آخر هفته فرهنگی را سپری کردیم. دیروز که ملیکا جان را بردم سینما فیلم....را ببیند. بگذریم که با چه استرسی رسیدیم باغ کتاب! از ترافیک وحشتناک عصرگاهی که می ترسیدیم دیر برسیم. یک سینمای پدر و دختری رفتیم. بگذریم که من از فیلم خوشم نیامد. آخر هر کسی که نمیتواند برای بچه ها فیلم بسازد یا فیلم بازی کند. کسی که نمی داند ادبیات کودک چیست و فقط فکر گیشه است که نمی تواند درک کند دنیای کودکان چیست. البته گریم ها خیلی سنگین بود، طراحی دکورها هزینه بر و بازی ها حرفه ای ولی حیف که افراد این کاره نبودند منظورم کار برای کودکان و فیلم اصلاً شباهتی به فیلم های ساخته شده دهه شصبت برای کودکان نبود. به هرحال الان جای نقد فیلم نیست ولی کلاً کار هرکس نیست فیلم کودک ساختن! امروز صبح هم آخرین جلسه کلاسم با شرکت...فلان بود. کلاس های خیلی خوبی بود. یک کلاس چهار نفره متشکل از برخی مدیران حرفه ای و بحثهای عمیق راجع به آینده پژوهی. عصر هم ملیکا جان را بردیم خانه ادبیات کودک و نوجوان در خیابان 12 فروردین که نمایش شاهنامه خوانی را ببیند. خیلی خوشش آمد. ما هم کمی حال و هوایمان عوض شد. آخر هفته فرهنگی را داریم می گذرانیم. فردا عصر هم باید برویم مراسم ختم مادر آقای عمرانی از استادان و حرفه ای ها پیشکسوت کتابداری. مرد دوست داشتنی رشته ما. باران خوبی هم امروز بارید. پاییز امسال واقعاً پاییز است. پاییز دوست داشتنی...