران است. باغ موزه نگارستان را سال قبل وقتی احسان آمده بود ایران رفتیم و دیدیم. البته کسی چه میداند؟ شاید او امسال هم آمده و ما را خبر نکرده اند. خدا می داند. مثل خیلی از دوستان که یواشکی می آیند ایران و دورهایشان را می زنند و یواشکی هم می روند. انگار مثلاً می ترسند چیزی ازشان کم بشود، یا مثلا ما گداییم، یا کلاسمان پایین است یا در سطح و اندازه و شأنشان نیستیم! بگذریم.
خلاصه جلسه خوبی برگزار شد و چالشهای مربوط به داوری ها در بنیاد علم ایران مطرح گردید. با دوستان جدید آشنا شدم و دوستان دانشگاه خودمان را هم دیدم. انتهای مراسم، برای عکس یادگاری که کنار حوض بزرگ ایستادیم برگ ها و گلهای نیلوفر روی حوض لجن گرفته نظرم را جلب کرد در حالیکه محو این گل ها شده بودم یکی از همکاران دانشکده ادبیات آهسته در گوشم گفت میدانی نیلوفر در ادبیات، نماد رستن زیبایی از رشتی و پلیدی هست؟ برای همین عنوان پست امروزم را نیلوفرانه گذاشتم. جلسه هم که کرتمام شد آهسته به سمت نزدیک ترین مترو رفتم. این آهسته رفتن آنقدر طول کشید که رسیدم دروازه دولت! از بهارستان تا متروی دروازه دولت را پیاده رفتم و از بس در فکرهای مختلف ذهنم درگیر متوجه نشدم کله ام از شدت حرارت آفتاب گر گرفته است. به مترو رسیدم. یاد روزهایی افتادم که از پانیسونم در خیابان وصال می آمدم متروی دروازه دولت، تا بروم کتابخانه ملی. چه روزهایی گذشت از 16 سال قبل. دوران تاریکی بود برای من. به هرحال بگذریم. الان را باید دید و فردا را.